X
تبلیغات
... عسل شیرین ... عسل تلخ

























... عسل شیرین ... عسل تلخ

... تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم

خاطرات اردیبهشتی:

می بینم که هفته نامه ها داره ماهنامه میشه کم کم.... نیشخند امسال سال سختیه کلاً هم از لحاظ اقتصادی و هم از لحاظ مشغله های کاری و فکری.... ما که هنوز تازه دیروز پریروز حقوق اسفندو گرفتیم... قراردادهای جدیدمون هم فقط 10 درصد به مبلغ قبلی اضافه میشه.. این مدت هم آرش واقعا تحت فشار بود و حدس میزنیم که تا چندماه آتی اوضاع به همین منوال خواهد بود و چه بسا بدتر هم خواهد شد...  دلیلش هم اینه که ما هنوز قرض و قوله های پارسال  را نتونستیم صاف کنیم و اجاره خونه مون هم که دقیقا امسال دوبرابر شده و افزایش 30 درصدی تورم با افزایش حقوق 10 درصدی و اونهم که هرروز  رؤسا یه سازی میزنن و همونم نداده اند!  خلاصه کلام اینکه سیاسیش نکنیم بهتره....!!!!!  اوه

تمام اینهارو گفتم که برسم به مناسبت روز زن... که اگر تا پارسال توقعی داشتم امسال فقط مدنظرمون بود که بتونیم یه جوری از خجالت مامانها دربیام خودمون هم بیخیال....افسوس امسال به هردو مامان پول دادیم... چون مامان آرش که درحال جابجایی به خونه جدیده و پول بیشتر به دردش میخوره تا با سلیقه خودش واسه خونش  یه چیزی که لازم داره بخره و مامان من هم که قربونش برم هرچی واسش میخریم استفاده نمیکنه بهتر دیدیم پول بدیم بهش که خودش هرچی لازم داشت تهیه کنه... اگر پارسال اس ام اس یه خطی ای  بود از طرف آرش جان ، امسال کلاً همونهم نبود... ولی همون روز برام عکس چندتا دستبند و گوشواره دست ساز را که یکی از همکاراشون درست کرده بود آورد نشون داد و گفت کدومو میخوای ؟.. منهم یه گوشواره انتخاب کردم منتها درنهایت تبدیل شد به  یه دستبند اونهم با سلیقه خودش!!!!!! شاخ و برگی هم نداره... احساسی هم پشتش اگر بود من ندیدم و حس نکردم.. تشکری هم درحد یک مرسی !!!!!! توقعی نبود .... که اگر بنا بود به توقع برای من یک اس ام اس با احساس و یک تلفن با جملات قشنگ کافی بود.. یک تشکر زبونی از زحماتم تو این یک سال هم کفایت میکرد ... ولی حیف..افسوسوقتی یک آدم شنیداری با یک آدم نمیدونم دقیقا چی ( گفتاری که نه ، شنیداری هم که هیچ ، لمسی هم شک دارم ، شاید بشه گفت بویایی!!!!!!!!!! ) ازدواج کنه آخرش همینه...این یکی مثل من با گوشهاش به خواسته اش میرسه اون یکی مثل اون اصلاً گوش و زبونش کار نمیکنه!!!!!!!!! ... بگذریم...

روزی که داشتیم میرفتیم خونه مامانم حرفهایی را که از مدتها قبل نگفته مونده بود سرریز کرد... مدتی بود که فقط سکوت بین ما  حرفشو میزد... مدتی بود که همه چیز بدجوری روتین عادی شده بود... اقتضای شرایط درست ، بیحوصلگی و مقروض بودن و تعهد و مسئولیت هم قبول ، ولی چیزی که من می دیدم همون چیزی بود که تو مقاله های روانشناسی اسمش طلاق عاطفی بود!!!!!! زندگی ما شده بود سلام وخداحافظی جزئی... که آنهم بیشتر خداحافظیش شنیده میشد  جواب سلامش که هیچ!!!! اون روبروی تلویزیون و من سرگرم آشپزی با آهنگهای موبایلم تو آشپزخونه ، اون روبروی تلویزیون و من درحال بازی کردن با game گوشیم... اون تو اتاق خواب و من روبروی تلویزیون ، اون خواب و من بیدار و گاهی برعکس!!!!!! هییییییییچ مشکل خاصی نبود ....هیچ دعوا و بگومگویی نبود.. جز اینکه اون حرفی برای گفتن نداشت و من عمداً حرفی برای گفتن نداشتم!!!!!!!!!! بارها اون یه چایی میریخت برای خودش و من دوتا میریختم برای خودمون.. منتها مدتی بود هرکدام یک فنجان چای برای خودش میریخت...  فقط سر شام روبروی هم بودیم اونهم فکر کنم مدتها بود به همدیگه نگاه نمیکردیم... اون با قاشق پر  و  خیره به آکواریوم ، من با قاشق خالی و خیره به تلویزیون... نه که فیلم یا سریال باحالی باشه ها... فقط به این دلیل که به جایی غیر از روبرو نگاه کنیم...!!!!!!!!  کار به جایی رسید که اون روز که جمعه بود من پاشدم و چایی گذاشتم و خودم هم چیزی نخوردم تااااااااا آرش بیدار شد.... پیش خودم گفتم همین یه صبحونه جمعه را هم حذف کنیم دیگه خیلی غیرقابل تحمله... بماند که خود من هم نه دل خوشی از فیلم و تلویزیون داشتم نه از آهنگها وgame موبایلم ها.. من فقط داشتم عمداً باهاش مثل خودش رفتار میکردم.. ازون لجبازیایی که یهویی آدم ویرش میگیره بی دلیل!...  آرش بیدارشد و طبق معمول آداب معاشرت بسیااااااااااااار بالاش زل زد به من تا ببینه من سلام میکنم و یه اهنی بکنه دید منم مثل بز زل زدم بهش !!!!!!!!! بعد رفت تو آشپزخونه واسه خودش یه چایی ریخت آورد.. منم که دیدم اینطوریه وسایل صبحونه را گذاشتم تو یخچال و یه بیسکویت برداشتم با چایی برای خودم آوردم و تمام... نه بحثی نه هیچی... ولی تو راه خونه مامانم دیگه نتونستم.... نتونستم از آزارهایی که به خاطر این رفتارکردن مشابه رفتار اون داشتم تحمل میکردم چیزی نگم.. نمیتونستم وانمود کنم خوبم... بعد احساسی و نیاز به صحبتم داشت بدجوری اذیتم میکرد.... تمام اینهارو که نوشتم بهش گفتم .. گفتم که ما اگر به همین منوال ادامه بدیم به یکی دوماه نمیکشه که فاتحه زندگیمون خونده است... گفتم به این قضیه اصطلاحاً میگن طلاق عاطفی ، گفتم من خسته شدم من نیاز دارم من توجه میخوام من حرف زدن میخوام... گفتم این نوع طلاق عاطفی کم کم باعث میشه اونقدر از هم دوربشیم که یهویی به خودمون میایم می بینیم خیلی راحت داریم جدا میشیم.. گفتم اگه تو همینو میخوای قبول ولی اگر نه برای زندگیمون تلاش کن... اون گوش کرد و گوش کرد آخر سر گفت:  من همه اینهارو قبول دارم ولی مگه تو چیکار میکنی؟..  تو هم عادی ای ... تو هم  همینطوری ای... اون گفت و من گفتم... دقیقا تفاوتهای رفتاری و توقعات ما بود که این مشکل را ایجاد کرده بود.. مثل همیشه.. من نیاز به شنیدن داشتم و اون براش بیمعنی بود...من با چیزای کوچیک شاد میشدم و اون براش بی اهمیت بود... من به خودم فکر میکردم و اون به مشکلات و گرفتاریها... بهرصورت اون روز بعد از رسیدن خونه مامان دیدم وقتی حرف میزنم نگاهم میکنه ... چقدر دلم برای نگاهت تنگ میشه آرش... کاش میفهمیدی... منو به اسم صدا میکنه خودش طولانی مدت موند تا با سپیده اینها و مامان بریم گشت و گذار.. هی نق نزد که برگردیم... خوب بود... همین...  و چقدر خوب شد که حرفهامو بهش زدم.... بهانه های دلتنگی مو بهش گفتم... اگرنه خیلی راحت تا آخر لجبازیه رفته بودیم....

اینروزها درگیر کمک کردن به مامان آرش بودیم برای جابجایی به خونه جدید.. خیلی هم خونه شون و وسایلهاش را شیک خریده و از اونجای قبلی هزاربار قشنگتره.... بوفه اش و مبلهاش خیلی قشنگه و دیگه کلی هم ما آخر هفته ها میرفتیم کمک و نظر دادن برای چیدن وسایل و اووووووووه از دلرکاری های اولیه گرفته تااااااااااااااااااااا چیدن کابینتها و .... منتها ما که  خیلی کم کمک کردیم چون فقط اخر هفته ها میرسیدیم ... ولی برای خریدای سرویس بهداشتی و اینها من رفتم نظر دادم خریدیم و دیگه به امید خدا اخر این ماه نقل مکان میکنند... هفته پیش اخرین باری بود که فکر کنم آرش خونه پدریشو میدید... بهش گفتم به تک تک آجرهاش خوب نگاه کن... خیلی از خاطراتت توی همین جاست.. نوستالژی خونه پدری ... من اگر بودم حتما گریه میکردم.. البته همون موقع هم بغضم گرفت.. برام این چیزا خیلی مهمه.. ولی آرش گفت برو بابا .. اینجا بدترین خاطرات زندگیم اتفاق افتاده... بهرحال شاید بعدها دلش برای همین خونه ای که ازش خوشش نیاد تنگ خواهد شد.... برای روزهایی که پدری بود و مادری و برادر و خواهرایی... برای حس اولین بار پدرشدن.... برای حس اولین بار دامادشدن.. برای حس تلخ  ازدست دادن پدر.. برای اولین بار دایی شدن....برای حس تلخ جدایی....  برای خیلییییییییییی چیزا... نمیخوام فکر کنم یه روزی من جای اون باشم.. تحمل اینهمه تنهایی سخته.. البته شاید او هم به تمام اینها فکر میکنه و به روش نمیاره....بگذریم.

اتفاقهای اردیبهشتی توی شرکت زیاد بود... همکارم آبله مرغون گرفت..( من آبله مرغون نگرفتم!!!!! )  اون یکی رفت مکه... یکی دیگه پدرشو از دست داد.... همش استرس.. همش ناراحتی... ای بابا...!!!!!!!! ناراحتدوستم که از مکه اومد میگفت: مکه خوب بود.. خدا هم خونه بود... سلام رسوند !!!!! لبخندقلبدلم هری ریخت یهویی.. مکه رفتن و حاجی شدن را نه ها ... چون اون یه مقامه معنویه... مادامی که من « این»  باشم نمیخوام برم اونجا... اونجا باید خسی در میقات شد ... خدارو میخوام .. خود خدارو ... رفتم تو خیال.. اگر  من یه روزی برم دم خونه خدا خیلی باهاش کار دارم.. تازه شم خونه اش باید سفید و سبز و پراز گل باشه... با یه رودخونه زلال.. خلوت باشه فقط من و خودش ....  من  این نماد کعبه را با پارچه سیاه و شلوغی و ازدحام نمیخوام... من میخوام خونه خدا یه جایی باشه  شبیه بهشت... بغلماچبا خودش کلی حرف دارم... اصلا یه جورایی خیالش هم قشنگه که یه خونه ای باشه و خدا توش باشه و با لبخند نگاهت کنه و تازه  بگه به بقیه هم سلام مارو برسون!!!!!!  امروز تو راه شرکت به آرش میگفتم.. اگر یه روز برم پیش خدا خیلی باهاش کار دارما.. کلا خیلیییییییییییییی... ازون مدلیا که میگم مسئولین باید پاسخگو باشند!!!!! از اون مدلیا باید به خدا هم بگم... !!!!!! مشغول تلفن

پی نوشت1:  اون رئیس مهربونمون خیلی باحاله... نه که طفلکی مسنه و زود زود سرما میخوره  تا میایم کولر روشن کنیم زود می افته به عطسه و فین فین خندهماهم عذاب وجدان میگیریم و از گرما میپزیم .. له له میزنمیااااااااا!!!!! اوهحالا امروز ظهر زود رفت  نیشخندمن همچین دویدم کولرو روشن کردم مثل ندید بدیدا... الان همچین دارم لذتی میبرم وصف ناپذیرررررررررررررر!!!!!!!!!چشمک

 پی نوشت2:شبها چرا اینقدر شرشر بارون میاد خوووووووب؟.. متفکرسرشب ما پنجره را باز میذاریم نصفه شب هی آب چیکه میکنه تو صورتمون!!!!! قهر

پی نوشت 3 : همون روز که رفتیم خونه مامانم قبلش باید آرش یه محموله ای را که آورده بودن از کارخونه به تهران تحویل بگیره ببره شرکت، اتوبوسه رفته بود پارکینگ مصلای نماشگاه کتاب!!!!!!!  ما اون روز رفتیم نمایشگاه ولی کتاب ندیدیم. ( صرفاً جهت اطلاع عسل خارجکیمون!!!!!!! )زبان

نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/25ساعت 13:58 توسط عسل خانومي| |

هفته های پایانی فروردین ماه:

اون دوسه هفته پیش پنجشنبه ای من ناهار منتظر آرش بودم که بیاد بعدش بره دنبال بچه که زنگ زد گفت میره دنبال بچه و ناهارهم  خونه مامانش میخوره... با اینکه این قضیه کلاً روتین زندگی من تا ابد هست و خواهد بود من نمیدونم چرا دلخور میشم دوباره از اینکه مثلاً اگر از آرش بپرسم ناهار میای خونه بگه نمیدونم معلوم نیست یا مثلا بره بدوبدو دنبال بچه هه و بعدش ناهارم بره خونه مامانش ، بارها بیخیال شدم و ناهار درست نکردم و برعکس اومده خونه ،  اونوقت خیلی وقتها هم ناهار درست کردم و اینجوری نیومده.... دلیلش هم اینه که من پنجشنبه ها تعطیلم ولی اگر بدونم آرش ناهار نمیاد خونه میگیرم میخوابم تااااااااااااااااا مثلا ساعت 12-1 !!!!!!! خمیازه بعدشم خودم ناهار نمیخورم تنهایی و یه چایی یا شیر  با کیکی میخورم تاااااااااااااااا دیگه شب.... یعنی کلاً من آدمی نیستم که تنهایی برای خودم سفره بندازم و غذا درست کنم حتی اگر واقعاً از گشنگی بمیرم اگر غذایی داشته باشیم تو یخچال که 90 درصد هم نداریم ( چون آرش کلاً غذای یه روز مونده نمیخوره و معده اش درب و داغونه ! ) همونطوری سردسرد میخورم  سرپایی سر یخچال!!!!!!!!! یعنی حتی تو ماکروفر گرم نمیکنم بیارم سر میز مثل آدم بخورم!!!!!!! اینطوری ام من ... زباندرطول روز هم همونطوری درازکش از روی تخت توی اتاق منتقل میشم روی مبل روبه تلویزیون با همون لباس خواب و دست و صورت نشسته !!!!!! خمیازهیه چایی ای یه میوه ای چیزی میخورم اونهم بنا به ضرورت!!!!!!!!!!! حوصله دستشویی رفتن هم تنهایی ندارم !!!!! نیشخندحالا همین من با این تواصیف اگر قرار باشه آرش از شرکت ناهار بیاد خونه و بعد بره دنبال بچش دیگه خیلی دیر بیدار بشم از ساعت 11 پامیشم و چایی تازه و ناهارو  آماده میکنم و همچین دست و صورت شسته و تمیز و مرتب دست به سینه میشینم روی مبل و هی دودقیقه دودقیقه به ساعت نگاه میکنم که بیاد و بعدش که میاد ومیره من همه جارو مرتب و تمیز میکنم و نهایتش دیگه وقت کنم یه تلویزیون ببینم و دوباره چایی عصر و شام را آماده میکنم تا بیاد خونه... مژه حالا فکر کن اگه آدم بدونه که نمیاد اینهمه خودشو به سوپوری نمیندازه که!  راحت میره رو مبلش دراز میکشه با کنترل توی دستش پادشاهی میکنه تاااااااااااااااا وقتی نزدیک اومدنش بشه خووووووووووب!!!!!!!!!! همیشه خدا هم آرش وقتی این سؤالو ازش میپرسم که ناهار میای یا نه حتی اگر یه ربع به تعطیلیش مونده باشه میگه نمیدونم!!!!!!!! وای خدا که اعصابم خرد میشه ها.. کلافهحالا من میدونم این نمیدونمش بستگی به زنگ بچه هه داره. اگه رو مخ رفته باشه و از صبحش هی زنگ زده باشه آرش هول میکنه و میره اگر نه درحالت عادی باشه آرش میاد خونه و اگر بچه هه زنگ نزده باشه آرش اون روز دیرتر میاد مثلاً سرکار لفتش میده که ببینه چی میشه.. کلاً خودآزاره و اینطوری روح و روان من راهم بهم میریزه... !!!!!!!! عصبانیالبته نمیدونه که من این برنامه زمانبندی را میدونم فکر میکنه بگه نمیدونم من الان کاملاً مجاب شده ام و اگر احیاناً بیاد خونه غول چراغ جادو در لحظه غذا و اینهارو فراهم میکنه..متفکر واسه همینه که این ناهار پنجشنبه هاش شده مایه دردسر بنده... بهرحال اون روز هم که من غذا درست کرده بودم و زود پاشده بودم و دیدم گفت نمیام دلم میخواست درجا برم غذاهارو خالی کنم تو سطل آشغال از عصبانیت که صدالبته اینکارو نکردم و بیخیال معده حساسش گذاشتم واسه شام... والا....!!!!!!!

.

مدتی بود که من میخواستم برای چکاب برم دکتر زنان ، با شروع بهار هم این آلرژی فصلی لعنتی امانم را بریده بود جالب بود که مثل این شیمیایی ها هی سرفه میکردم و اونقدر شبها سینه ام خس خس میکرد که احساس میکردم واقعاً بمب شیمیایی استنشاق کرده ام.. البته یکی دوسالی هست که بنده برعکس ملت که عطسه و آب ریزش و فین فین دارن ، سرفه و هس هس دارررررررم! البته بماند که وقتی عصبی میشدم یا مثلاً با صدای بلند حرف میزدم یهویی شروع میشد و تشدید میشد... اون روز هم که اون اس ام اس ناجا اومد!!!!  به حدی من بعدش سرفه کردم و با گریه و زاری قاطی شده بود که هرکی ندونه فکر میکرد  این دختره سرطان ریه ای ، تیک عصبی ای ، بمب شیمیایی ای چیزی داره !!!!!!!  ابروخلاصه بگذریم ....  آرش که گفت نمیام دوباره من افتادم به سرفه.... خودم هم احساس میکردم که بیشتر عصبی باشه بهرحال همینطور که  ولو شده بودم جلوی تلویزیون ،  یییییییییییییییهو تصمیم گرفتم برم یه کلینیک خصوصی ای که نزدیک خونمونه  با یه تیر دوتا نشون بزنم...گفتم خود مرض را نشون دکتر بدم تا اینکه بخوام شرح ماوقع بدم!زبان  حالا ساعت 4 بعدازظهر بود.. یعنی من از ساعت 2 که آرش گفت نمیام تاااااااااااااااااااا 4 همینطوری صامت و ساکت جلوی تلویزیون داشتم اهو اهو سرفه میفرمودم و هیییییییییییییی کبود میشدم! گریهدیگه پاشدم رفتم و دکتره هم دید اینطوریه و من هم صداقتم گل کرده بود گفتم تا یک سال پیش همچین دوسه سالی مداوم سیگار استعمال میفرمودم!!!!!!!!! گفت آلژی فصلیه ولی برای اطمینان باید یه عکس رادیولوژی از ریه ات هم بگیری... بعد یه دونه آمپول هم داد .. استرسخدایاااااااا.. هرچی وین وین و غرغر کردم که میشه ننویسین زیر بار نرفت .. خلاصه تا ساعت 5 که دکتر زنان بیاد  دل به دریا زدم و تنهایییییییییییییییییییی ( خیلی مهمه ها ... من تو عمرم تنهایی همچین غلطی نکردم!!!! ) رفتم آمپولو زدم... حالا بماند که چقدر هم با ترس و لرز از خانومه میپرسیدم درد داره یا نه؟... چقدر هم الکی نفسمو حبس کردم و جون کندم خداییش واسه یه دونه آمپول فسقلی!!!!!!!!!! اونوقت بعد از من یه دختربچه 10 ساله بود رفت تو و یه پنی سیلین زد اصلا انگار نه انگار.... اونوقت من از ترسم پنبه الکلی را برنمیداشتم از جای سوزنه تا شب هم نمیدونم پنبه هه کجا دیگه افتاده بود !!!!!!!!!!خجالت

.

بعد از چکاب دکتر زنان که همان توصیه های همیشگی را کرد که دیگه اگه میخواید اقدام کنید واسه بچه دارشدن جلوگیری نکنید و پرونده اون سقط را هم دفعه بعد بیار و خلاصه بعدش رفتم بدوبدو عکس رادیولوژی ریه مو که دکتر قبلیه واسه احتیاط نوشته بود بگیرم حالا ساعت شده بود یه ربع به 6 و دیگه 6 داشتند تعطیل میکردن روز پنجشنبه ای که من سر بزنگاه رسوندم خودمو.. وااااااااااااای یه چیز خنده داراین رادیولوژیسته لکنت داشت من اصلاً نمی فهمیدم چی میگه... بعد با نگاه کردن به اشاره هاش می فهمیدم.. خنثیاولین بارمم بود که داشتم عکس ریه میگرفتم...نمیدونستم اصلا میخوابن ، وایمسیتن چطوریه؟ من تصورم این بود که رو تخت میخوابن عکس ریه میگیرن...  آقا رفتیم باهاش طبقه بالا حالا خلوت و تاریک!!!!!!!  این برگشت گفت برو اون پشت تمام لباسهاتو دربیار هیچی تنت نباشه حتی گردنبند و لباس زیر و اینها ( حالا اینهارو به سختی با ایما و اشاره هاش میفهمیدم ) و هروقت آماده شدی منو خبر کن!!!!!!!!!! تعجبخاک توووووووووو سرم.. منو میگی داشتم قبض روح میشدم... دیگه با خودم میگفتم غلط کرده من که نمیتونم وایسم وسط اتاق لخت و عور صداش کنم بیاد تو!!!!!!!!!! برداشتم شالمو بستم دورم و گفتم خوب این دیگه نازکه اشعه x  اگه قرار باشه از روی گوشت و پوست من رد بشه و ریه مو بگیره ، از روی این شال هم رد خواهد شد.... !!!!!! متفکرآقا ما رفتیم وسط اتاق و آقاهه رو با ترس و لرز صدا کردیم و حالا تو دلم هم فحش بود که به خودم میدادم و به آرش که چه بهونه ای بهتر از این واسه فحش دادن که اگه نرفته بود دنبال ددردودورش با آقازاده اش الان حداقل اینجا ایستاده بود .. منتظرنکنه این آقاهه حمله ای چیزی کنه ...نگران خلاصه این بنده خدا اومد تو و منم که آماده بودم اگه زیادی جلو اومد از همون پنجره طبقه دوم که نشون کرده بودم خودمو پرت کنم تو حیاط آزمایشگاه!!!!!!!!!!!!! زبان( حالا بماند که مردم چه خنده ای میکردن اگه یکی یهویی از اون بالا بدون لباس و با یه شال دورش تالاپی  بیفته وسط حیاط!!!!!!!!!! خااااااااک تووووووووووو سرممممممم!!!!!!!  ) قهقههقهقههحالا لجبازی فطری ام هم گل کرده بود هیچ اس ام  اس و زنگی هم درطول این مدت به آرش نمیزدم از روی عمد ها ، حالا انگار جایزه میدن مثلاً اگه همین الان تمرین خودسازی کنم!!!!!!! متفکربگذریم این بنده خدا تا منو دید با همون زبون  لکنت دارو ایما و اشاره اش گفت این چیه دورت؟؟؟؟؟؟.. منهم که دیگه مطمئن شده بودم از این سؤال منظوری داره!!!!!!! ، عصبانی گفتم: من همینطوری راحتم! قهر( آخه چه فکری کرده بودم خدایی یعنی هنوزم خندم میگیره!!!!!! خندهقهقهه)  آقاهه گفت خوب باشه اینهم خوبه ولی واسه راحتی خودتون گفتم.... از همون لباسها که اونجا آویزون بود استفاده میکردین!!!!!!!!!!!!ابرو وااااااااااااااااای یعنی منو میگی یه لحظه نگاه کردم دیدم من کور خنگووووووووول لباسه را تو تاریکی ندیدم باز واسه خودم سناریو درست کردم!!!!!! خجالتخجالتدوباره با شرمندگی و خجالت درحالیکه دورم اون شال مسخره را انداخته بودم رفتم و لباس راحتی بیمارستانیه را که اونجا آویزون بود پوشیدم و برگشتم پشت یک صفحه فلزی ایستادم تختی هم در کار نبود.. خونه خاله است انگار!!!!! چشمباید بچسبی به اون صفحه هه و دیگه همین... عکس  انداختم  و  دیگه اصلاً به یارو نگاه هم نمیکردم از خجالت.... بعدشم تا آقاهه بیاد با آسانسور پایین من بدوبدو مثل اسب از پله ها دویدم رفتم قبض رسید را از منشی گرفتم تا شنبه دیگه برم جوابشو بگیرم ....اوه

.

تو راه برگشت دیگه ساعت همون 6 و خرده ای بود .. با احتساب من هنوز برای برگشتن آرش به خونه حداقل یک ساعت و نیم باقی مانده بود.. من که اون روز بدجوری به سیم آخر زده بودم و دچار یه لجبازی فطری و درونی شده بودم با خودم گفتم میرم آرایشگاه تا از روی عمد بعد از اون برسم خونه... حالا همون موقع که رفته بودم دکتر حوالی ساعت 5 اینها بود بعد از اون آمپول زدن تاریخی براش اس ام اس دادم که من دکترم اگر کارم داشتی به موبایلم زنگ بزن .... من همیشه آرایشگاه میرفتم طرف خونه مامانم اینها همون که همیشه میرم.... دیگه با خودم فکر کردم بهتره حالا که اینجا موندگار شدیم (  باتوجه به اینکه این خونه ای هم که دیگه مراحل پایانی خریدشو داریم طی میکنیم! توی همین محله ای است که الان هستیم ، دیگه یه آرایشگاه همین اطراف خودمون پیدا کنم ببینم کدوم کارش خوبه و اینها... ) دیگه همینطور پرسون پرسون از لوازم آرایشی ها پرسیدم مثلا ً آرایشگاهی میشناسید که کارش خوب باشه سوالو یکی را معرفی کردن و منهم رفتم... مدتها بود میخواستم موهامو  رنگ کنم دیگه توی عید هم که اونقدر شلوغ بود و ماهم هیچ جا نرفتیم و بعدشم اون آرایشگاه دم خونه مامانم تا بعد تعطیلات نیومده بود خلاصه رفتم و موهامو بدون دکلره با رنگ روشن روشن کرد و روش هم کاراملی زد البته که خود خود کاراملی هم نشد ولی خیلی خوشگل شد مژهقلببعدشم هم اومد مرتب کنه و  مثلاً یه ذره خردش کنه که قشنننننننگ تا روی شونه هام رسوندش!!!!!!!!!! تعجبمتفکرساعت حدوداً یه ربع به 8 بود که دیدم آرش داره از خونه زنگ میزنه تو دلم گفتم نگاه کن معلومه الان رسیده تازه خونه... گفتم بهش آرایشگاهم و کارم تا نیم ساعت دیگه تمومه.. حالا بماند که چرا آرایشگاه و تو گفتی دکتری و منم حالا جلوی ملت باید توضیح عکس ریه و اینهارو بدم!!!!! منتظر از اونجایی که بنده دچار عارضه رنگ وانشدن بعد از ساعت 8 و تلفن آرش می باشم!!!!!!! وابرو نمونه بارزش هم تو جریان عروسی سپیده ثابت شده است! اونقدر طول کشید تااااااااااااااااااااا ساعت یه ربع به 9 !!!!!! حالا از 6:30 رفته بودما اصلاً قبل از تلفن ، دختره میگفت تا یه ربع بیست دقیقه دیگه تمومه!!!!!! خلاصه  بدوبدو اومدم بیرون و رفتم داروخانه و دیگه ساعت فکر کنم 9:30 بود که رسیدم خونه...  وقت تمامرسیدن همان و اخم و تخم را بیا و ببین!!!!!!...آخ قیافه درهم و خیره به تلویزیون و زیرچشمی چشم غره رفتنها بماند... بعدش  شروع کرد به غرزدن که الان مگه وقت خونه اومدنه و خلاصه منهم که دیگه عصبی شده بودم گفتم موقع آمپول زدن و اون عکس گرفتن و اینها تنها بودم هیچی نبود حالا که آرایشگاه پیش چهارتا زن و دختر بودم مهم شد؟... قهراینهمه تو میری تا بوق سگ تو خیابونها مگه من حرفی زدم.... اصلاً برای تو مگه اهمیتی داره؟.. از وقتی برگشتی تا الان فوقش شده یک ساعت ، من چی بگم که تمام پنجشنبه ها باید تا این موقع تنها بمونم.. بعدشم تو میری ددر دودور و گردش و خوشگذرونی من رفتم دکتر و پی بدبختی!!!!! متفکراونقدر تو این زندگی استرس گرفتم که افتادم به این درد بی درمون!!!!!!!!!! وگرنه کی من سرفه عصبی میکردم ؟.... ثمره این زندگی شده این .. مثل آسمی ها و اشاره کردم به اسپری ای که مال حساسیت بود و دکتر داده بود اونهم گفته بود هروقت خیلی سرفه ات شدید شد بزن!!!!! ( الکی  واسه شلوغ کردن اوضاع و جوسازی!!!!!! بزرگش کرده بودم بیا و ببین ! دروغگو) حالا مثلا چی شده؟... گفت آره من ساعت 5:30 اینها بود بعد از اینکه تو اس ام اس دادی بعدش اومدم خونه تا الان... اومدم آکواریومو تمیز کنم برق منو گرفت.... نگران( حالا میخواست الان من دلم بسوزه واسه برق گرفتگیش منهم یکی را لازم داشتم واسه آمپول زدنم دلداریم بده!!!!!!! نیشخند)   من که باورم نمیشد اون اینقدر زود اومده باشه گفتم  اگه راست میگفتی من توی کلینیک نشسته بودم می اومدی دنبالم... والا... اون موقع هم که زنگ زدی نگفتی کی اومدی... تو همون موقع اومده بودی الکی هم واسه من خالی بندی نکن...  اونهم میگفت الان موضوع این نیست که چرا من زود اومدم موضوع اینکه که تو چرا اینقدر دیر اومدی!!!!!!!!!... منتظراز صبح چیکار میکردی که شب یادت افتاده بری آرایشگاه ؟... گفتم هیچی نشسته بودم game بازی میکردم و کارتون میدیدم  نیشخند( واقعاً هم راست میگفتم خوووووووب من اگه گیر بدم به game موبایلم یا کارتون ببینم دیگه زمان و مکان یادم میره! )  بعدشم دکترا بعدازظهر میان سرکار ... برو باباااااااااااااااا... اه... چقدر این مردا پرروأن .....کلافه تا چند روزهم ناهار و شاممون قیافه گرفتن بود.... حالا به جای این چرت و پرتا درمورد رنگ موهام یه نظر نمیداد ببینم چطور شده.. هی به چیزای بیخود گیر میداد...اه.. یادم افتاد دوباره.. بروبابا ببینم ها...!  زبانشنبه اش هم با آرش رفتیم واسه خونه خرید و منهم عکسه را گرفتم رفتم به دکتره نشون داد گفت هیچی نیست آلرژیه.. اگر همسرتون هم سیگار میکشه باید دوساعت و نیم قبل خونه اومدن دیگه نکشه.. دیگه آرش هم میره زیر پنجره سیگار میکشه چون ما تراس اینها نداریم مخصوصاً اون اولها ..الان باز خیالش راحت شده انگار با رفع آلرژی بنده اونهم یه درمیون تو خونه و زیر پنجره ادامه میده!  حالا آرش  انگار ترسیده بود از اسپری !!!!! منهم که پیازداغشو زیاد میکردم هی به هرکی میرسیدم نشون میدادم و جلب توجهی میکردم بیا و ببین!!!!!! نیشخند

.

پنجشنبه بعدش هم خونه خاله ام دعوت بودیم... آرش قرار بود بچه را ببره استخر چون از طرف مدرسه واسه ساعتهای ورزششون کلاس گذاشته اند و گفته اند همراه والدینتون بیاین... دیگه اینطوری سانس 1 تا 3 رفت و تا 4:30 5 هم خونه بود و اینبار با خیال آسوده و بدون بدوبدوکردن رفتیم ... تازه گوش شیطون کرد آفتاب از کدوم طرف دراومده بود که شب هم با مامانم و سپیده موندیم چون مهران داشت میرفت مأموریت و سپیده تنها بود اون روز هم تو راه رفتن یه بحثی شد بینمون که بنده با یک مثال ملموس!!!!!!!! جوابشو براش جاانداختم... مشغول تلفناون روز بابا صبحش زنگ زده بود که احتمالاً مهران نمیاد و شما سرراهتون بیاین دنبال ما ... من گفتم معلوم نیست آرش کی بیاد ولی چشم هروقت اومد میایم... بابا هم که واقعا تو اینطور موارد حساس و معذبه یعنی هیچوقت من ندیدم مامان و بابای من خداییش انتظار داشته باشند با ما جایی بیان یا  مثلاً زنگ بزنند که شما ماشین دارین بیاین مارو ببرین جایی اصلاً و ابداً ، بابای من توی این سن با مترو و بی آرتی کاراشو انجام میده ولی هرگز به ما چیزی نمیگه... اون روز هم تا من گفتم باشه ولی معلوم نیست کی بیایم بعد دوباره انگار بهش برخورد یا هرچی ، گفت نه اگه دیربیاین ما خودمون با مامان میریم حالا اینو توی پرانتز میگم که ( تکرار مکرراته و میشه حکایت همون بدوبدو برو شمال مامانم برنج خریده بیاریم و  بدوبدو برگرد که جمعه بچه را ببرم پارک و اون مرغها که نبردیم سرراه به مامانم اینها بدیم و سپیده اینها اومدن بردن !!!!!!!متفکر ) من کلاً بعد از این جریانات و مثالهایی ازین قبلی به هیچ عنوان از آرش نمیخوام برای خانوادم کاری انجام بده چون به قول یکی از دوستام انتظار آینه از کلوخ داشتنه! کلاً جنبه شو نداره و بارها امتحانشو پس داده... حالا توی راه رفتن به خونه خاله یهویی آرش با یه لحن خیلی طلبکارانه و بدجور برگشته میگه: اگه بابات اینها گیر دادن مارو ببر خونه مون من بنزین ندارما... گفته باشم.. همون مهران ببردشون... من آژانس کسی نیستم!!!!!!!!! آقا منو میگی؟ یعنی به قدری حالم بد شد که درجا شروع کردم سرفه... سرفه..  عصبانیعصبانیدیگه قرمز شده بودم و دلم میخواست یعنی همونجا خرخره شو بجوم... بعدش گفتم این چه حرفیه اصلاً تو روت میشه بزنی آخه؟...  تو اصلاً حالیت هست داری راجع به کی ها حرف میزنی؟... خجالت هم خوب چیزیه .... آرش که دید انگار خیلی گند زده برگشته میگه من منظورم الانه که بنزین ندارم ازینجا بریم اونجا دوباره برگردیم وقتهای دیگه مگه من این حرفو میزنم الان تو این بی پولی و بی بنزینی منظورم بود!!!!! گفتم ببین خیلی واضح میخوای برات مثال بزنم؟.. من میتونم خیلی راحت  بگم آقا نوش جونت این ماشین هرروز هفته دست شما به غیر از آخر هفته ها چطوره؟... می تونم دیگه درسته؟.... میتونم با بیشعوری مطلق بگم ماشین من آژانس بچه شما نیست درسته؟.. شما از این به بعد آژانس بگیر ببرش بگردونش چون من راضی نیستم.. اصلاً ماشینمو آخر هفته ها لازم دارم.. خودمم بنزینشو میزنم خودمم میدونم کی را سوار کنم و کی را نکنم .... مشغول تلفناگر دارم مراعاتتو میکنم .... اگر دارم به خواسته ات علیرغم خواسته خودم احترام میذارم.. اگر دارم شعور به خرج میدم واسه این نیست که احیاناً فکرکنی کم میارم پیشت ... تو خودت پدری ، اونها هم پدرو مادر من هستند ... خجالت آوره سر مسأله به این واضحی اصلاً حرفی زده بشه.... دیگه آرش یه خورده به درودیوار زد و رسیدیم.... ساکتعصبانیحالا خداااااااااااااا اون شب که موندیم بابا با مهران برگشت ما فردا مامان اینهارو بردیم همچین جلوی اونها هی میگفت بریم مامان اینهارو بذاریم خونه شون  و یکککککککککککک تعارفی تیکه پاره میکرد که بیاین خونه ما شام بعدش من میبرمتون که من واقعاً ایمان آوردم این آدم سادیسم داره که فقط روح و روان منو خط خطی کنه و لاغیررررررررررررررر!!!!!!! متفکرمنتظرکلافه تا بریم خونمون هم دخترعموم هم اومد با دخترش و دورهمی خوش گذشت .

.

بالاخره فروردین تموم شد... اووووووووف چقدر نوشتنی داشتم.. اوهآخحالا ادامه جریانات این دوهفته اردیبهشت هم بماند تا بعد فعلاً باید بگم یکی از همکارام آبله مرغون گرفته.... زودتر از موعد هم اومده شرکت فکر کنم بعد از 12 روز اومد... من تاحالا نگرفتم و خیلییییییییی هم میترسماوه یعنی حتی وقتی سپیده چندسال پیش گرفته بود من از قصد میرفتم جلوش میگفتم ها کن تو صورتم تا بگیرم ولی نشد که نشد.. تعجبسپیده که میگه تو خود اسبی ... نیشخندمتفکرباید ازت واکسن بگیرن!!!! منتها یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک خاک توووسرم  اگه بگیرم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هیپنوتیزم الان یه وضعی شده تو شرکت من و اون خانوم دکتر مسنی که میگفتم یکی از مدیرامونه و استاد دانشگاهه و حدود 60 سالشه نگرفتیم.. آقا این دختره که میاد تو ما یه جورایی خیلی تابلو درمیریم...نیشخند از دستگیره در تا دستگاه ساعت زنی  و فکس و کپی تا مهر نمازخونه و هرچی فکر کنید را دارم رعایتم میکنم  اونهم به وضعی فجیع و خنده دار!!!!!! قهقههمثلا انگشت نمیزنم موقع ورود و خروج و میگم دستگاه انگشتمو چندروزه نمیخونه!!!!! یا مهرمو عوض میکنم یا  از پشت شیشه باهاش حرف میزنم و دستگیره درو با مانتوم باز میکنم عینکخلاصه دیگه سوژه شرکت شده... این خانوم دکتره خیلی باحال ترسو تر از من رفته از چندتا پزشک سؤال کرده و خلاصه دیروزم با مدیرمون صحبت کرد که این خانوم نیاد و مدیرای ما هم که قربونشون برم گفتند باشه ولی چجوری..  خنده دارش این بود مدیرمون همکارمو صداش کرده تو اتاقش فکر کن!

مدیرمون: شما مریض بودید؟.. خدا بد نده من اصلا متوجه نشدم !!!!!!تعجب  

همکارمون:  بعله ... لبخند

مدیرمون: بهترین انشاءا.. ؟سوال

همکارمون: بعله... نیشخند

مدیرمون: خداروشکر  !!!!!!!تعجب

 و اومده به ما میگه نه مشکلی نیست حالشون خوب شده ..!!!!!!!!  متفکرانگار ما نمیدونستیم خوبه...!!!!!!منتظر با اونهمه جوش سیاه شده توی صورتش ....شیطان بهرحال اون از آخرین روزی که من با این همکارم سوار ون شدم و رفتم مترو تا الان  16 روز شده  اگر یه هفته دیگه هم طاقت بیارم تا رفع کامل جوشهاش دیگه هیچ ولی اگرنه به مدیرمون هم گفتم من تا رفع آخرین جوش حتی اگر دوماه هم طول بکشه نمیام که نمیام. محاله من بذارم کسی منو اینطوری دون دونی ببینه.. حالا نگرانیم همش این هم نیست... بهرحال 10-15 روز کم کم باید بخوابم تو خونه .. یکی باید پرستاریمو کنه اگه مامانم بیاد پیشم بابامو چیکار کنه اگه من برم اونجا آرش رو چیکار کنم..ناراحت اصلاً دوست ندارم من اونطوری زشت بشم کسی منو ببینه حالا فکر کن آرش!!!!! اه .. اه ..اه از تصورشم بدنم میلرزه! سبزبهرحال اصلا دلم نمیخواد به این کابوس فکر کنم!!!!!!!! گریهحالا امروز مدیرمون دیده من نگرانم منو صداکرده و میگه همیشه به خدا توکل کنید... اونهایی که تو جبهه ها شهید شده اند هم مثل ما جونشونو دوست داشتند ولی ازش گذشتند... تعجباونهایی که مریضی های سخت مثل خدای نکرده سرطان میگیرن ببینید چقدر صبورند...خنثی اینهایی که مالاریا و بیماریهای ناشناخته میگیرن را چی میگین؟ متفکرتوکل به خدا.. . اگر هم شد دیگه شده.. خندم گرفته بود.. تو دلم میگفتم قربونت با این دلداری دادنت همون بهتر آبله مرغون بگیرم وگرنه تو داری دستی دستی منو دچار امراض صعب العلاج میکنی.. بازندهحالا بهرحال بنده اولتیماتوم را دادم اگه یهویی رفتم و نرسیدم همین پست را هم آپ کنم دیگه بدونید چی شده!!!!!!!!!نگران

پی نوشت: این یه روز و نیمی که نبودم و کامنتهارو تایید نکردم نتمون قطع بود .... آبله مرغون نگرفتم هنوز!نیشخند

نوشته شده در سه شنبه 1392/02/17ساعت 10:56 توسط عسل خانومي| |

بسی ممنونم از دشمن...!

روزی که نوشتن را آغاز کردم هدفم این بود که با پیروی از سبک لقمان ،با این مضمون که:  «  ادب از که آموختی؟ ... از بی ادبان ...  هرآنچه آنها انجام دادند من از آن حذر کردم!!!!! » دیگران را از قدم گذاشتن در راهی که پیمودم و  به انجام رساندم  برحذر بدارم ، انگار رسالتی بر دوشم بود که باید دیگرانی را نهی میکردم.... بالطبع آن زمان تعداد معدودی را شناختم که دغدغه هایی مثل من داشتند.... به همین سادگی به خودم اومدم و دیدم هرروز و هرروز دوستان مشابهم زیاد و زیادتر می شوند... آن زمان ، پرده برداشتن از این راز ، مستلزم  شجاعتی بود  که من به خرج دادم.. به همین خاطر هم به خودم میبالم که در روزگاری که انسانها ، ترجیح میدهند سرشان را مثل کبک زیر برف کنند تا چیزی را نبینند.. با این باور که « حتماً چیزی نیست که من نمی بینم! » من با شجاعت نوشتم... که من اشتباه کرده ام.. تاوانش هم اینی که می بینید... نه آنی که در خیالات تصور میکنید.... حالا که من تا انتها رسیدم ، شما هم لحظه ای ، فکر کنید .... بایستید... اگر امکان برگشتن هست هنوز دیر نیست... خدارو شکر میکنم که تا امروز توانستم این شعار را حداقل به گوش های شنوا برسانم... که حتی اگر راه برگشتی نبود امکان درایتی باشد.... حداقل خامی هایم را برای تجربه کسب کردن دیگران نوشتم... بدون سانسور.. بی پرده.... و تمام این مهم ، درقالب پستهای متوالی «  آیین پروانگی » به انجام رسید.

زبانم قاصر است از پیامهایی که از دوستانی دریافت کردم که مثل پروانه های رنگی زیبا ، در آسمان یک زندگی شاد  و آرام ، به پرواز درآمدند ، کسانی که با خواندن پیامهایشان که نشان از روح بزرگوارشان بود و شجاعت بی نظیرشان در بازگشت از راهی که من خود نتوانستم از آن بازگردم مرا غرق شادی و شعف کردند و حتی شاید حسرت... حسرت به توانستن کاری که من نتوانستم!....

در این میان دوستانی را یافتم که مثل خودم بودند .. که بازگشتن را نتوانستند...به هزار و یک دلیل... شاید گاهی میان انتخاب بد و بدتر ناچار به انتخاب بد هستیم...  به هزار و یک دلیل چراکه به تعداد افراد زنده در دنیا ،  روش زندگی وجود دارد...نسخه زندگی من ، صرفاً به این دلیل که روش زندگی من با او مشابه است ، به درد اون نمیخورد...  هر روشی از دید دیگران یا بهتر بگویم هر فرهنگ و آیینی ممکن است درست باشد یا غلط... شاید در کشور ما ارتباط مرد و زن متاهل با جنس مخالف ، اسمش خیانت باشد و زشت، در فرهنگ عرب اسمش تداوم نسل و واجب ، در فرهنگ اروپایی ارتباط آزاد و بی تفاوت  .... بهرصورت از دیدگاه خود من در برهه ای از زمان درست بود ، بعدها غلط شد شاید دیگری یک روز غلط بداند و فردای روز درستی اش را توجیه کند.. خلاصه بگویم هر انسانی روش زندگی ای که انتخاب می کند به خودش مربوط است و بس... رضایتمندی و نارضایتی اش هم ... شادی و غمش هم... چون در دنیا فقط و فقط یک نفر با این اسم و با این ظاهر و با این سرنوشت وجود دارد....  در دنیا هیچکس شبیه دیگری نیست و طبیعی است که افرادی باهم ارتباطشان قویتر می شود که نقطه مشترکی داشته باشند ولی این به معنی عدم ارتباط با افراد دیگر نیست.

چه بسا ازسوی دیگر دوستانی هم پیدا کردم که در نقطه مقابل من ایستاده بودند... درست همانطور که بودن من نوعی در زنگیشان آنها را رنج میداد ، بودن آنهای نوعی نیز در زندگی من!...  ولی زندگی به سبک لقمان به هردو مان یاد داد از دیگری پند بگیریم.. دیگری را درک کنیم... دیگری را بپذیریم... به دیگری احترام بگذاریم... نه مثل یک دوست.. نه مثل همدرد... نه مثل یک همراه... رک بگویم فقط و فقط به عنوان آینه!.. آینه ای که نه تنها چهره طرف مقابل را نشانمان میداد بلکه عواطف و احساسات  اورا نیز به تصویر در می آورد...  و این یک فرصت بود هم برای من نوعی و هم برای اوی نوعی... که دیگری را بهتر بشناسیم... شاید ، شاید ، شاید ، فقط یک همذات پنداری کوچک ، التیام دردهای بزرگمان باشد... و شاید مرهمی بر زخمهایی که هردومان به نوعی به یکدیگر زده ایم... واضح بگویم حداقل این بودن مجازی درکنار هم ، به ما فرصتی میداد  برای نزدیک شدن به افکار کسی که در زندگیمان شاید بیش از هرکسی از او بیزاریم!

زمان گذشت و گذشت... نظرات موافق و مخالف نشان داد که من موفق بوده ام... که حداقل یقین کردم  نوشته هایم خوانده شده اند .... همین بس که غمهایم و شادیهایم ، باعث حداقل لحظه ای درنگ شد به اندازه زمانی برای نگاشتن یک نظر به اندازه یک لبخند کوچک ، تصویر یک گل ...شاید یک علامت تهوع...  ولی من ایستادم.... کلید در این خانه را هرروز به چارچوب جلوی در انداختم و خانه ام را با اعتماد کامل به دست هر عابری که از مقابلش گذشت ، سپردم.... با این تفکر که هرلحظه از شبانه روز شاید یک نفر به خواندن همین روزانه هایم نیاز پیدا کرد تا زمان بگذرد... تا شاید اندک زمانی از اندیشه مشکلات خود فاصله بگیرد.. شاید کمی بیاساید... در این خانه به روی هر رهگذری باز بود ، بدون هیچ قفلی و کلیدی... تا اینکه .... بگذار مسکوت بماند... بگذریم...

فکر میکنم آنچه قرار بود تا حالا بگویم را گفته ام... دیگران به قدری درگیر مشکلات خود هستند که خواندن پنجشنبه های یک غریبه و ماهیانه فرزندش و اس ام اس و تلفن ایکس و نمیدونم مسائل و مشکلات ایگرگ به هیییییییچ دردشان نمی خورد... آنچه مفید بوده تا الان آیین پروانگی بوده و بس... باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود...  و متعاقباً استناد به چرت و پرت های زندگی یک نفر و شیپور کردنش بدون درنظرگرفتن ماهیت خودش ، همه اش غرض و مرض هست و بس... چیزی که باعث شد دراین چندروزه نه تنها درب خانه ام را قفل کنم که کلیدش راهم به درگاهی نینداخته و با خود برده ام... هرچند اگر قصد بر غرض و مرض باشد ادامه اش هم حکایت رمزگشایی و  افشاگری است .... و شاید خودم را خسته کرده باشم.. بهرحال این کار صرفاً جهت اعتراض به غرض و مرض نادوستان بوده است تا در نبود صاحبخانه ، اسباب خانه اش را به حراج نگذارند ، حکایت دزدی که به جای غارت پول و طلا و .. سراغ کشوی لباسهای مستعمل برود و آنهارا به کوچه بریزد و جاااااااااااااار بزند که ببینید مردم ، فلانی ، لباسش این است و جورابش آن ... و مردم عاقلتر از آنند که گلدانهای باغچه و حوض پر از ماهی را ندیده بگیرند و به لباسهای مندرس و قابلمه بشقاب خانه دیگری نگاه کنند!!!!!!!! بگذریم... رفع ابهام این مطلب ، مرا هم به حد و اندازه همان سارق پایین می آورد.

خوشحالم که نوشته هایم و شخصیتم ، برای دیگران به قدری جالب بوده که مرا عضو یا چه بسا سردمدار یک جنبش مخفیانه در جامعه می دانند.... دوستان لینک شده ام را با سیاستی ازپیش تعیین شده و هدفمند ، شوخی هایم را وابسته به یک تهاجم فرهنگی و جنبش برون مرزی... خندیدنهایم را حمل بر خودستایی و فخرفروشی... خوشی هایم را تبلیغ و ترویج خیانت ... غمهایم را تاوان گناهی نابخشودنی ... اظهار پشیمانی ام را تظاهر و اگر کمی بگذرد شاید ریختن خونم را حلال!!!!!!!! ولی تمام اینها جز ادعاهای توخالی هیچ نیست... همه میدانیم... ولی گاهی ادمها با فانتزیهاشون زندگی میکنند... خرده ای نمیگیرم... جز اینکه به قول ابی: « همین خوبه! »

خلاصه اینکه :

1-     مطالب قدیمی رمزدارشده و رمز آن را متأسفانه به کسی نخواهم داد... مگر اینکه با زرنگی و بی اجازه رمزیابی شود که از این محیط مجازی هیچ چیز بعید نیست... در اینصورت هم بی احترامی است به صاحبخانه که فقط و فقط از یک دزد برمی آید که اگر قفلی را بر در ببیند با آن کلنجار  برود برای بازکردنش!!!!!!!!

2-    نوشتن هفته نامه هایم را کمافی السابق ادامه خواهم داد و با گذاشتن پست جدید ، پست قبلی رمزدار خواهد شد بنابراین یک هفته برای خواندن مطلب فرصت  هست.

3-    سعی دارم حتی الامکان موارد بسیار خصوصی را ننویسم و اگر اگر اگر رمزدار نوشتم فقط و فقط به افراد لینکدونی  و چندنفر معدودی که ارتباط کامل دارم رمز را خواهم داد چراکه من نه فرصت سرزدن دونه دونه به افراد و چک کردن و رمزدادن دارم نه تحمل ناراحتی دوستان را.

4-    اگر کسی تمایل به خواندن مطالب آیین پروانگی داشته باشد آنهارا با لینک جداگانه یا بدون رمز در آینده قرار خواهم داد.

5-    کامنتدونی آخرین پست کماکان محل دورهمی های دوستانه مان خواهد بود.. هیچ گزینش هم درکار نیست هرکسی دوست داشته باشه بیاد  دورهم بگیم و بخندیم قدمش روی چشم... به شرط رعایت ادب و بدون جانبداری و غرض و مرض !!!!!!!!!

6-    همه افراد لینکدونی من ، صرفاً شرایطشون مشابه گذشته من نیست... همینجا از تک تک کسانی که مورد اهانت افراد غرض و مرض دار قرارگرفته اند ، صرفاً به این دلیل که اسمشون اونجاست معذرت میخوام .... ضمن اینکه  دوستان من هم صرفاً افراد لینکدونی نیستند... من دوستان زیادی دارم  حتی اگر توی اون لینکدونی نباشند من از داشتن تک تکشان به خودم میبالم.

7-    خواهشمندم اگر کسی با شخص من ، قیافه من ، خندیدن من ، انتخاب دوستانم ، نحوه نگارشم  ، طینتم ، فطرت درونیم ، آداب و فرهنگم ، اسمم ، محل زندگیم  و ... و ... .... یا هرچیزی که به من مربوط می شود مشکلی داره ، اگر تحملم برای کسی سخته ... بیاد اینجا... خونه خودم... با رعایت ادب و احترام کامنتشو تو وبلاگ خودم بذاره  نه تو خونه های مردم!!!!!!!!! ، فوق فوقش  اگر ناراحت بشم پاکش میکنم ، مگر هدف چیزی جز ناراحتی من نیست؟

پی نوشت:  دوستای خوبم.. درسته که از قدیم گفته اند : « آتش که گرفت خشک و تر می سوزد! »  ولی به خدای مهربونمون قسم ذره ای،  ذره ای ، ذره ای احساسم نسبت به تک تکتون تغییر نکرده  و نخواهد کرد.... هرگز فراموش نمیکنم که سه سال تمام هر غروب که من کلید خانه ام را به درگاه انداختم  و رفتم شما به خانه ام سرزدید در نبودنهایم چراغ خانه ام را روشن کردید.. شبها که نبودم شما بودیدو برایم نوشتید و من فردای آن روز با خواندنتان لخند زدم ... در بهار و تابستان کنارم بودید ، در پاییز و زمستان برگها و برفهارا از حیاط خانه ام روفتید... در تلخی ها و شیرینی هایم خانه ام را مصفا کردید... من فراموش نمیکنم... و میدانم اینبار هم  اعتراضم را درک میکنید. ممنون تک تکتانم و مدیون محبتتان.

ارادتمند: عسل خانومی

نوشته شده در سه شنبه 1392/02/10ساعت 15:29 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1392/02/02ساعت 11:29 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/28ساعت 10:28 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1392/01/20ساعت 15:31 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1391/12/27ساعت 13:29 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/23ساعت 15:23 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/16ساعت 12:30 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/09ساعت 14:43 توسط عسل خانومي| |

Design By : Night Melody