... عسل شیرین ... عسل تلخ

... تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم

آغاز شهریور:

دلم میخواد بنویسم... نوشتن آرومم میکنه... خودم میشم... ولی خسته ام.. از نوشتن تکرار خسته ام... اگر خنده دارترین اتفاق دنیا هم بیفته من از ته دل خندیدنو از یاد برده ام... بلاتکلیفم میان آسمون و زمین... بین رفتن و موندن... تمام کارهایی که میکنم مثل مسکن برای دردی عمیقه.. دردی که ریشه ای عمیق داره و من فقط با مسکن آرومش میکنم... درمان نمیکنه.. فقط موقتاً آرومم میکنه... اینروزها انگار سالهاست که زنده ام... سالهاست که زمان ایستاده... نگاه میکنم به نیمه اول سال که داره تموم میشه... و من هیییچ حرف جدیدی ندارم که بزنم... من اصلا چی میخوام؟... چی دارم؟.. داشته هام ... نداشته هام... روزمره ام... مثل یک پیر سالخورده که میلیونها سال تو یه وضعیت زندگی کرده... عادت کرده... عادت کرده ام به بیدارشدن ساعت 7 صبح... عادت کرده ام به تنفر از روزهای فرد...  عادت کرده ام به صبحانه خوردن و ناهار خوردن با بچه های شرکت... عادت کرده ام به تعطیل شدن ساعت 5 ، عادت کرده ام به خونه رسیدن و رفتن تو آشپزخونه.. عادت کرده ام به دیدن سریالی جدید ساعت 11 ، عادت کرده ام به از سرگیری عادتهای غلط قدیم و سیگار کشیدن... عادت کرده ام به سکوت... عادت کرده ام به فکر نکردن به آینده... عادت کرده ام به پول پس انداز کردن بدون آنکه چیزی بخواهم.. عادت کرده ام به تاریکی... دوباره هوا داره کم کم زود تاریک میشه... و باز دوباره به استقبال تاریکی دارم میرم از روی عادت... از روی اجبار... خسته ام ... خوابم میاد... عفونتی که از گوشت به استخوان رسیده چاره اش قطع کردنه ... و من میترسم... از قطع کردن این عضو عفونی میترسم.. از روزهای بی عضوی می ترسم... دلم میخواد چشمهامو ببندم... بعد ببینم که یکی بالاخره هی صدام میکنه دیگه... هرکی... هرکی... و من بلند نمیشم.. هراسون زنگ میزنه اینور اونور و من بلند نمیشم... میزنه تو صورتم و آب میپاشه روم و من بلند نمیشم... همه جمع میشن ... صدا میاد... صدا... صدا... چقدر خوبه که تو خونه صدا میشنوم... دیگه سکوت نیست... منو بغل میکنند... و اون کسی که بیشتر آزارم داده بیشتر گریه خواهد کرد.. شاید هم نه... ولی دیگه برای من مهم نیست... من فقط به تنها موندن جسمم تو اون تاریکی غلیظ فکر میکنم و میدونم جسمم به قدری میترسه و تاب نمیاره که زود زود متلاشی میشه و تمام... تمام... تمام...

.

چیز جدیدی نیست بگم از ادامه اون روزها تا الان... یک بار دیگه هم با آرش صحبت کردیم... صحبتهایی که نصف حرفهاش تکرار حرفهای قبل بود  ولی جدیدترینش این بود که من همونطور که قبلا گفتم بهش پیشنهاد دادم بیا یه حساب مشترک بازکنیم هردومون هرچقدر گرفتیم میریزیم توش هرچقدرش خرج شد که هیچ بقیشم                   پس انداز میشه... دو امضا و دوکارت... خیلی راحت...  توی بحث جدید ، آرش انگار به این موضع فکر کرده بود ولی با طرز فکر خودش... همش اصرار داشت که من  دیگه هرگز اداره زندگی رو به زن نمیدم... تو میگی اینطوریه باشه دوتامون پولهامونو میریزیم تو یه حساب جدید به نام من....  هیچکدوم هم بهش دست نمیزنیم.. تو مثلاً 3 میلیون داری منم سه میلیون میذارم دست هم نمیزنیم... این پیشنهاد همونقدر که شاید در خوشبینانه ترین حالت یه جور محک زدن من بود و شاید اگر من اینکارو میکردم فرداش حسابو به نام من میزد... مثل اینهایی که میان مهریه شونو به شوهرشون میبخشند... ولی من هرگز تو زندگیم خودم را در جایگاهی ندیدم که بتونم همچین ریسکی کنم...  چرا... یکی هست شوهرش اونقدر خوبه و امتحان پس داده است که میره تمام مهریه شم میبخشه... ولی من نه... هرگز نه برای آرش که برای هیچکس تو زندگیم همچین ازخودگذشتگی ای نمیکنم.. اعتقاد دارم همونقدر که طرف حق داره منو محک بزنه و میزان وفاداریمو به خودش اثبات کنه منم این حقو دارم... درسته که آرش زمین و ماشین را که فعلاً تنها دارایی اونه به نام من زده ولی اولاً  ) تو دورانی که ترس از سحر و مهریه و اینها داشت اینکارو کرد و الان حتی اونقدر خیالش معلوم نیست به چه دلیل بابت این موضوع راحت شده که  یه بار تو حرفهاش گفت من از همون وقتی که رفتم خط موبایلمو به نام خودم زدم دیگه میدونم که اون موضوع منتفیه... ده سال گذشته ... ( حالا چجوری اینقدر از سحر مطمئن شد و بهش اعتماد کرد خدا میدونه...من هیچ نظری ندارم چون هیچ حرفی که آرش میزنه مبتنی بر اصول و منطق درست و حسابی نیست...) بگذریم... دوماً ) من هم بهش ثابت کردم که میخوام زندگی کنم و یک بار هم نشد که بنا به توصیه خیلی از دوستان و نزدیکان بخوام ماشینو ازش بگیرم برای تحت فشار گذاشتنش  ، درحالی که من خیلی راحت میتونم مثلاً الان که دلخورم ازین خاله بازیهای یه روز درمیون ، بیام اصلاً بگم من روزهای فرد ماشینو میخوام تو روزهای زوج ببر!!! بالاخره عین همین درگیری ها که دارم پیش میاد... دیگه بالاتر از سکوت دائمی و چیز پرت کردن و فحش دادن مگه چیزی هست؟... آخرش طلاقه دیگه... من مطمئنم صدبرابر اون چیزی که من به جدایی فکر میکنم اونهم فکر میکنه... منتها من و آرش فقط توی افکارمون داریم زندگی میکنیم.. هیچکدوم شهامت اجراشو نداریم... اینهم از این... پس اگر این چیزارو به نام من زده از روی عشق و علاقه و  سفت کردن پایه های این زندگی نبوده... بین بد و بدتر تن داده به بد... همین... و اما  از موضوع اصلی منحرف نشیم... وقتی آرش این پیشنهادو داد و گفت یا هرکسی حساب کتاب جداگانه داشته باشه و هیچ کاری به کار هم نداشته باشیم یا حساب به نام من باشه و به شرطی که هیچکدوم بهش دست نزنیم... ولی من خیلی جدی گفتم پس همون حساب کتابهامون جدا... گفتم من دارم حسن نیتمو به تو ثابت میکنم و هیچ دلیلی هم نداره اینکارو بکنم منتها برای اینکه تو این بازی انتقام و سکوت را تموم کنی بهت پیشنهاد دادم  ولی تو داری یه حرفی میزنی که اصلاً منطقی نیست ... چراشم خودت میدونی... ببخشید ببخشید اگر تو یه پسر  مجرد بودی که با من ازدواج کرده بودی قضیه خیلی فرق میکرد ... شاید اون موقع خیلی راحت قبول میکردم.. ولی الان اگر برفرض مثال تو بری بیرون و یه ماشین بزنه بهت دور از جون و ببخشید خلاص!!!!! ، من میمونم با ثمره کار وزندگیم که تو حساب توئه و یه میراث خور که همچین دولپی می افته توش.... مگه ببخشید مغز خر خوردم؟... این از این موضوع که بعد از اون زندگی روال عادیشو پیش گرفت و من برای خودم و اون برای خودش و البته واضح تر بگم برای بچه اش دولا پهنا پولهارو خرج میکرد .. منم هییییییییییچ هزینه ای رو تقبل نکردم.. کاری هم نداشتم برای تولد بچه اش دوچرخه خرید و دوتا دوتا کفش و کتونی و خرجهای الکی مثل کیف تبلت و فلان و بهمان و دیگه یعنی عملاً تابلو بود از لج اینکه من بخونم تو دفترش داره واضح مینویسه تا منو حرص بده.. متقابلاً منم افتاده بودم تو پولهای خودم و خرید  لباس و چیزای دیگه که تعریف میکنم!!!!.... منم پررنگ تو دفترم مینوشتم چون میدونستم اون قشنگ میخوندشون.. بعد یه چیز جالب این بود که به خودش اجازه داده بود بشینه ریز پرداختها و دریافتهای منو حسابرسی کنه و عملاً هم بهم میگفت که اینکارو کرده... وقتی گفتم چرا تو داری دفتر شخصی منو اینقدر راحت برمیداری و حساب کتاب میکنی گفت پول داره میاد تو این خونه و فرقی نداره دفتر من و تو !!!!!!! ( خدایا در لحظات این استدلالهای احمقانه منو بکشششششششششششششش !!!!!!! ) بعد هم میگفت من حساب کردم فلان قدر از اول سال گرفتیم اونوقت هیچی به هیچی... با این مبلغ اگه درست خرج میکردیم الان میتونستیم ماشینمونو عوض کنیمو یه شاسی بلند بگیریم !!!!! گفتم به خودت بگو.. حساب کتاب من واضحه ... هرچی گرفتم یه قسمت واسه خونه بوده و بقیه هم پس انداز... هیچ چیز مبهمی هم نداره...  تو ببین چقدر مسخره خرج کردی و خیلیا هاش تابلوئه که  از لج منه.. ولی به من چه... دوست داری تمام پولهاتو آتیش بزن اصلاً.. من کاری نه یه حساب کتاب تودارم نه هیچی..  

.

درمورد موضوع بچه دارنشدن و اینها که اون زخم زبون را به من زده بود ، من فعلا هیچ واکنشی نشون ندادم.. نه مخالفت کردم نه حرفشو زدم... ولی خودش می بینه که من قبلا یکی ازدلایلم واسه سیگار نکشیدن از پارسال 

تا حالا بچه دارشدن بود... و الان خیلی راحت دارم سیگارمو میکشم.. بارها بهم گفته چرا سیگار میکشی دوباره یا برداشته قایم کرده ولی من بهش گفتم قبلا یه انگیزه داشتم واسه نکشیدن الان اون انگیزه رو ندارم... بهرحال اگر قرار هم باشه کسی بچه دار بشه با سیگار نکشیدن نیست با ارتباط مداومه که ما نداریم!...  راجع به معایب سیگار خیلی خوب میدونم... ولی من سالها تفننی و روزی دوسه تا رو ناپرهیزی میکردم تا این دوسال که واقعا با انگیزه بالایی لب نزدم.. الان این انگیزه را در خودم نمی بینم.. یا با خودم لج کرده ام.. یا ته ذهنم میگم نکنه من ایرادی داشته باشم که بچه دار نمیشم واقعاً و حداقل بذار دلمو خوش کنم که سیگار باعثشه نه عیب وایراد ... میدونم تمام رفتارام از دور و از دید یه آدم عاقل و بالغ نشانه یه افسردگی شدید و یه جور لجبازی با خودم و دنیاست ولی فعلا واقعا هییییییییچ انگیزه ای برای هیییییییییچی ندارم.. منتظرم هر بادموافقی که بوزه به سمتش برم.. همین... دکتر زنان هم نرفتم... یکی از دکترایی هم که دوستان معرفی کرده بودند بهم آخرای شهریور وقت داده که چندان تمایلی ندارم و فکر نمیکنم برم اصلا.. بیخیال... هرگز نمیخوام برای داشتن بچه ای اصرار کنم که یه درصد ، یه هزارم درصد کسی برای اومدنش لفظ « نه » آورده... و دلیل دیگش هم واضحه... من نمیخوام اگر برفرض روزی نتونستم و نخواستم ، چیزی دست و پامو بگیره... ولو اون چیز ، تکه از وجودم باشه... همین... اما در راستای اون کنایه ای که بهم زد همون اوایل قهرمون یه بار دیگه داشت تلویزیون راجع به میکرو و نازایی و اینها حرف میزد حالا این آدم که هیچوقت این چیزارو نگاه نمیکنه شروع کرد نظر دادن که دخترعموم هم همینطوریه.. بچه ای که اینطوری با زور بیاد چه فایده ای داره ... بعد دید من محلش نمیذارم خواست حرصمو دربیاره به حساب خودش ، گفت وتو دخترعموم و دختردایی 3 و عروس خاله ات عین همید..واقعا چه ارزشی داره بچه.... اینهمه درد و دنگ و فنگ و اینها..  یهویی منم یه تیکه بهش انداختم که تا آخر عمرش این موضوع را وسط نکشه و یادش نره... گفتم: اونهایی که واسه بچه دارند اینطوری دنگ وفنگ تحمل میکنند به خاطر شوهراشونه که دست اول بودند... نه تو که یکی ده ساله بابا صدات میکنه!!!!!!!!!!... حرف بدی زدم ولی ذره ای نه اون لحظه و نه بعدش پشیمون نشدم... متأسفانه یه چیزی بین ما بود که به زور من نمیریخت... الان من دیگه مانع ریختنش نمیشم و فروریخته... همین...

.

و اما تو این مدت بالاخره ازطریق یکی از دوستام یه آرایشگر خوب پیدا کردم که هاشور میزنه...  ابرومو عقب برد.. پاک هم کرد منتها پاک کردنش خیلی هنوز کار داره... هاشور ابرومو کلفت زدم... خیلی راضی ام اما برای روز ترمیم هنوز یه سری ایراداتی داره... یکی از ابروهای من تو سری قبل به قدری خراب شده که هرکاری کرد برای بار اول  نتونست شبیه اون یکی درش بیاره... البته خودش میگه جای نگرانی نیست و درست میشه ولی من واقعا این موضوع رو اعصابمه... حالا نوبت ترمیم هم دارم واسه هفته آینده ... دوهفته قبل هم مژه کاشتم.. البته موقت.. نوه عموی من کاشت ناخن و مژه انجام میده... پنجشنبه دوهفته قبل اومد خونه مون و برام کاشت... واقعا قیافه آدم را از این رو به اون رو میکنه منتها یه کمی بلند بود واسه من و هی دستکاریش میکردم که ببینم میتونم کوتاهترشون کنم چون همه دوستام بهم میگفتند سرندیپیتی... منتها به مرور زمان تو این دوهفته هی تک و توک افتاد و  منهم یهویی قاط زدم بقیه شو کندم!!!!!!!!!  دیگه اون قلقلکشم از ذهنم افتاد و تمام!!!!! خیلی آخه مراقبت میخواد تو حموم... موقع خوابیدن... خلاصه که اعصابشو نداشتم.. البته تا چند روز بعد از کندنش آدم حس مریضارو داره قیافه ادم خیلی عوض میشه... بهرحال اینهم از این... کلاس یوگا با دوستم میخواستیم بریم همین دم شرکت که زروزهای فرد هم بود ولی دوستم را داره شرکت میفرسته مأموریت و ساعتشم خیلی تاریک میشه  دیگه من تنها نمیرم.. رفتم لباس سفید هم خریدم ولی ثبت نام نکردیم... 

.

و اما دور دوم کلاسهای بچه هم که تموم شد آرش دوباره من من کنان اومد گفت خودمم خسته شدم..  ولی باز میخواد بنویسه.. کمربند زردشم گرفت ولی میگه من تو خونه تنهام ( نه که درطول سال تو خونه تنها نیست فقط تابستون تنهاست )  ... مادربزرگش هم دیگه همش نمیتونه نگهش داره ( نه که تو این سالها مادر آرش نگهش میداشته الان سختشونه )  و مادرش میره سرکار ( نه که تا امروز مینشسته بالاسر بچش از صبح تا شب و از شب تا صبح ) و میترسه ( جالبه که سنش داره میره بالا یهویی ترسو شده )  و میگه میخوام بازهم ثبت نام کنم تا آخر شهریور... من هم عملا گفتم یه جوری خودت این موضوعو مدیریت کن... روزها داره کوتاه میشه و تاریکه ... من نمیتونم یه روز درمیون تنها بمونم تا تو بیای.. منم میترسم.. میخوای اگه نمیتونی من برم روزهای فرد پیش بابام ... یا به یکی بگم بیاد پیشم... اصلا ببرش استخر یا بگردونش... حتما باید به این دیروقتی بره سرکلاس ؟... اینها همش بهانه است... ببخشیداا ولی یه الف بچه تورو سه ماهه داره روی یه انگشتش میچرخونه... وای به حال روزی که بزرگ بشه... تو هم خودت دلت میخواد.. منم کاری ندارم.. دلت میخواد درطول روز برو نه که شب...  والا جای مادرش و پدرش عوض شده.. مادرش تا شب میره سرکار اونوقت تو میبریش لباس مدرسه سایز کنه.. مسخره است!!!!!... دیگه گفت غرغر نکن خودم درستش میکنم.. دیروز که اومد خونه گفت خودش رفته از مادربزرگش پول گرفته ثبت نام کرده ... گفته بابام مخالفه شما پول بدید... گفت هرچی بهش میگم من به خاطر پولش نیست که مخالفم حالیش نمیشه...  رفتم به مربیش گفتم دوروز در هفته بیاد... یکشنبه ها  و پنجشنبه ها هم که بالاخره تو به سپیده بپو بیاد پیشت تنها نباشی و .. تا این چند هفته هم تموم بشه خلاص بشیم... خودمم خسته شدم والا.... بهش گفته ام کارم زیاد شده نمیرسم از سرکار بیام دنبالت.. اشتباه آرش این بود که تق و لق بودن شرکتشونو به چشم همه اورد.. اگر مثل سابق وانمود میکرد که سرکاره نه اینقدر بچه توقعش بالا میرفت نه مادرش رابرا واسه خرید و اینور اونور رفتن بهش زنگ میزد.. کجا کسی میتونست از آرش وسط هفته انتظار داشته باشه.... خودش شل گرفته... بهرحال اینهم از تربیت خودسر بچه... از باباش نه میشنوه میره پیش مادرش.. از مادرش نه میشونه میره سراغ مادربزرگش.. لجباز و خودرأی... البته که ژنتیکشم معلومه که به کی ها رفته!!!!!! ... .

.

فردا سه شنبه نهمین سالگرد بابای آرشه... مامانش چندروز پیش زنگ زده بود که اگه آرش اومد دنبال بچه منم ببره بهشت زهرا.. از اونجایی که دوباره حس کردم از این برنامه های خودشون بریدن و خودشون دوختنه  من هیچی نگفتم... منم داشتم با هاشورکارم هماهنگ میکردم که برم ... قصدم بی احترامی به پدرش نبود... من عقیده دارم احترام و عزت زورکی نیست.. آرش باید خودش بخواد من به عنوان عروس خانواده همراهیشون کنم یا ترجیح بده با بچه و مادرش بره... وقتی مادرش میگه فلان روز که روز کاریه و آرش میاد با بچه و منم ببره یعنی نیازی به تو نیست... منم به روم نیاوردم و داشتم هماهنگ میکردم با هاشورکارم که بعدا هم الکی با یه لبخند مصنوعی بگم ای وای ببخشید من نوبت هاشور داشتم دیگه نرسیدم بیام!!!!!!!! ولی دیروز آرش گفت برای پس فردا تو هم یکراست بیا خونه مامان و منم از سرکار میرم اونجا که باهم بریم... حالا البته میخوام بگم بیاییم خونه از خونه بریم که بتونم لباس عوض کنم و آماده بشم حالا دیگه نمیدونم چی کار میکنیم مهم نیست ... بعدش هم هاشورکارم اصلا برای سه شنبه مسافرت بود !!!!!!! .. موضوع دیگه اینه که تولد آرمین هم هستش ولی اونهم تولدشو مثل سمیرا میخواد با دوستهای خودشون برگزار کنند.. همیشه هم مامان آرش میگه شما که نمیایید ، آرش از اینجور پارتی ها خوشش نمیاد... با اینکه منهم هیچوقت نمیرم بدون آرش ولی بهرحال اینکه مادرش ازطرف ما تصمیم میگیره خیلی زشته... بهرحال یه تعارف زدن کسی رو نمیکشه.. منهم قبلا برای تولد آرمین کادو میگرفتم هرچند اونها هیچوقت به من کادو ندادند ولی امسال اینکارو نمیکنم... لزومی نمی بینم...  دیگه اینهم از این....

.

یه چیز دیگه هم تعریف کنم که واقعا نوبر بود البته یه نبش قبر هم میکنم از گذشته .... مادرشوهر و پدرشوهر سارا خواهر آرش مدتها بود رفته بودند اونجا و داشتند برمیگشتند مامان آرش هی تعریف میکرد که سارا برام 14 تا لباس و کیف و کفش و یه چمدون پر فقط برای سمیرا فرستاده... بعد تو شمال که بودیم یه بار هم داشت نشون میداد چیزایی که واسه بچه آرش خریده بود کتونی و چندتا تیشرت و بازی کامپیوتری ... بعد به منم گفت عسل من یادم نمیاد برای هرکی چی خریدم ولی برات یه تاپ مجلسی یادمه که گرفتم و اون لباسم را هم که تو عکس دیده بودی خوشت میومد برات میفرستم اگه دوست داری اگر نه که هیچی... منم تشکر کردم ولی حس خیلی بدی بهم دست داد....به آرش هم گفتم واسه من هیچی نفرستاده...   مادر آرش شب عید به زور ازطرف من یه قوری سرامیک خرید و پولشم از من گرفت و تو هدایای خودشون براش فرستاد  ،   بعد اونوقت من که تو چهره ام نشون دادم ( خیلی بده من زود دلخوریم معلوم میشه ) یهویی آرمین بهم گفت برای تو هم کیف و شلوار فرستاده... بعد مامانه هم تندی گفت واسه منم اینهمه بلوز گفتم نفرست هی فرستاده حالا من که نمیپوشم میدم به تو ( نه که سایزمو یکیه واسه همین!!!!!!!! ) من محتاج سوغاتی اون نیستم و تو دلم هم گفتم منم اگر خارج بودم صدسال سپیده را با خواهرشوهرم یکی نمیکردم... بگذریم... آقا روز جمعه بود مادر آرش زنگ زد که آره مادرشوهر پدرشوهر سارا برگشتند و از فرودگاه وسایل مارو فرستادند دم خونه و شده 60 تومن....!!!!  دیگه بقیه اش تابلو بود... بعدا برداشت هزینه آژانس را دونگی حساب کرده بود با آرش!!!!! حالا هی به آرش میگفت بیا وسایلهای خودتون و بچه را ببر...کادوها عبارت بود از یه پیراهن و یه شلوارک برای آرش... یه تاپ که نه تنها مجلسی نیست بلکه یادم میاد خندم میگیره انداختمش تو کمد ، پارچه نخی سفید با خال پلنگی های مشکی یقه گرد و بدون کش اومدن و جذب شدن (چون پارچه اش نخیه ) و مثل مستطیل تو تن آدم وایمیسه...!!!!!! با اون لباسه که من خوشم میومد و البته لباسه آستین داشت و بعد گفت من آستینهاشو درآورده ام شیک تره!!!!! بعد سه تا دقیقا آبنبات آدامسی و یه بسته قرص نعناع و چهارتا آبنبات میوه ای!!!!!!!!!!!!!!! بعد بابت اینها دونگ هم حساب کردند باهامون.. من از  مسافرت شمال به اینور نرفته ام خونشون و نمیدونم مال اونها چی بوده... زیاد هم اهمیت نمیدم البته نه که مهم نیست چرا بابتش ناراحت شدم... ولی من اونقدر از بچگی کادوهای خارجی از دوستای بابام گرفته ام که اینها پیشش هیچه... اونقدر شکلات های خارجی دوستهای بابام هرجا میرفتند برای من  میاوردند که این آب نباتها واقعا تو چشمم خنده اور و جوک بود... ولی واقعا حرکت دونگی حساب کردن هزینه حمل این خنزر پنزرا خجالت آوره... واقعا خجالت آوره... حالا یه چیزی میخوام تعریف کنم از همین سارا ، من از اولش هم با خواهرشوهرام زیاد صمیمی نشدم.. با سمیرا که هیچوقت ، با سارا هم در حد آخر هفته دیدن و دورهمی... از این بابت هم خوشحالم... اون موقع که ما نامزد کردیم سارا اینها داشتند میرفتند انگلیس... تو مراسم عقد ما بهمون یه هل پوک هم کادو ندادند درحالی که شوهرش تو کل فامیلشون از همه پولدارتر بود... بعد گفتند ما کادوتونو عروسی میدیم... برای عروسی ما دیگه اونها نبودند... بعد همش شوهرش باز زبونی میگفت کادوی شما پیش ما محفوظه ها!!!!!  تو اون مدت تولد سارا که شد آرش هیچی نخرید براش ولی من رفتم براش یه ست she که تازه اومده بود اون موقع خریدم ... بعد فقط وقتی میخواستند برن یه شب رفتیم تیراژه و میگفت میخوام برات یه کادو بخرم قبل رفتنم.. یه بلوز آستین دار برام خرید 17 تومن!!!!!!! که من زمستونها زیر مانتوم میپوشم!!!!!!! یه شال مشکی هم یه بار دیگه برام خرید و والسلام... اینهم از عروس داریشون.. وقتی رفتند اونور اولین بار که برامون سوغاتی لوازم آرایش و بدلیجات فرستادند برداشته بود رو هرکدوم اسم من و سمیرا رو جدا نوشته بود.. ولی مادر آرش خودش میگفت سمیرا که هرچی رو خوشش اومد برداشت کاری نداشت مال کیه... این بار باید بگم برای شمارو جدا بفرسته!!!!!  دیگه اینهم از این بار که قبل رفتن پدرشوهر مادرشوهرش هی به من میگفت عسل برامون یه سبد نون با سلیقه خودت بگیر نه ازینها که تو شمال هست.. بعد تو نت دیده بود یه سبد نون سرامیکی سفید.. بعد شوهرشم میگفت برای منم ادکلن بخر !!!!!! (از ایران به انگلیس ادکلن بفرستیم!!!! ) .. خلاصه من که  نخریدم و سبد نون را عمه اش خریده بود و ازطرف منم یه قوری سرامیکی از اینها که زیرش شمع داره مادرش خریده بود... البته خودشون کلی چیز میز فرستادند و کاملا تابلو بود که سوغاتی هرکسی بنا به  اقتضای میزان ارسالی بوده نه  چیز دیگه!!!!!! اینهم از این...

.

 یه چیز دیگه هم تعریف کنم از کلاهبرداره.. یه شب یکی از مالباخته ها زنگ زد که کلاهبرداره رو با زنش دیده که فلان جا قدم میزدند و رفتند خونه مادرزنش... دیگه آرش همه رو صدا کرد و چون ساعت 10:30 شب بود منم برد و رفتیم کلانتری که مأمور بگیریم برای اون حکم جلب سیار که گفتند ما شب مأمور نمیدیم... ما  اینور و انور خونه مادرزنه کشیک میدادیم  و نقشه میکشیدند که بکشیمش بیرون و دعوا راه بندازیم 110 بیاد بگیریمش... یهویی یه ماشین از خونه درومد و آرش شناخت گفت داداشش بود ولی موتوریها رفتند دنبالشو و گمشون کردند... و دست از پا درازتر برگشتند... بعد اون یارو زنگ زد که خود کلاهبرداره صندلی عقب بوده و فراریش داده اند.. مثل این عملیاتهای پلیسی... اصن یه وضییییییی.... چندروز بعد هم آرش قاط زده بود به تمام خطهاش و شماره های باباش و داداشش اس ام اس داده بود خنده دار که آه سید میگیردتون و من نفرین میکنم و ازین حرفها و یارو هم زنگ زده بود عجیببببببببببب... که منو نفرین نکن و من دارم پول جور میکنم که اول بدهی ترو بدم و فلان و بهمان... خیلی هندی بازی بود  کلاًًًًًًًًًًً....!!!!!!!!!

.

دیگه فعلا اتفاق خاصی نیفتاده است.. پاییز هم که داره میاد و دوباره هوا تاریک میشه اه... بدم میاد از تاریکی... روابط هم بد نیست... نه به اون خوبی که بود نه به اون بدی که بعدش بود.. عادی... من خودم حال و حوصله گرم کردن این رابطه رو فعلا ندارم... همینجوری میگذرونیم دیگه.. اینهم از این تا بعد.. !

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/03ساعت 16:59 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/15ساعت 15:9 توسط عسل خانومي| |

 

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1393/05/14ساعت 15:31 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/25ساعت 13:29 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/11ساعت 13:59 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/03/21ساعت 13:3 توسط عسل خانومي| |

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/30ساعت 11:39 توسط عسل خانومي| |




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1393/02/08ساعت 13:45 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1393/02/02ساعت 14:43 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1393/01/30ساعت 16:47 توسط عسل خانومي| |

Design By : Night Melody