فصل جدید زندگی ام:

الان که دارم اینهارو مینویسم داره میشه یه ماه که تو خونه ام ، من رسماً از اول آبان نرفتم سرکار ... از چهارشنبه 29 مهرماه ، تمام خاطرات تلخ و شیرینم در این شرکت و در کنار آدمهاش را که دقیقاً با شروع فصل دوم زندگیم و آغاز زندگی مشترکم ، شروع شده بود گذاشتم تو  بایگانی ذهنم و به امید دیداری گفتم به همه شون تا به استقبال فصل سوم زندگیم که از تقریباً 8 ماه قبل آغاز شده بود و هرروز و هر ثانیه در من جوانه میزد برم...  و این وبلاگ که با هدف نوشتن فصل اول عاشقانه شروع شد و با فصل دوم همسرانه هایم ادامه پیدا کرد کم کم وارد فصل سوم مادرانه هایم خواهد شد...

.

حالا دیگه میتونم اعتراف کنم که کمتر نوشتنم تو این وبلاگ بخاطر مشغله زیاد کارها  و اوضاع و احوال گاه خوب و گاه بد  خودم در این دوران و نوشتن در وبلاگ دیگه ای که مخصوص وقایع جزئیات فسقلیمون بود... قصد داشتم این وبلاگ را ببندم و به اونجا کوچ کنم ولی منصرف شدم... اونجا مال یه فرشته آسمونیه که هیچی از غم و مشکل و این چیزا نمیدونه... اومده تا شاد زندگی کنه و این حق مسلمشه... اما اینجا مال منه..  مال دلنوشته های یه زن ، که گاهی دلش میخواد درددل کنه.. از شادیها و غمهاش بگه ، از اون چیزایی که خودش را میسازه ، خودی فراتر از یه همسر و یه مادر ، خود خودش ... پس اینجا کماکان باقی میمونه ولی اگر مدت ننوشتنهام طولانی شد بهم خرده نگیرید ، هنوز هیچ تصویر ذهنی ای از آینده ای که کمتر از بیست روز دیگه جلوی روم قرار خواهد گرفت ندارم.

.

 همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و ناباورانه... انگار همین دیروز بود که من آخرای پارسال تو مطب دکتر نشسته بودم و از رفتار سرد و بی تفاوت منشی دکتر دلم گرفت و بغضم ترکید... انگار همین دیروز بود که دکتر برام یه بسته قرص لتروزول نوشت و داد تو دو نوبت 5 تایی بخورم... و هنوز 5 تای دومش دست نخورده باقی مونده... انگار همین دیروز بود که با آرش رفتیم بهترین مسافرت زندگیمون و برگشتیم.. انگار همین دیروز بود که من تو مهمونی خونه آرمیتا که آخرای فروردین بود به بقیه گفتم باید دوباره برم دکتر چون از مسافرت برگشتیم تنظیماتم بهم ریخته انگار و مامانم با لبخند گفت نکنه  خبری باشه؟...  انگار همین دیروز بود که مامانم از مشهد با یه گوشواره طلا و یه « وان یکاد » برگشت و گفت به نیت بچه تو خریدم و من انکار میکردم که نه بابا ... نه به داره نه بار... و بهم خوردن حالم را تو خونه آرمیتا به حساب سنگین بودن شام گذاشتم و بعد یهویی همه چیز افتاد رو دور تند... من رفتم بیبی چک خریدم و خط دوم با سرعت نور ، پررنگ شد... بعدشم آزمایشگاه و جواب مثبت و  بعدهم نوبت دکتر و سونوگرافی و تمام ترسهای من از بارداری خارج رحمی و کیست و فیبروم و سقط قبلی و ازین خزعبلات که نبود... هیچکدام نبود... جز یک جنین زنده که درست جایی که باید باشه جا گرفته بود و  هرروز و هرلحظه اش تا الان برایم تجربه ای جدید و نو داشته و دارد.

.

جزئیات فسقلی را تو آدرس وبلاگش که همینجا اعلام میکنم میتونید بخونید ، نیاز به گفتن دوباره نیست ولی  کلیاتش را همینجا مینویسم... اوایل که هیچ خبری نبود جز یه  نگرانی مبهم از رفت و آمد از پله و بار سنگین برداشتن و تند راه رفتن ، بعد هم که تا مدتها نگرانی از سلامتی و زنده بودن بچه ، چرا که نه حرکتی بود و نه علائمی... و هربار که برای چکاب میرفتم میپرسیدم الان که بچه هنوز تکون نمیخوره چطوری بفهمم زنده است ؟ و همه فقط منو به آرامش و توکل به خدا تشویق میکردند ... بعد کم کم تهوعهای عصرگاهی شروع شد... برام عجیب بود که چرا همه صبحها حالشون بهم میخوره ولی من عصرها و غروب؟  ولی هرچی من میپرسیدم همه از دکتر و اطرافیان میگفتند طبیعیه... حدود یکی دوماه این حال بد مهمونم بود... از نگاه کردن به مرغ و گوشت چرخکرده بدم میومد و غذاهایی که باهاشون درست میشه را بی میل و رغبت بودم یا اصلا نمیخوردم ... از بوی عطر خودم و آرش... از موبایلم... از نگاه کردن به عکسهای خونه آرمیتا که اولین بار اونجا حالم بهم خورد ... کلافه و بیحال بودم... تنها چیزی که حالمو خوب میکرد بوی لیمو ترش تازه بود و نوشابه موهیتو و میوه و آبمیوه های حاوی لیمو... ولی کم کم بهتر شدم... بعد آزمایشات غربالگری  را انجام دادم که از همون هفته های اولیه 11-12 ، بود که جنسیت نی نی را دختر تشخیص دادند و موجی از شادی را تو قلبمون تزریق کردند... حرکات  دخترمون از هفته های 20-22  به بعد شروع شد ... بازهم نگرانی از اینکه چرا تکون نمیخوره؟ چرا مال دیگران زودتره ولی دکتر  بازم گفت طبیعیه ... بدن هرکی با دیگری فرق داره و خلاصه اولین بار که یه چیزی مثل ترکیدن حباب تو دلم رخ داد.. باور نمیکردم ، چند وقت بعد انگار یه ماهی در درونم آروم از یه طرف به طرف دیگه شنا کرد.. و چند وقت بعد دیگه قشنگ و واضح حس میشد... اولین واکنشهاش به گرمای دست آرش و تا الان که دیگه تبدیل شده به مشت و لگدهای تک ضرب و دوضرب و فیلیپینی زدن!!!!!!

.

این دو هفته ای که گذشت خیلی مشغله داشتیم... ما فعلا تو همین خونه میمونیم تا آخر اسفند که اگر بتونیم یه خونه دوخواب بگیریم یا ببینیم اون پول خونمون زنده میشه یا نه؟ بهرحال از 12 آذر که فسقلی به دنیا بیاد حدوداً سه ماه مهمون همینجاییم... قاعدتاً نتونستیم اتاق مجزایی براش درست کنیم و با اون اتاق خواب کوچیکمون و اون تخت گرد خودمون هزارتا نقشه داشتیم.. اول که گفتیم اتاقمونو خالی کنیم و یه تخت یه نفره بذاریم برای  من و آرش هم یا روی زمین یا توی هال بخوابه... باز قرار شد سرویس خوابمونو عوض کنیم و مربع بخریم... با یه واحد روبروییمون که دوخوابه بود هم حرف زدیم ولی قیمتها رو بالا میگفتند و همون موقع نیاز به خالی کردن داشتند که اونهم صاحبخونه ما براش مقدور نبود چهار پنج ماه زودتر پولمونو آماده کنه بعد دیگه قرار شد همین سه ماهه را یه جوری همزیستی مسالمت آمیز با نی نی داشته باشیم و همه هم میگفتند اتاق مجزا اولش نیاز نمیشه و همش باید پیش خودتون باشه... بنابراین مامانم اینها که با ذوق درحال تدارک سیسمونی بودند خرید تخت و کمد یا کمد و گهواره رو با دادن پولش به عهده خودمون گذاشتند و ماهم اول قرار بود گهواره بخریم براش ولی باز وقتی جمعه قبل رفتیم برای خرید با دیدن تختهای کوچولو منصرف شدیم و یه ست جمع و جور تخت و کمد با احتساب اندازه هایی که از اتاقمون گرفته بودیم سفارش دادیم و فردا پس فردا برامون میارنش ... هرچند که من هنوز نگرانم تو اتاق جا بگیره ... یه عالمه هم کتاب و لباس و کفش های مجلسی مو جمع کردیم و بردیم خونه مامانم گذاشتیم و کمد دیواریمونو هم خلوت کردیم برای فسقلی.. دیگه اینهم از این... سه شنبه گذشته هم اومدند فرشهامونو بردند قالیشویی و جمعه هم کارگر داشتیم و خلاصه خونه را تمیز کردیم و آرش بیچاره دست تنها تمام کارایی رو که نیاز به جابجایی و حمل داشت انجام داد.. چون من که با این شکم برام اصلا مقدور نیست جابجا کردن و ... حالا اگر خدا بخواد این هفته وسیله ها رو میاریم و مامانم و سپیده و خاله ام میان کمک برای چیدمان اتاقش .. کلا همه چیز خیلی ام پی تری و دقیقه نوده... ولی بازهم اگه همه چیز خوب پیش بره تا 12 آذر که میشه فردای اربعین ، ده روزی وقت برام باقی خواهد موند... عجله ای هم ندارم چون طبق روال زندگیمون که تا الان زیاد درگیر اجرای رسم و رسومات بودیم الانهم نه مهمونی سیسمونی وازین چیزا دارم که بخوام عجله کنم نه یک درصد تمایلی برای انجام این کارا... ،اینهم از این.

.

تو این مدتی که گذشت ، قبل از محرم بالاخره علی خاله هم عروسی کرد ، با وجودی که همیشه برای عروسیش نقشه ها داشتیم ولی من  نتونستم کاری کنم.. قبلش قرار بود همون روز برم آرایشگاه و بعد با آرش بریم آتلیه عکس بارداری هم بندازیم منتها  اونقدر همه چیز هول هولکی شد که من با وجود تنهایی و کمردرد نتونستم برم حتی آرایشگاه و آرمیتا گفت نگران نباشم و اومد پیشم چون مامانم اینها که از شهرستان مهمون اومده بود درگیر اونها بودند و از منم خواستند برم اونجا ، ولی من واقعا نمیتونستم اینهمه وسیله را با خودم ببرم و بیارم.. چون من اون روز را مرخصی گرفتم ولی  آرش سرکار بود چهارشنبه بود آخه.. دیگه با آرمیتا خودمون را درست کردیم تا آرش اومد .. آرش هم که رسید تا آماده بشه دیگه همینطوری خودمون چندتا عکس انداختیم و هول هولکی رفتیم ، به آتلیه و اینها نمیرسیدیم... تو مراسم هم از اونجایی که کلی آرش سفارش کرده بود که بلند نشو و جوگیر نشو و ... چسبیده بودم به صندلی و با وجود اصرارهای علی و بقیه حتی از ترس برخورد با اونهایی که میرقصیدند برای همراهی عروسش و دوماد کنار سن هم نرفتم.. شب هم رفتیم خونه خاله که دی جی آورده بودند و صداش خیلی زیاد بود با وجودی که رو صندلی نشسته بودم ولی فسقلی به قدری واکنش نشون میداد که نگو و نپرس.. انگار اون وسط داشت تکنو میزد... یهو دیدم آرش از توی تاریکی پرید و منو کشون کشون برد اتاق خواب خاله اینها و  غر غر که ضرر داره این ولوم صدا و دیگه یه خرده استراحت کردم و دیدیم فایده نداره نه میتونیم برقصیم نه هیچی ، رفتیم خونه.. فردا و پس فرداشم باید 4 تا آمپول دگزا روزی دوبار برای تشکیل ریه میزدم واسه همین اصلا پاتختی هم نرفتم.. کلا بیحال بودم...

.

تاسوعا عاشورا هم امسال دختردایی 1 اومدند تهران و آرش هم که تنها نرفت شمال... البته  اولش به من گفت بیا بریم آروم رانندگی میکنم ولی بعد خودش منصرف شد... داماد داییم هم تنها میموند دیگه روز تاسوعا طبق معمول هرسال نذری مو پختیم و خاله  بود آرمیتا هم اومد آرش هم مامانشو آورد خوب بود... یه سورپرایز دیگه هم اومدن مریم زن پسرخاله اولیم بود... اون هرسال تو نذری من بود منتها امسال متأسفانه ازهم جداشدند و ما چه تو مراسم علی و چه تو مراسم نذری من همش میگفتیم جای مریم خالیه... یهویی دیدیم زنگ را زدند و مریم در اوج ناباوری اومد تو.. آدم نمیدونه اینجور مواقع واقعاً باید با کسی که جدا شده چطور رفتار کنه ولی به قدری همه ما مریمو دوست داشتیم که هرکدوم وقتی باهاش روبوسی کردیم زدیم زیر گریه خاله و مامانم که نگو... دیگه یه نیم ساعت نشست و کمک کرد و رفت... واقعا آدم اگر جدا هم میشه اینقدر محترمانه و با خاطره خوب باشه... خلاصه کلی هم برای من ذوق میکرد میگفت یادته هرسال مامان اینها میگفتند سال دیگه این موقع من و تو یه بچه بیاریم خودشون نگه میدارن.. بالاخره تو آوردی... دیگه رفتیم بهشت زهرا غذاهارو پخش کردیم و بعدشم آرش و داماد داییم مامانشو بردند خونه و برای بچه اش هم غذا برد و من خیلی تعجب کردم که با وجود داماد داییم رفته بودند با بچه دسته دیده بودند ولی آرش گفت ، میدونست ... البته که من خودمو گول میزدم که کسی  نمیدونه وقتی دخترداییهام میدونند مگه میشه شوهراشون ندونند.. عاشورا هم یه خرده رفتیم دسته دیدیم... و زود برگشتیم من زیاد حال نداشتم و با وجودی که صندلی هم برده بودم با خودم ولی خسته میشدم.. خلاصه که  غروب هم خاله رفت و بعد دخترداییم اینها و ماهم برگشتیم خونمون... اینهم از این.

.

در مورد انتخاب اسم فسقلی هنوز بین علما اختلاف نظره... میخواستیم ساده و یک سیلابی باشه... اصیل و جدید باشه... عربی و مذهبی نباشه... به فامیلیش بیاد و حتی الامکان توی حروفش اول اسم من و آرش باشه... آرش میگفت « کیانا » من میگفتم قدیمیه و بذاریم« لیانا» ... من میگفتم « عسل » اون میگفت دوست ندارم به دخترم بگن کره، مربا ، عسل! ... اون میگفت « درسا»  من میگفتم نه زیاد شده .. ما میگفتم« آلاء »  ولی همه میگفتند نه ، تو زبون ترکی زیاد معنی خوب نمیده... آرش میگه باید یه چیزی باشه که به سیده اولش و فامیلی من بیاد اونهم که فقط فاطمه میشه!!!!! ... من « سلنا » رو انتخاب کردم ولی ممکنه ثبت احوال گیر بدن و « سلینا » بذارن... آرش میگه « آیسا » ولی من میگم دوست ندارم اسم بازی آلیسا آلیسا جینگیلی آلیسا بذاریم!!!!!!.... باز هردومون                   « السا » رو دوست داریم ولی چون اسم نوه عمه ام دلسا هست میگیم خیلی  شبیه اون میشه... فعلا بین لیانا و سلنا یا همون سلینا مونده ایم خوب اگر لیانا بذاریم به اسم اصلی من میاد و اگر سلینا بذاریم علاوه بر  اینکه به سیده اولش و فامیلی آرش میاد کلا اسم دوتا نوه های مامان آرش و خواهرشوهرام و دامادشون با حرف « س »  شروع میشه ...حالا دیگه  باید یه نظرسنجی بذاریم ببینیم چی میشه...  بخاطر همینه که فعلاً فسقلی صداش م.... باهاش حرف میزنم.. میخندم.. درددل نمیکنم اصلا... مثبت براش از همه چی تعریف میکنم و ازش میخوام خوب باشه... آروم باشه... برای موفقیت همه مون دعا کنه و ازین چیزا...  یه چندباری که گریه کردم فوق العاده واکنش نشون میداد واسه همین دیگه سعی کردم اینکارو نکنم... کلا به قول آرش تو که کلاً با خودت حرف میزدی دیگه الان یه بهونه هم پیدا کردی!!!!!!

.

در مورد برخورد دیگران ، خانواده خودم که خیلی خوشحال شدند چون بالاخره نوه اولشونه  و طبیعیه... سپیده که کلا هرچی نمد میخره برای فسقلی عروسک نمدی و ازین چیزا درست میکنه... خانواده آرش ، مامانش و آرمین که طبق معمول احساساتشونو بروز میدن و مامانش هم خیلی هوامو داشت و زود هم به تمام فامیلشون مخابره کرد و میگفت خداروشکر همه هی میپرسیدند چرا اینها بچه دار نمیشن و ... سمیرا هم ذوقشو با همون اخلاق خاص خودش  نشون میده مثلا اون اوایل یه بار من بوی بلال شنیده بودم و فقط از زبونم درومد یهویی رفت بیرون و بلال پیدا کرد و خرید برام... کلا با وجود فسقلی روابط همونه که بود.. دوری و دوستی... اینکه هرروز خونه مامانم یا مامان آرش باشیم نه.. تمام روزهای سختی هم که حالم بهم میخورد باز خونه خودمون بودم... و اینکه توقع داشته باشم کسی برام غذا بیاره و این چیزا نه... اصولاً من آدم نازکنی هم نیستم... تمام مسائل بارداری رو به تنهایی تجربه کردم تا الان... اما چیزی که برام جالبه برخورد سارا بود... تو تمام این مدت یه بار همون اوایل باهام حرف زد اونهم چون خونه مامانش بودیم... بعد چی گفت ؟ مبارک باشه.. بالاخره کار خودتو کردی؟ من به روم نیاوردم ولی واقعا لجم درومد البته شنیده ام که با سحر ارتباط دارند ولی دیگه این مسخره بازیا و خاله زنکیا از اونور دنیا احمقانه است... ضمن اینکه تا الان حتی یه کلمه نه زنگ زده نه هیچی.. حالا اینکه پیشنهاد سوغاتی برای بچه برادرش بده و این چیزا پیشکش... و اما یه بار دیگه که ما اونجا بودیم و آرش بچه رو برده بود براش صندلی میز تحریر بخره  نمیدونم سمیرا چه گیری داده بود هی حرف سحر و بچه میزد ، من گفتم نمیدونم روشی که برای  درجریان گذاشتن دخترمون از وجود یه برادر چیه و باید برم مشاور چون این روش پنهانکاری ای که آرش درمورد بچه اش و من پیش گرفته و مارو روبرو نمیکنه  فکر نمیکنم درست و منطقی باشه... بعد یهویی سمیرا گفت تو فکر میکنی بچه نمیدونه ؟ خودش اون روز داشت میگفت من میدونم بابا آرشم داره بچه دار میشه!!!!!!!!!!!! من و مامان هاج و واج موندیم.. مامان گفت از کجا میدونه حتماً توی دهن لق بهش گفتی... منم حدس میزدم  چون گفته بودم بچه برای هر تقی به توقی که میخوره به آرش زنگ میزنه و پول میخواد و ازین چیزا.. حس میکنم سحر فهمیده و هی بچه رو میندازه جلو... درست مثل همون موقع که ما داشتیم عروسی میکردیم ... بعد سمیرا یه حرفی زد که جالب بود .. گفت اولا بچه شما تو زندگی سحر و بچش نیست... بچه اونه که تو زندگی شمائه... واسه همین تو نگران دخترتون نباش... بعدشم خودشون میفهمند.. زیاد سخت نگیر... منتها من برام مهمه که بچه مون تو سن حساس متوجه این موضوع بشه و ضربه بخوره .. ولی در این مورد اصلا و ابدا با آرش حرفی نزده ام هنوز... چون  تجربه بهم ثابت کرده آرش تو اینجور مواقع منطق نداره که اگر داشت تا الان ، بین من و بچه ای که هردومون از وجود هم باخبریم قایم موشک بازی راه نمینداخت... هرچند این خواسته خودش نبود و از اول طبق برنامه ای که سحر چیده بود پیش رفت وگرنه اون اوایل تا قبل از اینکه سحر ادابازی درنیاره مارو  روبرو میکرد... بهرحال عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد... من  الان میفهمم که این موضوع به نفع من و زندگیمون شد... من حال و حوصله اومدن اون بچه تو زندگیم و واکنش به خواهر تو راهش و حساسیتها و حسادتهاش و ... را نداشتم و ندارم... اینهم از  این.

.

اسم وبلاگ فسقلیمون: فسقلی عسل و آرش

آدرسش:http://fesghelieasaloarash.persianblog.ir/

رمز ورود: 1356

چرا رمزدار کردم؟ چون از اولش نمیخواستم تا رونمایی نشده کسی بخوندش ... چرا رمزشو برنمیدارم؟ چون اولا: وقت ندارم ، دوما: میخوام روالش مثل روال وبلاگ خودم باشه.. و اما قسمت نظراتش بخاطر احترام به خواننده هام غیرفعال نیست و تاییدیه... و تنها خواسته من از همه دوستان اینه که اونجا نمیخوام نظرات نامربوط و ... ببینم. هرکسی ، هر حرفی و نظری درمورد من و آرش و زندگیمون داره همینجا بیاد بگه.. شاید اصلا اونجا نظری رو تایید نکنم یا جواب ندم ... اونجا قانونش اینه که هر نظری که میدین مربوط به پُستی که ثبت شده باشه نه بیشتر و نه کمتر... راهنمایی هاتون ، تجربه هاتون و هر چیزی راجع به اون موضوع.. درستش هم همینه... شما خواننده ها و دوستای منید نه فسقلی...  شکل و شمایلشم بعدا به مرور زمان بچگونه میکنم... عکسهایی هم که توش گذاشتم چون زیاد بلد نبودم نمیدونم چی شده یا نشون نمیده یا سایزش گنده است خلاصه اونهارم به مرور زمان درست میکنم... بهرحال اینهم از قانون وبلاگ فسقلی و رونمایی ازش...

و اما سخن آخر:

نمیدونم بازهم بتونم بنویسم یا نه.. ولی طبق قولی که داده بودم که این آخرین پُستیه که فعلا قبل از ورود به مرحله سوم زندگیم میذارم... از همه تون میخوام روز 12 آذر  برام دعا کنید و برای سلامتی خودم و فسقلی دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید... من از اتاق عمل ، بیحسی از نخاع ، بیهوشی بهتره  یا بیحسی ، سزارین و تمام اینها میترسم... من هنوز که هنوزه هیییییییییچ تصویر ذهنی ای از مادر بودنم ندارم و از اینکه چیزی از بچه دارشدن و نگهداریش بلد نیستم میترسم.. با اینکه قراره بیام خونه خودمون و مامانم بیاد پیشم ولی باز میترسم... از برخورد آرش ... از تحمل خودم... از خیلی چیزا که نمیدونم قراره چی بشه میترسم.. از شیردادن... از بغل کردن ، از گریه نوزاد.. از استفراغ و پی پی تمیزکردن! از ندونستن زبونش و نفهمیدن گریه هاش و از خیلی چیزا... منتها توکل میکنم به خدا... از تک تکتون هم التماس دعا دارم.

تا درودی دیگر ، بدرود.

ارادتمند: عسل خانومی