سلاااااااااااااااااااااااااااام

نمیدونم اینجا دیگه مثل سابق رونق داره یا نه... یا اگر بیام بنویسم بازهم با دوستان دور هم جمع میشیم یا دیگه وبلاگ نویسی هم در گذر زمان جای خودشو به گوشی های رنگ و وارنگ و محیطهای مجازی جذابتر داده.. بهرحال من برگشتم...

راستش از بدنیا اومدن لیانا تا پایان مرخصی زایمان که اول اردیبهشت بود ( چون من یه ماه زودتر رفته بودم مرخصی ) دیگه ما تمام مقدماتو فراهم کردیم که با این تصور که من میرم سرکار و باید لیانا رو پیش مامانم بذارم و ازطرفی اصلا هم با مهد موافق نبودیم . این پروسه با اینکه در زبان ساده میاد ولی چندماه صحبت و کشمکش و مخالفت آرش را بدنبال داشت و حتی اسفندماه بود که ما موعد قرارداد اجاره خونمون بود و کلی جاهای مختلف نزدیک خونه قبلیمون و خونه مامان آرش گشتیم با فرض اینکه برای من هم ماشین بگیریم و من صبح زود ببرم لیانا رو بذارم خونه مامانم و ازونجا برم سرکار... ( درواقع از اتوبان امام علی برم پایین و از آزادگان برم غرب ! ) یعنی هرروز یه مسافت و زمان طولانی با یه بچه 5 ماهه... منتها بازهم من مخالفت نکردم تا خود آرش به این نتیجه برسه که بریم سمت خونه مامانم اینها ، بهرحال آخرین جایی که ناچارا! و با هشدارهای بقیه که بچه کوچیکه و اگر ناآرومی کنه تو این راه و  یا عسل که خیلی وقته ننشسته پشت ماشین و قبلا هم سابقه تصادف داشته دوباره خدای نکرده تو این اتوبانها دچار مشکل بشه آرش متقاعد شد و نه راضی که بریم اونوری.. بازهم شب عید موقع دیدن خون و تموم کردن صحبت دچار تردید شد و بهونه های الکی آورد و حتی گذاشت رفت بیرون و دوباره اومد دنبالمون با گریه و زاری مارو برد خونه و من یه هفته گریه میکردم... ولی من به هر نحوی کارمو میخواستم حفظ کنم چون دلایل زیادی داشتم برای اینکار که جداگانه خواهم نوشت.

.

بهرشکل عید و شد و دوباره آرش سرسنگینیش رفع شد و صاحبخونه هم چون بهش گفته بودیم قصد داریم بلند شیم و دلیلش هم علاوه بر کار من کوچیکی خونه بود با یه اتاق خواب که درواقع با وسایلهای لیانا و خودمون اتاقمون شبیه انباری شده بود تا محل آرامش، همش سپرده بود به بنگاه مستأجر بفرسته و عملا با حال و اوضاع و اعصاب اون موقع من و کوچیکی لیانا دیگه همه چیز غیرقابل تحمل شده بود و الان که به اون روزها فکر میکنم انگار همش تو هاله ای از سیاهی اتفاق افتاده ... بعد از عید آرش به همون خونه دوخوابی که نزدیک خونه مامانم اینها بود راضی شد و البته مشکلات پارکینگ اینها هم داشت که صاحبخونه پارکینگهای خونشو برای بچه های خودش لازم داشت و با پول اضافی هم راضی نشد به ما بده! کلا تا چندوقت بهونه خوبی برای غرهای هرروزه داشت که همه پیشرفت میکنند و ما پسرفت... من محل کارم خیلی دور شده و پارکینگ نداریم و خلاصه هیچی... منم که سکوت ... ولی هیچی تو دنیا لذتبخش تر از نزدیک بودن به خانواده نیست... مخصوصاً وقتی بچه کوچیک داشته باشی.. . دیگه تو این خونه وسایلمونو اعم از مبل و ناهارخوری و گاز را که اونجا رومیزی بود و پرده ها را عوض کردیم و کلی انرژی مثبت بهمون داد... این خونه یه مشکلی که داشت کمددیواری نداشت ولی صاحبخونه چون خونه شخصیشه و تمام واحدها بچه های خودش میشینن برامون کمددیواری زد ، نورگیر عااااااااااااااااااااااااالی ، دوخواب و شوفاژ و پکیج ... کف سرامیک شکلاتی مدل پارکت و واقعا هرکسی میاد اینجا با خونه قبلی که مقایسه میکنه تازه میفهمیم تو چه هلفدونی ای چندسال زندگی کردیم الکی... ضمن اینکه روبروی خونه یه فضای سبزه که پاتوق لیانا بود تو روزهای گرم تابستون و من هرروز با کالسکه میبردمش  « ددر لیانا » و بعدشم خونه مامانم...

.

خلاصه روز اول اردیبهشت رسید و من رفتم شرکت منتها از قبل خبر داشتم که شرکتی که من تا بودم هم تق و لق بود را کلا واگذار کرده  اند و اگر افراد جدید نیروهای قدیمو بخوان از ما استفاده خواهند کرد...بهرشکل چون مدیرعامل قبل از رفتن من قول دفاتر و  شرکتهای تابعه را بهم داده بود رفتم تا تکلیفمو معلوم کنه که متأسفانه این صبر کن صبر کن ها تا اول مهرماه طول کشید... یعنی با فرض سه ماه مرخصی شیردهی بدون حقوق یک ماه هم گذشت و دیگه من رفتم بیمه اقدام کردم و پول مرخصی شش ماهه ام را گرفتم و از اونطرف هم هربار یکی از مدیران بهم قول همکاری میداد ولی عملا خبری نمیشد و منم عادت کرده بودم به موندن با لیانا و هرروز تکرار و تکرار... البته هیچی شیرینتر از بودن با بچه ات نیست ولی ولی ولی اصرار من برای کار یک دلیل بزرگ داشت که زمینه ساز جرو بحث و مشکلات و دلخوریای بزرگ من و آرش بود ، اینکه آرش عادت کرده به داشتن همسر شاغل و مثل مردایی که زن خانه دار دارن نیست و حساب زن را از مخارج خونه و بچه  جدا میدونه.. من بارها پیشنهاد دادم که برای منی که سالها دستم تو جیب خودم بوده سخته که برای یه قرون دوزار هی بگم و بگم.. برای من به کارتم پول واریز کن هرماه یه مبلغی که من بری خرده خریدهام مجبور نشم هی حرف بزنم... بهرحال استقلال مالی برام مهم بود ولی حتی به همین هم راضی بودم که خریدای عمده را که آرش خودش انجام بده ولی من برای خرید یه چیز کوچیک برای لیانا یا مثلاً یه چیزایی برای خونه خودم پول داشته باشم ولی متأسفانه آرش اوایل که میگفت هرچی میخوای اس ام اس بزن خودم میخرم و تو هم که خونه ای پول لازم نداری و بعد دیگه با اصرار من یه مقدار خیلی کمی که واقعا ده درصد حقوقی که من هرماه میگرفتم هم نبود به کارتم میریخت... البته بماند که اگر مثلا اون ماه یه هزینه ای پیش میومد مثل ترکیدن صفحه ال سی دی گوشیم توسط لیانا خانوم!!!!!! دیگه اون پول هم نمیریخت و ندارم ندارم شروع میشد... بهمین دلیل منهم بین مهر مادری و موندن 24 ساعته با لیانا و هیشکی مادر نمیشه و بچه خیلی کوچیکه و ... با استقلال مالی  ، گزینه دوم را انتخاب کردم.

.

الان حدودا یه ماه میشه که من از اول مهر شاغل شده ام.. روحیه ام عالی... رفتارم با لیانا عالی.. حس میکنم تازه به زندگی برگشتم.. با اینکه صبحها بلندکردن لیانا تو هوای اینروزها و بردن و سپردنش به مامانم سخته و دلم همش پیش اونه... با اینکه خسته از سرکار که میرسم باید کارای خونه را انجام بدم مضافاً اینکه کنار لیانایی باشم که از صبح باهاش نبودم و انتظار داره همش کنارش باشم... هرچند صبحها بجای 10 صبح ، ساعت 6 بیدار میشم و از خستگی گاهی تو مترو و .. خوابم میبره ولی این مدل زندگی را بیشتر دوست دارم و مطمئنم که لیانا بعدها یه مادر مستقل اجتماعی خسته ولی مهربون را به یه مادر خانه دار کلافه ناراضی همیشه دردسترس ( که تو این چندماه بودم )ترجیح خواهد داد کمااینکه روزهای اول برای هردومون سخت تر بود ولی دیگه تقریبا به شرایط عادت کرده... هنوز نمیدونم اینجا موندنی ام یا رفتنی ولی امیدوارم بتونم خودمو ثابت کنم و مشغول باشم... اینهم از این.

.

تصمیم دارم مثل قبل برگردم به اینجا... درمورد لیانا هم بین نوشتن تو وبلاگش یا کانال مرددم.. راستش کانال را درست کردم و پر عکسه فقط اینکه راستش حقیقتاً چون ادمینش مشخصات واقعی خودمه نمیدونم چجوری میشه اونو مخفی کنم وگرنه الباقی مشکلی نداره.. درکل بیشتر دلم میخواد یه نی نی وبلاگ براش درست کنم تا دیر نشده و الانشم تقریبا دیره والا.. ولی بهرحال وقت هم ندارم.. این مطالب هم الان تقریبا یه هفته ای هست دارم وسط مسطای کارام از فرصت استفاده میکنم و مینویسم..

موضوع بعدی هم راستش همینکه این پست را گذاشتم یه کامنت منفی از همون ادمهای همیشگی برام اومد که منو در نشون دادن عکس دخترم به هرکس و ناکسی مردد کرد...

بازهم اگر فکری به ذهنتون رسید که عکس لیانا رو فقط دوستام ببینن نه ادمهای منفی بی ادب عقده ای که امثالشون را اینروزها تو محیط مجازی و تو پیجهای اینستاگرام بقیه میبینیم ، به امید رونق دوباره وبلاگم فعلا بدرود.

 

ارادتمند: عسل خانومی

 

 

 

پی نوشت:

 

وبلاگهایی که از آخرین مطلبشون قبل از سال 94 بود را از لینکدونی ام حذف کردم. اگر دوستانی هستند که آدرس جدید دارند یا بهر نحوی تمایل به ارتباط دارند برام کامنت بذارن ، ممنون.

 

ضمناً یه تعدادی از وبلاگهای لینکدونی جدیده و مثل قبل مرتبط با موضوع وبلاگ خودم نیست بلکه وبلاگ دوستانمه اینو نوشتم که یه وقت کسی با این ذهنیت نره تو وبلاگهای این بنده خداها و بلوا درست کنه.