بهمن نامه:

قهر طولانی من و آرش ، با مقاومت و رکوردشکنی بنده اوووووووونقدر ادامه پیدا کرد تااااااااااااااا به خود آرش فشار اومد و آشتی کرد... فردای آشتی ما هم تازه مامان زنگ زده بود داشت نصیحتش میکرد که چرا اینقدر این بچه (!!!!!!!!!!!!!!! ) را اذیت میکنی... طفلکی از صبح میره سرکار تا شب ، شب هم میاد تو براش اخم و تخم میکنی و ازین چیزا که دیدم آرش گوشی را داد به من و دیگه به مامان گفتم که نیازی نیست.. دیر شد! خلاصه اینکه این از پرونده باز پست قبلی!  و اما  اینکه میگن هردم از این باغ بری می رسد حکایت ماست... تو دوران قهرمون ، یه روز جمعه  بود که از پارکینگ عمومی سر خیابون که ماشینمون را میذاریم اونجا ، طرف زنگ زد که از زیر ماشینتون داره آب میریزه و خلاصه آرش  رفت ببینه چیه...  بعد من دیدم نسبتاً طول کشید .. خلاصه به روم نیاوردم تا اومد و دیدم زنگ زد همکارش که فلانی تو برای شرکت خرجی نکردی ؟.. چون حساب شرکت و کارتش باهم لینکه ( خیلی هم این کار مزخرفه ها .. نمیدونم چه علاقه ای به لینک کردن این حسابها داره ! ) اونهم انگار میگفت نه که از اینطرف آرش میگفت آخه من الان ماشینو بردم درست کنم اومدم کارت بزنم یارو گفت کلا 70 تومن بیشتر تو حسابت نیست درحالی که من یه چیزی دورو بر 600 تومن باید داشته باشم...   رفته بود صورتحساب گرفته بود دیده بود پنجشنبه ای از حسابش 500 و خرده ای کسر شده.. خلاصه من اون موقع باهاش قهر بودم و خیلی هم بدبینانه داشتم تو دلم میگفتم برو خودتی.. تابلوئه دیروز بردی با بچت عشق و حال و زدی تو گوش پولهات ،  الان اومدی این فیلمو جلوی من درآوردی به  همکارت زنگ زدی!!!!!!!!! اصلا مگه نمیشد تو همون خیابون زنگ بزنه و خلاصه اووووه بیا و  ببین ولی باز ته دلم میگفتم عمرا این آدم  خسیس نمیاد همچین مبلغی را برای بچش هم خرج کنه محاله ..  به همین دلیل دوباره مجبور شد کرایه خونه  را از مامانش قرض بگیره.. مامان هم که دیگه شاکی شده بود و برای من درددل میکرد راست میگفت بیچاره..  حالا این بیچاره خداییش یه  قرون  هم از بچه هاش انتظار نداره  ،  از حق نگذریم ممکنه مثلا واسه رفتن به جایی و اینها بگه آرش با ماشین ببردش ولی هرگز از آرش نه تنها پولی نخواسته که تازه کمک هم کرده.. بماند که با یه حقوق بازنشستگی با اون بروبیای  همیشگی خونه اش و اون همه بریز و بپاش والا هیچوقت هم انبار آذوقه و یخچالش  خالی نمیشه و همیشه خونشون انواع تنقلات و خوراکی باتوجه به منوی درخواستی هرکدوم از بچه هاش!!!!! وجود داره... به قول خودش من همیشه دستم بازه و میبخشم و خدا هم بهم میده... همیشه هم آرشو که نصیحت میکنه میگه بهش بچه جان از یه دست بده که از دست دیگه بگیری... منتها حیف که آرش  این خصلت خوب را از مامانش به ارث نبرده... بگذریم ...

.

وقتی آشتی کرده بودیم یه روز آرش رفته بود از بانک صورتحساب گرفته بود و دیدیم که بانک عزیز و مهربون !!!!!! خودش زحمت کشیده و بابت  اقساط معوقه و جریمه هاش ، دوتا 500 و خرده ای و نه یکی را از حساب آرش کسر کرده... و خوشگل هم نوشته بازپرداخت تسهیلات!!!!!!!!!!! تازه فهمیدیم که آرش همش مینالید که نمیدونم چرا حسابهای تنخواه از دستم رفته و نمیدونم 400-500 تومن کم دارم این بوده که یه بار دیگه هم بانک جان برداشت کرده اند... !!!!!! خلاصه که اون لحظه قیافه من دیدنی بود.. هم حرص اینو داشتم که خسیس خان تا حقوق گرفت بامبول قهرو راه انداخت و هرچی گفتیم بریم خرید  واسه خونه و اینها هی نگه داشت نگه داشت و قیافه گرفت و درو به دیوار زد و خلاصه ییهوووووووووووو بانک واسش خورد... هم خوشحال بودم که بالاخره این اقساطی را که آقا پشت گوش مینداخت طی این توفیق اجباری پرداخت شد و حداقل اقساطمون به روز شد! اینطوری شد که درست از  همون روز آرش سؤال معروف هنوز حقوق نگرفتی را از من میپرسید و منهم خیال هردومونو راحت کردم که تا عید از پول مول خبری نیست والسلام!

.

و اما موردی که امیدوارم برای آرش از این به بعد درس عبرت بشه ، هرچند که چشمم آب نمیخوره اینه که قبل از رسیدگی به قسط و قرض و فلان و بهمان ، اول حواسش به خونه زندگی  باشه... اینبار من طبق تصمیم اخیری که گرفته ام و چندین بار هم اجرا کردم گذاشتم همه چی تو خونه تموم بشه ... تموم تموم...  خودمم هیچییییییییی هیچییییییی نخریدم تااااااااااااااااا اینکه واقعاً پنجشنبه دوهفته قبل که برف  اومد یعنی رسماً با گرفتاران مناطق شمالی کشور همدردی کردیم!!!!!!!! چهارشنبه اش که دومین روز برفی شدید بود من رفتم سرکار ولی آرش به خاطر اینکه اولاً) شرکتشون تق و لقه و دوماً) رئیسشون نتونسته بود ماشین تو سربالایی ببره و به اینها هم گفته بود نیاین ، نرفته بود سرکار...  فشار عصبی از یه طرف و این بحران مالی از طرف دیگه باعث شد که من تصمیمو گرفتم که واقعا محکم بایستم و باتوجه به اینکه هنوز تو مود همون قهر قبلش بودم بدنم عادت کرده بود که انگار!!!!!! ( جریان پوست کلفتیه ها میگن بچه را کتک بزنی پوست کلفت میشه اینه.. منم اولها که با آرش قهر میکردیم اونقدر برام روزگار سیاه میشد که اصلا تحمل نداشتم و بالاخره با یه بهونه ای خودم آشتی می گردم .. منتها اونقدر بیمزه و لوث شد این موضوع که الان عین خیالم هم نیست دیگه .... نمونه اش هم همین رکوردزنی  اخر بود! )  شب قبلش خیلی جدی بهش گفتم که با این اوضاع اگر واقعا نمیتونی از عهده زندگیمون بربیای و هردمون که نشستیم میگیم تا اخر سال خبری از حقوق و اینها نیست بهتره در خونه را ببندیم و بریم هرکدوم خونه مادرمون تا وقتی تونستیم دوباره زندگی کنیم برگردیم... مثل دوران عقدمون...  اینطوری که نمیشه ، کارمون شده تا یه قرون دوزار دستمون بیاد بدوبدو همه رو بدیم به این و اون و نهایت هم « نه خود خورم نه کس دهم گنده کنم به سگ دهم»  حکایت ماست... اونقدر نالیدی و تا گفتم بریم خرید کنیم واسه خونه ، زدی فاز قهر و دعوا که بانک واست خورد... این مدلی که ما داریم زندگی میکنیم نه تنها مدل زندگی یه زن و شوهر 30 و خرده ای ساله است بلکه بیشتر شبیه این هاست که خونه دانشجویی دارند ... هربار یه عنایتی از یه طرف برسه روزگار بگذره.. من اینطوری نمیتونم... نمیتونم که نه .. درواقع نمیشه...  برو سرکار بیا خونه هم چیزی نباشه تو خونه ... پس بهتره کرکره رو بکشیم پایین و خلاص... خلاصه اینکه اون روز که آرش نرفته بود سرکار دیدم زنگ زد که داره میره خونه مامان ناهار بخوره ... بعد از ظهرش به من زنگ زد که راه افتادی  بگو من ببرم بچه را بذارم خونه مادربزرگش و بیام دم متروی خونه مامان اینها دنبال تو بریم شام هم اونجا!!!!!!..  تازه فهمیدم بچه هم اون روز مدرسه نرفته بوده و اینهم رفته بوده دنبالش  و رفته بودند خونه مامان...   یعنی چقدر مردا بیخیالند..  با اون اوضاع خونه ، با خیال راحت بگیری و بخوابی و ناهار هم بری یه جا دیگه.. بچتم بری ببینی انگار نه انگار ..  اونقدر تو فکر و خیال خودم بودم و داشتم حرص میخوردم از این بیخیالیش که جلوی در شرکت لیز خوردم و گروووووومب با صورت افتادم تو برفها!!!!!!!

.

اون شب رفتیم خونه مامان آرش و مامان گفت فردا بیایید با هم بریم فروشگاه و به آرش هم گفت دیگه دنبال بچه نرو و بریم هم  سبد کالا  رو بگیریم چون خیلی باید تو صف وایسیم .. گفت امروز هم دیدیش دیگه فردا نرو منتها آرش گفت باید ببردش دکتر  ( بچه 20 جلسه باید دستشو فیزیوتراپی کنه ) خلاصه قرار شد من با مامان برم و آرش بعدش بیاد دنبالمون...  ضمن اینکه انگار آرش به مامان اوضاع را گفته بود و من هم رودرواسی را گذاشتم کنار و گفتم پیشنهادم اینه که هرکدوم تا عید بریم خونه مامانمون!!!!!! چون مامان کلا خرید از فروشگاهش بهانه بود تا برای ما خرید کنه... اون شب برگشتیم خونه و فرداش دوباره رفتیم اول دنبال مامان و بعدش هم آرش مارو گذاشت فروشگاه و رفت دنبال بچه ،  از صف طویل و ازدحام عجیب غریب مردم واسه سبد کالا بگذریم که تازه اون روز خوبش بود.. من اون دور روز برفی که از مترو میومدم جلوی شهروند تو اون برف و سوز و سرما چه قیامتی بود بیا و ببین!!!!!!!!  بهرحال به ما که تعلق نگرفته بود...  ولی مامان اون روز کلی خرید کرد برای خودش و ما و سبد کالاشم نصف کرد ( چیزی هم نبود آخه که بنده خدا اونهم نصف کرد با ما!!!!!! ) خلاصه زنگ زدیم به آرش که بیاد دنبالمون گفتش که دکتره نبود و هنوز بچه را نبرده ولی بعدش زنگ زد که داره میاد.. من مطمئن بودم که میره اونو میذاره و میاد ولی با نهایت تعجب و ناباوری دیدم که با بچه اومد... از اینجا به بعد این متن یه حس واقعیه... دوست دارم همونطور که ثانیه ثانیه نوشتنش طول کشید، همونقدر هم خوندنش طول بکشه...  بعدها که این چند لحظه را برای سپیده تعریف میکردم برگشت گفت اووووووووووه حالا خوبه تو  باهاش اینور اونور نمیری وگرنه کله مارو با خاطره هاش پر میکردی!!!!!!!

.

از لحظه ای که کله شو که داشت اطرافو نگاه میکرد دم شیشه جلو دیدم تا سوار ماشین بشم مثل اینکه قراره با یه آدم بزرگ غریبه روبرو بشم پر از حسهای مختلف بودم... انگار دارم تو ذهنم با یه کسی که مدتهاست قهر کرده ام روبرو میشم و با خودم کلنجار میرفتم که اصلاً نگاهش نمیکنم... اگر سلام نکرد سلام نمیکنم !!!!!!!! اصلا میرم از صندلی جلو میندازمش عقب!!!!!!!!!!!!!!! وای وای وای.. درست انگار شده بودم یه دختربچه همسن اون... حتی برای گذاشتن خریدا تو صندوق عقب هم لفتش میدادم تا دیرتر برم تو ماشین.. نمیدونم چه حسی بود... تمام این نفرتها و حسهای بدی که تو این چندسال ندیدنش تو خودم ریخته بودم انگار میخواست فوران کنه... پر بودم از یه چیزی که نمیدونم چی بود... پر از تمام اون توهینها که  از پدرش بهم شده بود... پر از تمام اون بغض و نفرتی که از مادرش بهم منتقل شده بود.. پر از تمام اون لحظه های تنهایی که اونو مقصر میدونستم... پر از تمام اون حس بدی که وقتی از آرش شنیدم اون خودش نمیخواد تورو ببینه بهم دست داده بود... پر از تمام حسادتی که از تبعیض بین اون و کودک درون من شده بود... از لحظه بستن در صندوق عقب تا رسیدن دستم به دستگیره در عقب ماشین و بازکردن در برام انگار یه قرن گذشت ولی ... ولی... ولی... به محض وارد شدن به ماشین با شنیدن سلام  خفیف و نگاه کنجکاو پر از خجالتش انگار تمام وجودم یه لبخند شد و یه سلام... پر از انرژی سلام کردم و نشستم تو ماشین و ثانیه ای خنده از صورتم محو نمیشد... باهاش دست دادم و گفتم سلاااااااااااااااام آقا (... ) ... منو یادت میاد؟...  یادته اینقدری بودی و با دستم یه قد فرضی رو تو هوا نشون دادم.. خندید و سرشو تکون داد و همزمان گفت بله... مامان هم که رفته بود چرخدستی را بذاره برگشت و سوار شد...  بچه گاهی با آرش حرف میزد و گاهی با مامان و من همینطور با لبخند چشم ازش برنمیداشتم..  آرش یکی دوبار از تو آینه نگاه کرد به من که با نیشهای باز به (... )  خیره شده بودم...  آنچه از بدو ورودم به چشمم خورد یک دست گرمکن ورزشی بود که تو اون روز برفی بدون هیچ کلاه و دستکش و پلیوری... کفشهاشو ندیدم که آیا چکمه است یا کتونی .. میشد حدس زد ...  ولی نگاهم روی سرزانوی سوراخ شلوارش ثابت موند... یک لحظه تمام وجودم گر گرفت... پس این لباسهایی که فقط وصف قیمتش با اس ام اس به آرش میرسه و اون کاپشنی که خود آرش خرید کجاست؟..  تو دلم حسرتی چنگ زد... حسرت اینکه همون موقع دستشو بگیرم و بریم باهم کلی لباس شیک و پیک بخرم و تنش کنم و ذوق کنه و من حال کنم .... با شنیدن صداش که به آرش میگفت خوب شد دکتره نبود.. دیگه اگه دستم بترکه هم نمیرم.. خسته شدم...  و آرش که میگفت باید بری... اون روز خودش پول اورده بود ... چندتا اسکناس مچاله تو دستش بود که انگار رویهم 20تومن بود...  خیلی بامزه تا آرش میگفت باید برم بنزین بزنم تندی میگفت بیا بابا... ازبس که آرش نالیده بود پول ندارم... یهویی از خودم بدم اومد که تو تصوراتم همیشه اونو یه عامل نفوذی تربیت شده برای تیغ زدن  آرش تصور میکردم!... اون روز اتفاقی دایی بچه را هم تو فروشگاه دیده بودیم ... البته مامان نشونش داد  چون اونها هم از همین فروشگاه اتکا خرید میکنند... مامان به بچه گفت که داییت را هم دیدیم.. راستی به مادر بزرگت بگو بیان سبد کالاشونو بگیرند... برگشت مثل آدم بزرگها گفت باشه .. به ما هم تعلق گرفته..راستی چی میدن؟... و وقتی مامان بهش گفت با خنده گفت: ما خونمون تخم مرغ زیاد داریم...!!!!  من تو افکارم بودم... انگار میگفتم حیف تو بچه ... تو چرا باید غصه سبد کالارو بخوری از الان؟.. تو چرا باید پدربزرگ و مادربزرگتو خانواده خودت بدونی...   کاش تو مال ما بودی ... حیف که نشد... از 3 سال پیش تا الان ، چقدر بزرگ شدی ... همونقدر که من ... ولی اگر تو الان پیش ما بودی با این درایت پدرت تو مدیریت خونه ،  اوضاعت بهتر بود یا بدتر؟.. باز تو افکارم بودم که به مامان گفت : پسرداییم هم باهاش بود؟... گفت نه.. گفت حتما میان امروز اونجا... باید برم روباتهامو بذارم رو کمد که نزنه خراب کنه... با ذوق گفتم مگه تو روبات درست میکنی.. سعی داشت به من بفهمونه منظورش از روبات اون راست راستکیا نیست ... گفت با  دوتا بسته قطعه ، سه تا روبات ساختم... گفتم وااااااااااای چقدر باحال آفرین... البته نمیدونستم منظورش چیه .. من واقعاً با اسباب بازیهای امروزی ناآشنام...و پرسیدم خودت تنهایی درست میکنی؟..لبخند زد...  چه سؤال احمقانه ای...  نه با پدرش درست میکنه که هفته ای یه بار واسه چندساعت بیرون رفتن براش تو خودت عزاداری بپا میکنی؟.. یا مادرش که وقتی این از مدرسه میاد اون خونه نیست؟... یا با پدربزرگ و مادربزرگش بیاد درست کنه؟... چقدر حس کردم تنهاست... تو ذهنم خودمو دیدم که جلوی یه اسباب بازی فروشی ایستادم و میگم آقا جدیدترین وسیله روبات سازی یه پسربچه 8 ساله را میخواستم.. چقدر خوب شد که فهمیدم چی دوست داره... انگار یه غریبه را که برام همه چیش مبهم بود دارم کم کم میشناسم... با صدای آرومش که گفت بابا باید بریم دستکش بخریم به خودم اومدم... آرش گفت این هفته که من پول ندارم ، ولی بچه گفت نه .. خودم دارم... لازم دارم این هفته... من ازین  ساقهایی که انگشت شست داره دستم بود .. نشونش دادم و گفتم ازینها بخر که انگشتهاش نقاب داره روش میاد.. تا دستت که درد میکنه را هم بگیره.. نگاه کرد و گفت چشم... مامان راجع به خواسته های سارا حرف میزد و عدم مدیریت آرش در اقساط و ...میگفت سارا گفته من 300 پوند برات میفرستم... من گفتم این پولی که سارا میگه برای شما میریزه واسه اونهاپول نیست.. شاید ماهیانه سامی هم نباشه ... یهویی بچه با شنیدن اسم سامی برگشت و لبخند زد.. انگار اون هم از شنیدن اسامی آشناهاش از زبون من حس غربتش کمرنگتر میشد... منهم گفتم مگه نه آقا؟ ( ... ) ... خندید و گفت آره میدونم... بعد حرف سریال شاهگوش شد... من گفتم تا قسمت 6 بشتر ندیدم تندی گفت من همه شو تا 10 دارم... بعد آرش ازش پرسید ( ... ) مشهد با چی رفتید؟ .. گفت با قطار.. آرش گفت ااااا من فکر کردم با ماشین داییت رفتید.. گفت نه بابا آدم با ماشین له میشه .. دلم غنج میزد از این مدل بزرگونه حرف زدنش... بعد گفت این ساعته که دستمه را اگر گفتی چند خریدم؟... بعد گفت بابا تسبیح تورو از پاساز رضا خریدم... تو دلم با همون لحن کشدار گفتم عزیززززززززززززززززم... دیگه داشتیم میرسیدیم... آرش بردش بذاردش خونه... مامان گفت بیایین بالا ناهار بخورین بعد ببرش ولی بچه گفت نه مرسی... من هم گفتم بیا بریم بالا.. باهم فیلم ببینیم.. ناهار بخوریم... خوش میگذره ها... دلم میخواست بیاد.. دلم میخواست بیشتر،  یخهاشو آب کنم.. دلم میخواست بهش بگم منو نگاه کن.. من اون دیو دوسری که ازم ساخته اند نیستم... دلم میخواست نگاهش کنم .. بیشتر و بیشتر... و در درونم غوغایی بود از اینکه واقعا من این موجودکوچیک خجالتی را اینهمه برای خودم خطرناک درست کرده بودم؟... رسیدیم به خونه.. باهاش دست دادم و خداحافظی کردیم... دیگه نمیدونم دوباره چندسال دیگه این دیدار اتفاق خواهد افتاد ولی یقین دارم اگر این آرش و اون سحر با اون درایتها و مدیریتهای کشکیشون اجازه میدادند که ما با هم روبرو بشیم نه اون بچه با من اینقدر غریبی میکرد نه من با اون اینهمه کشمکش درونی داشتم... مامان ازم پرسید وقتی رفتی تو ماشین سلام کرد؟.. گفتم آره.. گفت اولها سلام نمیکرد آرش چندبار دعواش کرده.. شاید هم الان آرش بهش گفته... گفتم نمیدونم.. هرچی که هست این وسط نه من مقصرم نه اون بچه... من بچه هارو دوست دارم.. امروز با دیدنش انگار یکی از نزدیکانمو دیدم اینقدر ذوق کردم ولی متاسفانه آرش و سحر نخواستند.. دلیل نخواستن سحر واضحه ولی آرش باید مدیریت میکرد که دیگه اونهم همه میدونیم که اینکاره نیست... مامان گفت : من که فکر میکنم بزرگ که بشه با تو رابطه اش خوب بشه.. گفتم بزرگ شدنشو میخوام چی کار؟.. اگر الان با من  ارتباط داشت به هردومون خوش میگذشت... آخه این آرش که آدم بزرگ هم باهاش بره بیرون بهش خوش نمیگذره چه برسه به بچه..آارش دوسه دیگه اش برگشت ولی من تا شب فکرم پیش این دیدار شیرین مونده بود.. و از اونجایی هم که اخلاقهای آرش قابل پیش بینی نیست سعی کردم به روم نیارم و حرفی نزنم... نمیخواستم این شیرینی را با اخم و تخم و بی تفاوتی تلخ کنه... ولی از اون روز من دیگه نه تنها حس بدی نسبت به بچه ندارم بلکه گاهی وقتها دلم میخواد یه چیزی براش بخرم... انگار قبلا یه حس غریبگی بهش داشتم ولی مطمئنم اگر دیدارهامون بیشتر بود من خودمو میشناسم ، خیلی زود حس قرابت بهش پیدا میکردم .. ولی افسوس... اونها نمیخوان... چاره ای نیست.

.

  ما اون شب برگشتیم خونه خودمون و فرداش هم مامانم علی  اینهارو با خاله ام پاگشا کرده بود که دیگه رفتیم اونجا و تا غروب هم بودیم و از اونجایی که من اون سری به خاله گفته بودم که میخوام عمویی با آرش صحبت کنه اون روز عمویی منو کنار کشید و پرسید... منم سربسته گفتم که اینطوریه و هربار یه بهونه ای میاره و بعدش هم قهر و تلخی و بداخلاقی .. عمو هم میگفت من نمیدونستم و جرأت نداره.. حالا باید باهاش حرف بزنم نشونش بدم.. مگه تو بی کس و کاری؟.. اگر  مینشستی خونه همش غر به جونش میزدی یا اخلاقت بد بود یه چیزی ولی دیگه تو که از صبح بیرونی و کمک حالش هم هستی این اداها رو نباید دربیاره.. من گفتم عمو فعلا آشتی کردیم ولی اون گفت من باهاش حرفمو اگر شد میزنم اگر هم نه اینبار اگر همچین برخوردایی کرد یه زنگ یا اس ام اس به من بده من میام خونتون یا میام برتون میدارم میرم خونه خودمون.. نیاز هم  نیست شلوغش کنی به دیگران  خانواده هاتون بگی... حس خوبی داشتم.... نمیدونم چرا اینقدر از اون قهر به بعد احساس تنهایی و بی کسی میکردم.. یه جورایی انگار تمام اعتماد به نفسم ازبین رفته بود... ولی وقتی یه نفر حتی با زبون بهت میگه پشتته خیلی حس خوبیه.. تو اینجور موارد بابا همیشه تا بهش حرف بزنی علاوه بر سرزنش میگه ول کن بیا اینجا و ازین حرفها .. برادر هم که ندارم که پشتم دربیاد .. وقتی عمویی اینطوری گفت انگار دلم یهویی خنک شد و حالم بهتر شد. بهرحال اینهم از اون روز که البته عمویی اون روز باهاش حرفی نزده بود.

.

تعطیلاتی که گذشت من چهارشنبه را هم سر کار نیومدم و مرخصی گرفتم تا امسال برخلاف هرسال قورباغه بزرگ و بدمزه و زشت خونه تکونی را از همین الان قورت بدم!!!!!!!  با وجودی که همه میگفتند زوده و بیخیال ولی من میخواستم قبل از عید فقط از حال و هوای عید و خرید لذت ببرم و به خودم برسم.. برنامه هایی هم دارم که البته هنوز عملی نکردم.. تو این مدت مامان آرش درگیر عروسی اون دخترداییش که آرایشگره بودند و جمعه شب  عروسیش بود تو شمال.. منتها ما  قرار نبود بریم..  خداروشکر که آرش از داماد زیاد خوشش نمیاد و بهونه اش هم کادو دادن و اینها بود.. زمانش هم بد بود یعنی شب آخر تعطیلات افتاده بود و فرداش ما باید میرفتیم سرکار.. دیگه ما که عذرخواهی کرده بودیم ولی تو این گیرودار خبر رسید دایی مامان حالش خیلی بده و  پنجشنبه مامان زنگ زد که آره داییش فوت شده ولی عروسی به هم نخورده... اینها هم سرگردون بین عزا و عروسی بودند ... بهرحال من که درگیر اتاق خواب تکونی بودم که گفت به آرش زنگ زدم که تو را هم اگر سختته نیاره و خودش بیاد و برگرده... من خیلی بهم برخورد که واسه خودشون میبرند و میدوزند.. من دلم نمیخواست برم... ذره ای هم تمایل نداشتم ولی از اینکه آرش هم تندی زنگ زده بود و داشت هول هولکی خونه نیومده میدوید و میرفت خیلی لجم گرفت.. بعد یه بار میگفت بدون ماشین میرم و با سواری یا اتوبوس میرم.. دوباره میگفت پول ندارم میگم فلانی ( پسرعموش ) بریزه به کارتم و دیگه نیام خونه.. تو سفر قبلی هم از اونجایی که فامیلهای اینها کلاً عادت دارند پیژامه هم تن آدم باشه ازش بگیرن و هربار یا گیر به ماشین میدن یا هرچی اینبار پسرعموش گیر داده بوده به گوشی آرش.. فکر کنم بار قبل که رفته بود شمال این یکی پسرعموهه گیر داده بوده..  حالا همون گوشیه بود که من دستم بود قبل از این سونی که الان دارم و سارا از انگلیس فرستاده بود و آرش میگفت یادگاریه .. تازه اصلا اس ام اس فارسی نداشت و طرف هم بیسواده من نمیدونم به چه کارش میاد... بهرحال .... دیگه آرش گفت بگو سپیده و مهران بیان پیش تو و منم فردا برمیگردم و اگر دوتایی بریم برای عروسی نگهمون میدارن من فقط یه طوری میرم که تو عزا باشم.. خلاصه اومد و تندی رفت ولی من خیلی ناراحت بودم و بغض کردم زنگ زدم بهش گریه و گریه که چون مامان گفت منو نیاری داری خودت میری و خلاصه گفت برمیگردم بیا بریم منتها من دلم نمیخواست برم که .. الکی بهونه گیری میکردم.. دیگه اون روز هم سپیده اینها اومدن پیشم و شب هم رفتیم خرید بیرون و دیگه این دوروز همش یا بیرون بودیم یا تو خونه ولو شده بودیم و خوب بود.. آرش هم جمعه بعد مراسم راه افتاد و تو ترافیک هم مونده بود و منم که ترسو ، سپیده اینها که رفتند تا آرش بیاد دوباره خودمو از تو حبس کررده  بودم و صدای تلویزیون بلند و یه گوشه خونه هم نشسته بودم که از اطرافم روحی چیزی حمله نکنه بهم!!!!!!!!!!! کلا آرش هم پرواز کرد انگار که یه ساعت بعدش رسید...  دیگه اینهم از این...  در مورد گوشی هم اولش  گفت پسرعموش  گوشیه را 180 تومن ازشبرداشته و 30 تومن بنزین زده و 150 را قراره بده بابت قرضی که گرفته بود از مامان واسه اجاره خونه... منتها تا همین الان نه پولو داد نه هیچی.. بعید هم میدونم اصلا بده.. کلا اینها رسمشون کندنه... فقط  از یکی بکنند...  گوشی هم رفت مفت  و خلاص... مورد دیگه ای هم که باز اینها گیر داده بودند ماشین ماست که هروقت و ناوقت از وقتی ما این ماشینو گرفتیم پسرعموش تا می بینه انگار ارث باباش زیر پای مائه که هی میگه اینو بفروش به من.. یه سری مامان خوب شسته بودشون که ماشین به نام عسله و الکی نبرید و بدوزید باز از رو نمیرن..

.

موعد اولین چک جمعه! 25 بهمن بود ولی متاسفانه پاس نشد.. آرش خیلی تحت فشار عصبیه... دیگه نیاز به مشورت هم نیست .. رفت چک را برگشت زد و شکایت هم کرده... منتظریم تا جوابش بیاد .. بهرحال علاوه بر غصه بدهکاریها که فکر میکردیم حداقل  با چک اولمون تمامشونو تسویه کنیم که نشد..  بعد نگو  تو قهرمون یه بار آرش خان  عقل کل به آرمین گفته بوده تو برام یه 206 گیر بیار من سمندو بدم یه چیزی هم از یارو سر بگیرم قرض و قوله هامو بدم!!!!!! من نمیدونم این آدم تو این مملکت زندگی نمیکنه.. عقل اصلا داره .. نداره.. هیچکدام... آخه بی ام و نیست که بدی 206 بگیری روش هم یه پول گنده دستت بیاد... بعدش هم با هزینه نقل و انتقال و محضر و اینکه ما تازه بیمه اش هم کردیم و هنوز چکهاش تموم نشده مگه قراره چقدر اصلا دستشو بگیره.. خلاصه که چند شب پیش دوباره پسرعموش زنگ زد که ماشینتو شنیدم میخوای بفروشی آرش هم دوباره من من کرد با چشم غره من که نه و فعلا نه و اینها.. بعد من بهش برگشتم میگم که آرش خان بد نیست یه مشورتی هم با من بکنی ها.. من حالاحالاها نمیام واسه سند زدن به نام هیچکس .. گفته باشم!!!!! برگشته انگار خیلی بهش زور میاد میگه: برو خداروشکر کن با این اوضاع بدهی های من ، مجبور میشی طلاهاتم بفروشی!!!!!!!!!! منم خونسرد گفتم باشه بذار بهش بگم!!!!!!!! .... والا.......  طلاااااااااااااااااااها.. همچین میگه طلاااااااها هرکی ندونه فکر میکنه اصلا چی هست؟..  یه حلقه و یه انگشتر مامانم سر عروسی ،   با یه گوشواره و یه گرنبند که مال زمان مجردیمه و یه سرویس که دیگه اون موقعش هم اونقدر گرون نبود فوقش مثلا چقدر بخرند.. زیاد سنگین نیست ... به قول سپیده دیده تو جلوش وایسادی واسه ماشین بهش زور اومده اینطوری میگه!!!!!!! بهرحال اینهم از اوضاع احوال ما..  فعلا که فکر میکنم داریم بدجور پسروی میکنیم.. تمام نگرانی آرش از واکنش مادرشه و اینکه تو فامیلهاش آبروش میره اگر پوله برنگرده.. بنگاهیه خیلی پرروئه دیشب زنگ زده و اون انگار از ما طلبکاره بهش میگه که من زنم قهر کرده رفته و بیچاره ام و بدبختم و یه کاری واسه من بکن.. این یکی هم خله انگار برگشته میگه تو یه قدم واسه من بردار من قول میدم ببرمت آشتیتون بدم.. همچین نگاهش میکردم خندم گرفته بود.. یکی نیست بگه تو خودت سال به سال قهر میکنی اونوقت میخوای مردمو آشتی بدی؟!!!!!! .. دیگه واقععا نمیدونم چی میشه .. بهرحال  تازه الان میشینه میگه من یعنی چی فکر کردم اون موقع تمام پولو دادم.. من چم شده بود؟؟؟؟؟... یادش نمیاد هرچی ما گفتیم بیا با بابا بریم گفت بابات زیاد گیر میده به یارو بهمون نمیفروشه...( استدلال بچه دوساله )... یا میگفتم کل پولو نده میگفت نه نمیشه.. این فرق داره.. اگر ندیم قولنامه نمیکنه.. !!!!!!!! حالا الان مونده ولی چه فایده... من میدونم بازهم این آدم تا ابد همینه.. لجباز و خودرأی... یکی نبود به ما بگه شما تو عمرتون اصلا خونه معامله کرده بودین؟..  داشتم با خودم فکر میکردم از روزی که آرش اومد خواستگاری من  یه ارثیه پدری داشت و 3 میلیون قرض منهم یه ماشین زیرپام بود..... بعد 5 سال ، الان 12 میلیون قرض داره و ارثیه پدریشم نداره و ماشین هم به نام من و به کام اون و خیلی راحت هم معامله اش میکنه و دوقورت و نیمش هم باقیه..... نه تنها پیشرفتی نکردیم که همش پسرفت بوده.. زندگی مون مثل هیچ زن و شوهری نیست... همش گرفتاری و بدبختی.. اون که همونه .. بچه داره و اوضاعش زیاد فرقی نکرده ولی من چی؟ نه بچه ای نه امیدی.. نه تحولی... از وقتی یادم میاد همیشه قبل از عید ما این بساطمون بوده... هرسال بلااستثناء... من چی عایدم شد از این ازدواج.. 4 سال کار کردم بدون یه پس انداز.. ملت قبل از عید پولهاشونو جمع میکنند برن مسافرتی چیزی... ما همش مینالیم بدیم به مردم.. همش هم به خاطر نادونی و ندونم کاری آرشه... همش قرض  روی قرض برای عوض کردن ماشین... بعدش هم دلشو بزنه باز قرض و قوله واسه عوض کردنش... اطرافیانشم انگار این مثلا چی داره که اینقدر بهش گیر میدن خدا میدونه... نمیدونم جلوشون وانمود میکنه چیه آخه که من نمیدونم چرا هیچکس جرات نمیکنه از فامیلهی دیگش گوشیشو بگیره یا ماشینشو بخره ولی مال ما تندی همه روشون به این بازه... وقتی میگم از برایند ازدواجم راضی نیستم همینهارو میگم.. خسته ام.. از اینکه اینقدر ضعیفه خسته ام...  از اینکه اینقدر راحت باج میده و نمیتونه نه بگه خسته ام... بعد جالبه از همه هم انگار طلبکاره... از همه انتظار داره...  بهرحال اینهم از این که چیز جدیدی نیست. بهرحال تا چی پیش بیاد..  اینهم از حکایت این مدت ما... فردا هم اگر بشه میخوام یه خورده آشپزخونه تکونی کنم... فعلاً بدرود.