... عسل شیرین ... عسل تلخ

... تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم

روزمرگی های آخر سال:

بازم اسفند .. بازم انگار سنگینی یک ساااااااااااااااااااااااااااال  که به سرعت برق و باد گذشت.. بازهم ماه من ... بازهم هزار و یک جور مشغولیت فکری.. بازهم بدوبدو... بازهم بردن برآیند یک سال زندگی روی نمودار... بازهم تکرار و تکرار... این روزها در سکوتم... بی آنکه خودم بخواهم انرژی کمی دارم... رخوت زمستانی ام امسال انگار دیرهنگام آغاز شد... بهرحال تنها چیزی که فکرامو کمی مرتب میکنه نوشتنه ...

.

تو این مدت بعد از تولد آرش به اینور ، اتفاقهای ریزو درشتی افتاد که وقت نکردم بنویسمشون... راستش قسمتهای عمده ایش مربوط به سحر و بچه است... تو بهمن ماه بود که شوهرخاله آرش ( همونی که خونه ییلاقیشون یه تیکه بهشت وسط کوه بود ) فوت کرد ...  همزمان ، همون روز بابای سحر هم که مدتها بود سرطان داشت فوت کرد.. آرش بهم اس ام اس داد: باباش مرد! ... من مونده بودم کی رو میگه... بعد نوشت: بابابزرگ بچه!  نمیتونم بگم چه حسی داشتم... همیشه تو ذهنم سحر نزدیکترین و دورترین و منفورترین  آدم زندگیم بود ... فکر میکردم اگر غمش خوشحالم هم نکنه بی تفاوت باشم ولی نشد... غمگین شدم.. دلم براش سوخت... نمیدونم چه حسی بود اون روز ولی تا شب غمگین بودم و تو خودم بودم... آرش اون روز رفت دنبال بچه از مدرسه بردش بیرون یکی دوساعت تا آرومش کنه ... میگفت بچه خیلی گریه می کرد... بهرحال خیلی وابسته پدربزرگش بود.. پیش اونها بزرگ شده ...   من تو ذهنم همش با خودم کلنجا میرفتم که حالا حتما آرش میخواد بره مراسمش... بماند که سناریوهای مسخره هم تو ذهنم مینوشتم که الان سحر میاد جلوشو میگیره و میگه دیر اومدی و بعد غش میکنه تو بغل آرش و خلاصه الان که فکر میکنم خیلی احمقانه بود تصوراتم... ولی همینها هم بیشتر ناراحتم میکرد...  آرش هم میگفت اگر بهم بگن مراسمشو با آرمین میریم مسجد ولی اگر نگن که هیچی... به خاطر بچه ام میرم بهرحال بابابزرگ بچم بوده... ولی من ته دلم خوشایندم نبود... مامانش که میگفت لزومی نداره.. بهش هم میگم واسه اونی که طلاق رفته رفته دیگه مراسم رفتن و اینها نداره... همینطوری تسلیت بگو...  من خودمو قاطی نمیکردم ولی تو خودم حرص و جوش میخوردم... گاهی به آرش حق میدادم که بره و  گاهی حق نمیدادم.. بهرحال یک هفته تمام با این فکرا کلنجا رفتم تا اخر سر اصلا رفتیم شمال  واسه مراسم شوهرخاله اش و تهران نبودیم... نمیدونم الان حسمو تونستم برسونم یا نه ولی میدونم که حسم انسانی نبود.. گاهی هم میگفتم اه.. کاش نمیمرد... ولی این (کاش نمیمرد)ه هم به خاطر حسهای کلافه خودم بود نه به خاطر اون خدابیامرز!

.

تعطیلات22 بهمن عقدکنون پسرداییم بود... رفتیم کاشان ولی من کلا حالم خوب نبود... اصلا حال و حوصله نداشتم... مسائل زیادی فکرمو درگیر کرده که همش باهم انگار تو ذهنم ریخته شده باشه .. انگار یه قیف برداشتی گذاشتی بالای سرم و یهویی هرچی فکر و خیاله خالی کرده باشی تو مغزم... اصلا دیگه کاشان هم برام لذتبخش نیست... درست همون حسی را داشتم که هر بار میریم شمال...  درحقیقت موضوع برمیگرده به طلاق همزمان دوتا دختردایی 3 و 4.... دوتا دختردایی ها به فاطله یکی دوماه جداشدند... دختردایی 4 یه دختر ناز داشت ... سنش کم بود... بعدا گفت شوهره معتاد شده و دست بزن داشته... الکی الکی ازدواج کرد.. الکی الکی بچه دار شد.. الکی الکی جدا شد... به فاصله کمی اون یکی دختردایی که با شوهرش در اوج عشقولانه بودند و اخلاق شوهرش زبانزد فامیل بود هم جداشدند...  این یکی رو هیچکس نفهمید واقعا چرا.. خانواده من خانواده تو ، مال من مال تو...  الکی الکی... نمیدونم واقعا شک داشتند به هم چی شد.. خیلی بادختردایی 3 حرف زدم... تو پاییز هم بود آمد تهران رفته بودیم چیتگر و اینها که حال و هواش عوض بشه.... یه بار شوهره خواست برگرده این راضی نشد الان این میخواد برگرده شوهره میگه نه... الکی الکی واقعا... هیچکس نفهمید چی شد... چرا... چقدر زندگی ها ساده ازهم میپاشه... بهرحال دیگه هیچی تو کاشان مثل سابق نیست... دایی و زنداییم که داغونند رسماً... خیلی سخته ... ضمن اینکه بچه 2-3 ساله دختردایی 4 هم پیش باباشه و مشکلات و افسردگی هایی که گریبانگیرش شده به حدی زیاده که دختردایی میخواد حضانتشو  هرجوری هست بگیره... بگذریم...

.

یکی دیگه از دلایلی هم که فکرمو درگیر کرده اینه که شرکت ما چون دفتر مرکزیه یه ساختمان دیگه هم گرفته که شرکتهای تابعه شو منتقل کرده... من نیروی دفتر مرکزی بودم ولی مدیرعامل شرکت بنا به دلایل شخصی  و خصوصی زندگیش میخواد تمام نیروهای دفتر مرکزی آقا باشند... برای همین ما تا آخر سال منتقل میشیم به اون یکی ساختمان.. منتها مسئله اینه که الان اون شرکتها مارو نیاز داشته باشند یا نه.... چون بهرحال هرکدوم خودشون نیروهای خودشونو دارند... این بزرگترین دغدغه منه با وجود قسطهای بالایی که دارم ( 700 تومن ) واقعا نمیتونم تو این شرایط بشینم خونه... هرچند وقتهایی که خسته میشدم میگفتم اصلا زن  متاهل باید بشینه خونه به خودش برسه.. کلاس های مختلف بره و خوش بگذرونه ولی در عمل آدم این تیپ زندگی نیستم... الان واقعا مستأصلم با وجود وضعیت بلاتکلیف شرکت آرش اینها ، شرکت ماهم اینطوری ، یعنی واقعا اعصابم خرده...

.

موضوع بعدی که قرار بود بریم کاشان دیدن و کادو دادن به دوتا دختردایی هام بود که هردو  نی نی دار شده بودند... دختردایی 1 که قبلا دختر داشت پسردار شده و دختر اون یکی دایی که میشد خواهر داماد هم یه دختر فسقلی به دنیا آورده... حالا دقیقا این جریانات برای من که الان چندماهه داریم اقدام میکنیم برای نی نی دارشدن و درست همون روز که تو راه مسافرتیم دچار pms بشی ... هیچی اندازه انتظار برای pms شدن و نشدن تو مقاطع مختلف زمانی کشنده نیست... کسانی که تجربه دارند میدونند ... اون وقتی که نمیخوای و یه نصفه روز عقب میفته یا برعکس میخوای و  درست همون روز سر موقع پیش میاد!!!!!!!!!.... بهرحال تمام این فکر و خیالها دست به دست هم داده بود که من تو خودم باشم. تمام مسافت توی راهو ساکت بودم و تو حال خودم... یعنی آرش که کلا کم حرفه  سعی میکرد هی یه چیزی بگه تا من از اون سکوت کشنده دربیام.. اونهم من که مدت زمان ساکت بودنم از ثانیه به دقیقه نمیرسه!!!!!! .... اصلا حالا که من اینقدر منتظر نی نی دارشدنم همه آدم و عالم بچه دار شدند... دختردایی هام... همکارم... زن پسرعموی آرش... بعد همه شونم مصداق بارز( همین الان یهویی!!!!!! )... بعد من کلا اعصابم خرده که چرا نمیشه.. وقتی هیچ ایرادی نیست.. وقتی اینهمه آزمایش دادیم هردومون... بعد چرا؟ ایراد کجاست؟ اصلا چرا من ؟...   یعنی رفته بودیم کاشان مامانم همچین این بچه هارو بغل میکرد و ماچ ماچ میکرد و سپیده هی عکسشونو میگرفت و همه به ما میگفتند تنبلها یالا بجنبید... اه که یعنی این یالا بجنب درستو تموم کن... یالا بجنب شوهر کن... یالا بجنب بچه دارشو تو تمام اعصار و قرون باید مغز آدمو بجوه ها... من یه بار حتی یه بوسشونم نکردم.. اصلا حال و حوصله بوس کردن هیچ بچه ای رو ندارم.. دلم بچه خودمو میخواد اصلا... اه... چقدر غر دارم الان بزنم هی!

.

و اما موضوع آخر که همین چندروز پیش مامان آرش برام تعریف کرد و بهم ریخت منو... یه عمه ای داشت آرش که قبلا تعریف کردم ازش خوشش نمی اومد و همش میگفت این جادوگره و ازش هیچی نگیر بخور و باهاشون رفت و آمد نکنیم ... من همش میگفتم چرا الکی جو میدی و بزرگش میکنی و ازین حرفها ... گفته بودم با مادرش اینها رفت و آمد پیدا کرده... خلاصه یه مدت گذشت و ما چندباری باهاش روبرو شدیم ،  یعنی این آدم  به قدری هربار با لحن مسخره ای هی میگه : سحر جون ، ای وای ببخشید عسل!!!! و بعد هرهر میخنده که اولها فکر میکردم بیچاره آلزایمر حتماً داره... بعد کم کم شک افتادم چرا اینقدر آدم بی ملاحظه ایه ... حتی مهمونی کربلا رفتن مامان آرش که خانواده منو دعوت کرده بود هم یهویی سروکله اش پیدا شد و باز جلوی مامانم اینها گفت: وای که ازبس این زن داداشم هرچی می بینه میگه اینو برای آرش بگیرم اینو برای سحر بگیرم!!!!!! بعد یهویی خودش زد الکی زیر سرفه و من که دلم میخواست پودرش کنم .. مامانم اینها هم حواسشون نبود... البته ایشون جوری انگار گفت که فقط من بشنوم!!!! بعد از یه مدت این مسأله خیلی باب شده بود که مثلاً آرمین منو الکی به اسم سحر صدا میکرد و هرهر خندشون شده بود.. چیکار کنم دست خودم نیست وقتی آدمو اشتباهی صدا میکنند نمیتونم به هیچ جایی دایورتشون کنم.. اینها هم می دیدند من حالم گرفته میشه بدتر میکردند.. تا اینکه یه بار به آرمین گفتم : آرمین جان انگار زیاد اسم سحرو صدا میکنی خبریه؟... ایشالا واسه صدا کردن خانومت در آینده جبران میکنم.. انگار خیلی به این اسم ارادت داری؟... بعد کم کم آرمین خودشو جمع و جور کرد ولی تک و توک زمزمه هاش میومد که سحر با آرمین تو گروهای وایبر و اینها ارتباط داره و بعد دیدم با دخترعمه شون هم لایک ردوبدل میکنند... به روم نمی آوردم تا اینکه سمیرا یه بار گفت سحر زنگ زده بود خونه مون منم شستمش کنار گذاشتمش ... ولی برام تعریف نکرد فقط همینو گفت.. تا اینکه مامان گفت روزی که باباش مرده بود هم با گریه زنگ زد به آرمین ( خدایا هیچوقت کسی رو تو این موقعیت قرار نده ولی خداییش کدوم خری وقتی باباش میمیمره یادشه که به برادرشوهر سابقش زنگ بزنه؟؟؟؟؟ ) خلاصه اینها هیچی تا اینکه مامان چندروز پیش میگفت رابطه مونو با عمه اینها داریم قطع میکنیم و سمیرا دیگه باهاشون ارتباط نداره ولی از دهن عمه پریده که سحر با سیمین ( دخترعمه ) ارتباط برقرار کرده و رفت و آمد و پیش فالگیر میرن و حتی بچه یه شب مریض شده بوده عمه میگفت بردیمش بیمارستان ( اصلا به نظرم محاله... چون بچه برای کوچکترین مسئله ای دیگه خودش هم موبایل داره هم زنگ میزنه ... این مظلوم نمایی و بزرگنمایی ها خیلی وقته دیگه محاله... بعدشم بچه مریض باشه تا الان چطور جورشو داییش و شوهرخالش  و دوست پسرای مامانش میکشیدند یهویی عمه شوهر سابقش شده حکیم و طبیب و مرهم دل؟؟ به نظرم کلا این مورد  از خالی بندی های عمه هه است  ) حالا مگه مامان آرش ول کن بود.. هی میگفت من میترسم این برای تو دعا گرفته باشه بچه دار نشی... چرا پس نمیشی؟ اینها باهم جور شده اند دوباره و حالا منهم انگار تو مغزم لباس میشورند.. بعدش سمیرا هم اومد دید ما پچ پچ میکنیم گفت راستی تسلیت میگم بابای دوستت مرده!!!!! منم با کنایه گفتم: والا من باید به شماها تسلیت بگم !!!! بعد یهویی گفت ببین حالا فکر نکن چون  از تو خوشم میاد حال اونو میگیرما... منم گفتم میدونم  کلا از اون خوشت نمیاد وگرنه به خاطر من نیست .. بعد یهویی گفتش: اتفاقا تو این خانواده تنها کسی که هوای تورو داره منم وگرنه بقیه شون همه یه جورایی تو بازی اند!!!!!!!! حالا دیگه من واقعا نمیتونستم هضم کنم معنی حرفشو.. حتی دیگه حسن نیت مادرشم به نظرم ریاکاری اومد... بعد همش تو دلم میگفتم حتما یه چیزایی هست که مطمئنا به من نمیگن... حتما باهم رابطه دارند ولی دروغی میگن ندارند... وای  رسما بعد از مدتها اون شب کوفتم شد  رفت پی کارش.. حالا من اصلا نمیدونم چرا با سمیرا الکی کل کل میکردم ..یا اصلا چرا هی دلم میخواست مادره از اون یه چیزی تعریف کنه.. کلا دیگه حالم گرفته شد.. شاید اصلا مهم هم نبود.. باتوجه به شناختی هم که از سمیرا دارم شاید اصلا چرت و پرت میگفت.. شاید مادرش بیچاره راست میگه که پشتمه ولی درکل دیگه حالم تا چندروز خراب بود...

.

 بعد یه چیز دیگه هم هستش.. مامان و آرمین و سمیرا بعد از عید میخوان برن ترکیه و سارااینها هم از اونور میرن و یه ماه میمونند... از وقتی این ساز را زدند ، مامان هی چپ میره راست میره که یبچه ام هم هی میگه مامانی منم با شما بیام.. منم میگم الان نه هروقت بزرگ شدی ... خلاصه اینبار میگفت بچه دوباره بهم گفته مامانی ماهم بیاییم؟.. بعد سمیرا هم به آرش گفته اینهارو ننش یادش داده ها.. بهش بگو اگر بخواد بیاد و اینها من یکی نمیرم!!!! بعد مامان میگفت سحر زنگ زده به سهیل شوهر سارا و با اون حرف زده بعد منم به سارا گفتم بهش بگن آرش و عسل قراره باهامون بیان الکی راه نیفته.. بعد یادم افتاد یه بارم بچه به آرش پیله کرده بود پاسپورت بگیره!!!...  پیش خودم گفتم آخه مگه بچه میتونه اصلا  بره الان یا یه ماه نره مدرسه؟ چرا اینقدر اینها همه چی رو راحت جلوه میدن ... آرش هم میگفت خوب بره با مادرش.. به من چه... حکایت اون شمال که پارسال میخواست سحر بچه رو ببره پیش مامان اینها ... یعنی الان یه مدته که دیگه داستانهای کرم ریختن اینجوری اینها هم به بقیه چیزا اضافه شده که هرجا بفهمه مادرش اینها هستند و ما نیستیم الکی راه بیفته به بهانه مسافرت بردن بچه.. بعد هربارم خیط میشه ولی باز ول کن نیست.. مامان میگفت به بچه گفتم : عزیزم بابات و زنش میخوان بیان شما نمیتونی.. بذار بزرگ شو بعد با بابات برو!!!!! واقعا یعنی چی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا هضم نمیکنم این مسخره بازیارو...  خلاصه که از اون روزی که از خونه مامان آرش برگشتیم همش درحال حرص و جوش خوردنم..

.

تمام اینها به کنار.. از کاشان برگشتم با یه آنفلوانزای سخت ..به حدی که دکتر برام دوروز مرخصی نوشت... دوتا آمپول هم درجا زدم... یعنی به قدر انرژیمو تحلیل برد که حد نداره.. برای بارداری پیش یه دکتر طب سنتی هم رفتم... یه عالمه جوشونده و علف و عرق و چرت و پرت داده که دلمو خوش کنم...  ازطرفی هم دکترم میگه هیچ مشکلی نیست و باید باردار بشی... نمیگه پس چرا نمیشم...  دیشب کلی گریه کردم... به خدا گفتم همه دوروبرم داره برام عوضی بازی درمیاره خدا... اون از شوهری که اینقدر صبوری کردم تو این سالها از کاراش.. رفتاراش... بچه خواستن و نخواستنش.. بی تفاوتیش و هزارتا مورد دیگه.. بعد عوضی بازی داداشش اینها و بقیه که تا وقتی سحر عروسشون بود محل سگم نمیذاشتندش حالا یهویی دوست دوستی راه انداختند... بعد از دست سحر که به بهانه بچه هرجور عوضی بازی ای میتونه درمیاره حتی حتی حتی الان که عزاداره و نباید تو حال خودش باشه بازهم دست برنمیداره  .... بعد این رئیس عوضی که یهویی به سرش زد تغییر و تحول بده بدون درنظرگرفتن همه چیز... بعد خدایا حداقل تو دیگه با دل من راه بیا خوب... حالا چی میشه حداقل من بچه دار بشم اصلا به بهانه بچه بگم نمیخوام برم سرکار... اعصابم خرده... خوبه که آرمیتا این روزها هست و نگرانمه... دوستای محل کارم که حتی با دادن یه شکلات میتونند لبخندو برای ثانیه ای به لبم بیارند... سپیده که میگه آجی غصه نخور میگذره... فقط دلخورم... همین.. نگرانم همین... میگذره میدونم... میگذره ولی باز آخر سال شد و تمام غصه ها ریخت رو سرم... خسته ام... نمیدونم باید چجوری خودمو دلداری بدم.. غصه های تکراری که مدتها بود تو دلم ریخته بودم  و یهویی مثل زخمی سرباز کرد... همه شون خسته ام کرده.. و درنهایت دغدغه خونه تکونی هم هستش.. واقعا خونه تکونی خر است... اینهم از یه پست غرغرو... فعلا بدرود.

نوشته شده در یکشنبه 1393/12/03ساعت 15:22 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/11/01ساعت 15:16 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/10/03ساعت 12:8 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1393/08/24ساعت 15:1 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1393/07/27ساعت 12:6 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1393/07/06ساعت 16:21 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1393/07/01ساعت 12:26 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/06/19ساعت 13:24 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1393/06/03ساعت 16:59 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/15ساعت 15:9 توسط عسل خانومي| |

Design By : Night Melody