X
تبلیغات
... عسل شیرین ... عسل تلخ

























... عسل شیرین ... عسل تلخ

... تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم

2

آخر شب دوم که وسیله ها بسته شده بود و همه چیز آماده بود و یه شور و حال خوبی هم بین من و آرش ایجاد شده بود ، من نشستم سر گوشیم و شروع کردم  از بیکاری یه عالمه اس ام اسهایی که داشتم را دونه دونه پاک کردن.. مثلا چون وسطشون یه متنی چیزی بود که قشنگ بود میخواستم نگه دارم ، نمیتونستم کلشو یهویی یه دیلیت بزنم پاک بشه ، بهرحال سرم گرم این مضوع بود که یهویی آرش کلید کرد بدجور و سؤال و جواب که اینهمه اس ام اس داشتی؟.. مال کیه؟.. کی وقت کردی اینهمه بنویسی.... اصلا  تو عوض شدی الان 6 ماهه ، شبها میبری گوشیتو تو اتاق به بهونه خوابیدن و من وقتی میام خاموش میکنی!... برو ببین قبلنا واسه گوشیت هرچندوقت شارژ میخریدی جدیدا من دقت کردم یه روز درمیون شارژ خریدی  و ... با شناختی که از آرش تو اینهمه سال دارم میدونستم اصلا تمام این حرفهاش بهونه است و دچار شک شده... چون خودم شک و تردید را خوب میشناسم میدونستم مثل خوره افتاده تو جونش و هرچی هم من دلیل بیارم مسخره است ، من که خودم میدونستم شبها تا خوابم ببره میرم به « پو »  غذا میدم و تمیزش میکنم و  باهاش بازی میکنم و میخوابونمش... اینهم یه واکنش احمقانه عقده ایه که دارم انجام میدم.. وگرنه من الان باید با این سنم بشینم بچه مو بزرگ کنم نه « پو » را ، من که خودم میدونم وقتی آرش میاد میخوابه چون نور اذیتش نکنه منم گوشی را میذارم کنار ، من که خودم میدونم اگر همین شب عید هم به دوستام اس ام اس تبریک عید نمیدادم ، عمراً سی سال کسی بهم اس ام اس نمیزد ، من همه اینهارو میدونستم ولی شک یه چیزیه که ذهن و فکر طرف را فلج میکنه.. من چون خودم این دردو کشیدم خوب میفهمیدم آرش چی میگه ، بهرحال اون هی الکی ادامه داد منهم برگشتم گفتم آرش تازه الان یه درصد ... حال منو درک میکنی... من جلوی چشم تو اس ام اسهای دوستامو پاک میکنم تو حالت اینقدر دگرگون میشه ، اونوقت من میدونم که تو تماسها و اس ام اسهای اون زن رو دور از چشم من پاک میکنی و من میدونم ولی حرفی نمیزنم... حالا فهمیدی شک چقدر بده؟.. تو الانش هم حتی یه اپسیلون از حال بد منو که می افتم به استفراغ و لرزیدن را نمیتونی درک کنی... من چیزی برای پنهان کردن ندارم... اینهایی هم که تو میگی همش زاییده ذهن و تخیل خودته... تو از صبح تا شب از من اصلاً خبر نداری که کجا میرم ، با کی هستم ، چی کار میکنم اونوقت من اونقدر احمقم که اگر چیزی پنهانی داشته باشم بیام جلوی تو بشینم پاکش کنم؟.. نه عزیزم... من اگر چیزی داشتم مثل خودت همون پشت در پاک میکردمش... ولی ... ولی ... ولی آرش ظاهرا مجاب شده بود منتها تمام رفتارش نشون میداد که داره خودخوری میکنه.. تا گوشی من زنگ میخورد و میدید کلاً با سپیده یا مامانم دارم حرف میزنم ولی همش میپرسید کی بود؟.. چی گفت؟ ... اس ام اسهارو واقعا نگاه میکرد... اصلاً بعید بود... من خیالم آسوده بود ولی بهش گفتم آرش اینطوری نکن ها... اونوقت منم بدتر به تو گیر میدم ، زهرمارمون میشه همه چیز .. . یعنی  از اون شب تا تمام مسافرت کار اون بود که گوشی من زنگ بخوره هی پرسو جو کنه ، متقابلاً گوشی اونهم زنگ میخورد من درحال پرس و جو بودم... کلا شده بودیم مثل این دوست دختر ، دوست پسرایی که تازه یه ماهه باهم آشنا شدند .... من کلافه شده بودم .. چون تا من گوشی بی صاحابو میگرفتم دستم این بشر اونقدر خیره نگاه میکرد که  واقعا به خودم شک کرده بودم... این موضوع را فعلاً همینجا نگه میدارم تا بعد...  

.

روز سوم تا از خواب بیدار شدیم و رفتیم خونه مامان آرش ، ظهر بود دیگه ماهم بعد از ناهار حرکت کردیم به سمت شمال... آرش خیلیییییییییی تو هم بود و بهونه اش هم این بود که کمرم درد میکنه و بین راه هم جاشو با آرمین عوض کرد و آرمین رانندگی میکرد و آرش خوابید... آرشی که به قول آرمین ، با وجود اخلاق گندش ، خوش مسافرته ولی به قدری تو خودش بود که انگار مجبورش کردی به زور ، من هم که کلاً دل خوشی نداشتم از این اوضاع تو دلم همش میگفتم حالا اگه مونده بودی تو اون خراب شده و زر و زر  رابرا میرفتی با بچت بیرون و با خانوم در تماس بودی نه کمرت درد میکرد نه خوابت میومد نه حالت بد بود ، من احمقو بگو که دارم انگار پول میدم به یه پیرزن و دوتا پسر آنرمالش که توروخدا بیایین با من بریم مسافرت ، انگار مثلا مرده بودم که به جای اینها برم با مادر خودم مسافرت یا اصلا با یکی که بهم خوش بگذره... مامانش هم اون روز تولدش بود بعد بیا و ببین ، با اون سنش چقدر ذوق میکرد و عقب ماشین بشکن و بالا بنداز ، و برنامه ریزی که امشب میخوام کیک بگیرم و ببریم خونه دایی و بزن و برقص ،  تو دلم میگفتم چه دل خوشی داری.. خوش به حالت... بعد تو خونه شون که رفتیم ، برگشته بود میگفت سارا و آرمین برام انگشتر گرفتند ، سمیرا هم برام مانتو خرید ، یهویی آرش هم گفت منم دارم میبرمت مشهد !!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد حالا تو راه داشت به همه مخابره میکرد که اینطوریه و آرش میخواد تولدم ببردم مشهد و عسل هم که هرسال برام کیک میخره ( بعد جالبه هزینه کیک و مشهد و همه چی به عهده من بود اونوقت به نام آرش... بعد همین من که تو عمرم یه بار هم کیک تولد از این خانواده نگرفتم... اونوقت همین آقا پسرش که همیشه به من میگه مگه بچه ای تولد تولد و اینها ، الان باید مامان جونشو جمع میکرد... حرصم میکرفت من واسه مادر بینوای خودم تا حالا ازین قرتی بازیا نکردم.. حرصم میگرفت یه بار جرات تعارف زدن به مادرمو نداشتم که بیاد بریم مشهد ، حرصم میگرفت واسه بهشت زهرا رفتن هم مادر من سوار ماشین مهران میشه و بابام سوار ماشین ما ، داغ تو دلم بود مادر من هییییییییییییییییچ توقعی از هیچکس حتی از بابام نداره... حرصم میکرفت بابام تنهایی رفته بود پیش فامیلهاش ، سپیده اینها هم همش تو عیددیدنی بودند اونوقت مادر بیچاره من تنها تو خونه بود هربار که زنگ میزد آرش مثل اینها که دزد گرفتند خیره نگاه میکرد ببینه چی میگه اونوقت اون بیچاره پشت تلفن همش میگفت مادرجون برید به سلامت ، به مادر آقا آرش هم سلام برسون.. بهتون خوش بگذره.. یه بار نگفت من تنها بودم منم میبردید ، بعد که به زبون اومدم همین مادر آرش برگشت گفت خوب اونهم میاوردید ... آخه آرش جلوی مامانت اینها سیگار نمیتونه بکشه وگرنه که عیبی نداشت اونهم بیاد.. بابات باید به فکر باشه باهم برن مسافرت  ...!!!!!!!!!!!!!!! من زیاد حرف نمیزدم...  تو خودم بودم... به خودم میگفتم خاک تو سرت.. حقته... بدبخت...  اینها هم دیگه اون آدمهای سابق نیستند.. زبون دراز شده اند.. هرچی تو خوب دولا شدی اینها خوبتر دارن سوارت میشن... بگذریم..  رفتیم و رسیدیم شمال.

.

امسال عید که هوا خیلی سرد بود .. مردم هرجا میرفتند درگیر سیل و برف و بارون  میشدند.. ما که رسیدیم شمال هوا به قدری سرد بود که حد نداشت... بعد هرکی هم میگفت میخواید برید مشهد؟.. برفه و راه بسته است و ازین حرفها... یعنی  حالم بهم میخورد که اینها هم بدشون نمیاد همچین تا 13 به در بمونند و برن همش این خونه اون خونه بخور بخور... بیقرار بودم.. دلم تو سینه تندتند میزد... تحملشون برام سخت بود... آرش هم وقتی میدید که من بهیچوجه حاضر به موندن تو شمال نیستم میگفت باشه حتی اگر ماشین نتونستیم ببریم میریم قائمشهر ماشینو میذاریم اونجا و از اونجا با قطار میریم... به محض رسیدن ، ما راه افتادیم خونه این تازه درگذشته ها که آرش رفته بود ختمشون من نرفته بودم ، تو این فاصله ، آرمین که گوشی قبلی آرش را گرفته بود ( همون که فامیلشون خرید ولی پولشو نداد و بعد هم به زور فرستاد ، همون گوشی قبلی من ) داد به من که انگار یه سری شماره ها توش مونده بود و بهیچ وجه پاک نمیشد میگفت باید چی کارش کرد و اینها منم تو گوشیه داشتم ور میرفتم که یهویی دیدم شماره سحر را به اسم خودش سیو کرده ،  دیگه حالم به قدری بد شد که رسماً افتادم به لرزیدن... هوا هم سرد منم رنگم شده بود گچ دیوار و یه اس ام اس هم آرمین براش فرستاده بود که: خواهش میکنم!... همین... دیگه بقیش پاک شده بود... آقا منو نمیگی...گوشی را که میدام بهش گفتم: تا حالا فکر میکردم شما پشت منید ، اما انگار امسال همه تون خوب با گذشته برادرت سرو سر پیدا کردید... نمیدونم چه بدی درحقتون کردم که تاوانش اینهمه پنهانکاریه.. تو دیروز جلوی من به سحر بدوبیراه میگی  و مامانت قسم میخوره که هرگز به شما زنگ نزده اونوقت الان اینطوری... هرچقدر از پنهانکاری آرش کشیدم بس نبود که حالا همه تون دست به دست هم دادید؟.. دسستون درد  نکنه آرمین جان... آرمین هم گفت عسل اینطوری نیست... طرف دیروز زنگ زد با مامان حرف زد.. ( شماره قبلی مامان آرش دست آرمینه و همونه که سحر قبلا تو اون پروسه تکمیل دفترچه تلفنش بارها گرفته بود ) مامان  هم کلی شستش گذاشت کنار بعدش به من گفت اون شماره مو پاک کن این یکی را سیو کن!!!!! منم دیگه سیو کردم... بعدهم من یه پاسور داده بودم به بچه ، اونهم اس ام اس داد تشکر کرد منهم نوشتم خواهش میکنم.. گفتم بسه آرمین.. به من هیچ ربطی نداره تو چی نوشتی و اون چی گفته... بسه... شماها رسماً دارید برای من قسم میخورید درحالی که من حس میکنم.. بو میکشم... میفهمم که امسال همه تون دارید دروغ میگید اونوقت بازهم میای چرت و پرت تحویل من میدی؟... گفت ببین عسل الان داریم میریم خونه دیگران.. بذار من و مامان بعدا برات توضیح میدیم.. دیگه بماند که حال من تو اون عیددیدنی های اجباری چه حالی بود... اصلا نمیفهمیدم چی بهم تعارف میکنند و چی میگن... حس میکردم تمام اون آدمها دور از من با لبخند نشسته اند و به طور مبهم و گنگ یه چیزایی زمزمه میکنند... همونجا هم دوباره سحر زنگ زد رو گوشی آرش بعد این هی میگفت آره شمالیم خدافظ.. اون یه چیزی میگفت این هی میگفت باشه خدافظ باز اون هی یه چیزی میگفت و قطع نمیکرد این هی می گفت بچه کجائه؟.. گوشی را بده بهش... باز اون حرف میزد...  مکالمه نسبتا طولانی بود ... مامان که دید من همینطوری قیافم تو همه رفته  به آرش گفت کیه؟ چی میگه؟.. بچه است؟... آهان بچه است داره آرش بهش میگه چیزی نمیخوای برات بخرم؟... مثلا چیزایی رو که میشنیدیم همه بلند میگفت و میخواست وانمود کنه بچه است من حساس نشم  منم دیگه بلند جوری که اون طرف سیم هم بشنوه برگشتم گفتم آرش در صندوق عقب  رو باز کن ، نه مامان جان ، مادر بچه است!!!!!!!!! بعد انگار طرف دیگه صدای ماهارو شنید و ماشین و اینها قطع کرد... آرش هم میگفت داره میگه تو رفتی شمال منم بچه را ببرم ورامین عیددیدنی منم گفتم باشه!!!!!!!!!  آرش هم بیچاره بود.. حال اونهم خراب بود.. حال منم خراب بود.. حال تمام این زندگی مشترک هم خراب بود... حال هرچیزی که به ما دوتا مربوط میشد هم خراب بود... وقتی برگشتیم مامان منو صدا کرد تو آشپزخونه و گفت : ببین عسل بعد از اینکه اون روز اون یارو نذاشت آرش بچه را  بیاره ، آرمین همونجا تو خونه عمه اینها قاطی کرده بود و میخواست بره دم در خونشون یا زنگ بزنه به مادرش اینها و بشوردش و بذاردش کنار... بعدش تو همین درگیری ها که من قسمش میدادم کاری نداشته باشه و بشینه سرجاش و به اون مربوط نیست آشغال زنگ زد به همون خطی که شماره شو داره و دست آرمینه.. آرمین هم داد به من .. منم بهش گفتم  بچه ازلحاظ قانونی حضانتش با مائه.. ولی اگر لطف میکنیم و میذاریم دست تو باشه از خوبیمونه... وگرنه تو حقی نداری اجازه ندی بیاد اینجا.. عسل هم الان 5 ساله که دیگه عروس ماست.. تا ابد که نمیتونی جلوی دیدنشونو بگیری.. کمااینکه تا الان هم چندبار همو دیده اند شاید اصلا تو خبر هم نداشته باشی ولی من تا الان نه از عسل حرفی راجع به بچه شنیدم نه بی احترامی ای... هربار هم خیلی خوب با بچه رفتار کرده... برای عسل اصلا مهم نیست که بچه تورو ببینه یا نبینه.. اون زندگی خودشو داره کاری هم به کار تو نداره.. اونهم برگشته گفته به خدا من کاری ندارم.. اصلا بیایید یه هفته یه ماه ببریدش پیش خودتون اصلا ببریدش شمال.. باید بیاد پیش عمه و عموش و شما ولی من نمیتونم قبول کنم عسلو ببینه.. نمیخوام بدونه نامادری داره ( همون حدس من که جلوش وانمود میکنند آرش خونه مادرشه و زنی درکار نیست!!!!!! ) من الان سه تا خواستگار خرپول تو سعادت آباد دارم ( تأکیدش رو سعادت آباد خیلی برام جالبه جوری میگه هرکی ندونه انگار توی تهران یه بالاشهره یه پایین شهر ، بالاشهر سعادت آباده و پایین شهر خونه اینها!!!!!!!!!!!! ) ولی من به خاطر بچه ازدواج نمیکنم...  مامان هم گفته اون به ما ربطی نداره که تو ازدواج میکنی و نمیکنی...  منتی هم سر ما نذار.. تو هم برو ازدواج کن... اما کاری به مسائل اینها نداشته باش... اونها دارن زندگیشونو میکنند... تو هم برو زندگی کن.. اگر پشیمونی هم دیگه فایده نداره اون موقع که من مانتو و چادرتو قایم میکردم که نری باز دودقیقه ای فرار میکردی میرفتی باید پشیمون میشدی نه الان... بچه را هم من فعلا مسئولیتشو قبول نمیکنم که با خودم ببرمش شمال... خودش دوست داره بهم هم گفته ولی من گفتم باید بزرگ بشی بعداً ...  من همینطور که الان تو دخالت کردی تو این موضوع بهت تذکر دادم اگر عسل هم برعکس بخواد تو دیدن اون بچه دخالتی کنه بهش تذکر میدم ولی خداییش تا الان نه حرفی زده نه هیچی... ( تو دلم میگفتم آره قشنگ نقش یه هالوی پپه رو براش از من ترسیم کردی!!!!!! ) خلاصه اینکه بعد این حرفها منم گفتم راستش من حس میکنم اون زیادی داره  فعالیت میکنه.. مخصوصا امسال... آرش هم کلا جلوش واداده.. من شک دارم.. کلا مشکوکم.. اصلا شاید هم بخواد باهاش زندگی کنه.. برای آرش که بد نیست.. وگرنه این موضوع بچه که امسال هم شما اینقدر بهش اشاره کردید که همه فامیلتون میپرسند و حرف مردم و اینهارو چرا داره به جون میخره؟.. چون میخواد برگرده با زنش و بچش ، منم راحت تر رد کنه برم... مادره هم همش میگفت نه به خدا بعید میدونم.. محاله . اینها.. منم گفتم اصلا من امسال عید شاید آخرین سالی باشه که اینجام کی میدونه؟ ولی من تصمیم گرفتم با همین دایی که 5 سال پیش شاهد عقد ما بود و اون عمو که بزرگتر فامیلتونه حرف بزنم. من حرفامو میزنم.  من همه چی را رو میکم... من اجازه نمیدم خیلی راحت آقا آرش دست یکی رو بگیره به عنوان زنش تو این فامیل بعد دوباره دست یکی دیگه را بگیره ببره... من حرف دارم... من کلی حرف دارم... مامانش دیگه چیزی نگفت ولی بعدش دوباره منو گیر آورد و گفت به آرش گفتم که همه چی رو بهت گفته ام.. من چیز پنهونی ای ندارم... اونهم دعوام کرد که تو زندگیتون چرا دخالت میکنم و چرا به تو گفتم اون زنگ زده...  نه که بخواد تو ندونی چون فهمیده تو خیلی ناراحتی نمیخواد تورو ناراحت تر کنه... ... از روز اول عید مامان آرش گیر داده بود که شما چرا بچه دار نمیشید و تمام فامیلها صداشون درومده !!!!!!!! و  خلاصه هرکی به من زنگ میزد و هرکی میدید مارو همش میگفت بچه بچه... بعد جالب بود تا چندصباح قبل آرش دیگه موافقتشو اعلام کرده بود که امسال اقدام میکنیم ولی دوباره برگشت به موضع قبلی خودش با استدلال : ما هنوز بچه ایم و .... بچه نمیخوایم و این چرت و پرتها... تو این دیدو بازدیدها هم همش مامان میگفت که من با آرش حرف میزنم.. شما تا زمانی که خودتون بچه دار نشید این زنه دست از سر زندگی شما برنمیداره و هی میتازونه... ولی من حس میکردم این آرشه که دیگه این زندگی را نمیخواد و دلیل مخالفتش هم برای بچه دار شدن همینه که  دلش با این زندگی نیست... یه جا هم که باز طبق معمول یکی از فامیلهاشون گفت حامله نیستی وقتی اومد بیرون قاطی کردم که به قران اگر یه نفر دیگه بپرسه و برگردی بگی هنوز بچه ایم به همه میگم که مشکل از توئه و بچه ات هم آزمایش ژنتیک دادیم معلوم شده مال تو نیست.. اونقدر این شایعه مسخره را تو فامیلهاتون میندازم که همه شون باورشون بشه.. حالا ببین .. اگر آبرو برات گذاشتم من امسال؟... اون که همش ساکت بود یا مثلا میگفت به کسی ربطی نداره ... منم تمام اینها که تو ذهنم بود همش یه جورایی تو ذهنم موند... نه فرصتی شد تو این شلوغی ها با عموش حرف بزنم نه اصلا من آدمی نبودم که بخوام این موضوع را مطرح کنم... یه جور تف سربالا.. الان مثلا میخواستم به دایی و عموش بگم که چی؟.. زن سابقش زنگ میزنه؟... واسه بچه دارشدن اقدام نمیکنه؟.. خوب این به مردم چه ربطی داشت؟.. فقط خودخوری میکردم ولی خوبیش این بود که جلوی مادرش که ثانیه به ثانیه همراهمون بود حداقل تمام حرفامو میزدم.. اون خودش واسه رسوندن به دیگران کافیه!!!!!!...  بهرحال همه چیز همین بود و تمام... من ولی حالم بد بود.. حالم بد بود.. آروم بودم... بی هیچ دلهره ای و اینها ولی غمگین بودم.. غم انگار تمام وجودمو گرفته بود... تماااااااااااام وجودمو... انگار دارم دل میکنم... حس میکردم وقتی بخواد چیزی تموم بشه همه چیز دست به دست هم میده تا تموم بشه...

.

 اون شب آرش گرفت خونه داییش خوابید ولی مامانش علیرغم میل باطنیم منو کشوند خونه اون یکی برادرش که کیک ببریم و تولد بگیریم... دیگه رفتیم... نمیخواستم برم.. میخواستم پیش آرش باشم ولی نه کنار اون آرامش داشتم نه دیگه برام مهم بود در نبودن من میخواد چی کار کنه؟.. تمام وجودم غم بود و بی تفاوتی... کیک هم خریدم.. مثل آدمک کوکی... یه کیک بزرگ برای تولد مادر آرش... فقط واسه اینکه خودش زبونی گفته بود خواستم کنف نشه... هیچ احساسی پشتش نبود... هیچ ارادتی.. هیچ احترامی.. رفتیم و اینها هرچی زدند و رقصیدند من از جام تکون نخوردم... واقعا دلیلی برای شادی کردن نمی دیدم.. اون سالهای قبل یه دل خوش و یه انگیزه داشتم... اینهارو از خودم میدیدم ولی امسال حس میکردم هیچچچچچچچچ قرابتی باهاشون ندارم.. شب هم برگشتیم و خوابیدیم به این امید که فردا از اونجا نجات پیدا کنیم و بریم مشهد...

.

روز بعد هوا بهتر بود ولی باز از اون دوستهاشون که پرسیدیم  گفتند  هوا بهتر شده راه باز شده ولی تو گردنه از جنگل گلستان به بعد نمیتونید برید ... اون روز هم موندیم.. اون روز هم همینطور تمام وقتمون به عیددیدنی گذشت... عبث و بیخودی... هیچی به هیچی... وقتی خونه زندگی پسرعموهاشو که هر سال یه مدل و یه دکوری عوض شده یاد خونه زندگی خودمون  می افتادم..  اونها هم پسرعموهای این بشرند... ولی همچین گرم و صمیمی با خانواده.. با بچه هاشون.. همچین گرم.. همچین خوب... همه چی عادی عادی در جریان ، اونوقت ما خونمون شبیه خوابگاهه... از خونه ما میپرسیدند به دروغ یه چیزایی می گفتیم...  نگاه میکردم طرف میگفت شب عید فقط 20 میلیون خرج کردم این دیوارو برداشتم اون مبلو خریدم... اونوقت مقایسه میکردم با خودمون... درسته که امسال قرض داشتیم و اونها واجب تر بود ولی کلاً ما برعکسیم... هرکی دهنشو بازکنه هلپی تمام سرمایه یه سال کار کردنمون را میریزیم تو دهنش ...  عوض کردن مبل و این چیزا واسه ما نیومده... اصلا مگه ما حق داریم؟.. ما فقط باید لالمونی بگیریم هرچی دیگران درمورد حق خودشون و حقوق معوقه شون! و عقده هایی که  در تمام زندگیشون داشته اند و حق حق حق مسلم شون دستور دادند ما بگیم چشم... یه قرون از آرش من امسال ندیدم و نگرفتم.. اونوقت  عیدی هم از من گرفت داد به خوانوادش.. بعد تازه میگفت بهت میدم بهت میدم.. پس گرفت دودقیقه بعد گفت میخوام بنزین بزنم.. بعد مثل این عقده ایا میگفت به خواهرت عیدی بدیم ولی به مهران من نمیدم... من ازش خوشم نمیاد و این حرفها.. حالی به حالی یه بار با یکی بد میشه دوباره کارش که بهش می افته خوبه بعد دوباره ازش بدش میاد!!!!!!... سر این موضوع هم واقعا گیر میداد... تا جایی که میشد بحث نمیکردم.. اصلا ظرفیتشو نداشتم دیگه... اگر می فهمید که من دارم یه تنه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد عید واسه آقا و خانوادش و خونه زندگی خرج میکنم باید لال میشد اگر نمیشد حتما نمیفهمید یا خودشو به نفهمی میزد دیگه... اونوقت 500 تومن فقط ریخت واسه آقازاده.. اونجا که میریخت ، به فکر یخچال خونه و آجیل و کفش و لباس خودش و عیدی خانوادش و تولد مادرش نبود اونوقت وقتی رسید به اینها یادش افتاد پول نداره و مسافرت نمیره و دلش خوش نیست . هرچی دارو ندارش بوده داده رفته...  بگذریم... دیگه شب هم  قرار شد صبح ساعت  6 راه بیفتیم سمت مشهد... منتها من همش میگفتم تا خود مناره و گلدسته را با چشمم نبینم باور نمیکنم ما به قصد مشهد اومدیم اینجا!!!!!!!

ادامه دارد...

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/25ساعت 13:49 توسط عسل خانومي| |

فروردین ماه سال اسب :

1

سلام.. سلام ... سلام... سلام سال اسب ، سلام سال  نو ، سلام دوست من ، سلامیییییییییییییییییی به وسعت 24 روووووووز دلتنگیها  و نبودنهایم... سلامییییی همراه با بهترین آرزوها برای سال جدید ، سلااااااااااااام!

همانطور که گفته بودم امسال من کلا خیلی آروم و بی دغدغه به استقبال بهار رفتم...   روز  چهارشنبه  آخر سال که موقع برگشتن از سرکار با سپیده قرار گذاشتم و رفتیم تو این حراجی هایی که دم عید ی تو اکثر جاها بساط کرده بودند و خسته و له و لورده ولی با روحیه ای بالا !!!!! برگشتیم ، فرداش آرش که رفت دنبال بچه منم رفتم خونه مامانم اینها از صبح زود قرار آرایشگاه داشتم ، دیگه موهامم امسال  مدنظرم بود که دودی تیره کنم و اگر شد هایلایت نقره ای بندازم توش ، دیگه این دنگ و فنگها تا ساعت 2 بعدازظهر طول کشید و خیلیییییییییی قشنگ شد ولی خودم حس میکردم اون رنگ دودی پایه اش نسبت به چیزی که میخواستم روشن تر شده ، بعد آرش هم زود اومد چون انگار بچه میخواسته با مامانش بره خرید عید و دیگه ما هم خودمون عصر با بابا سه تایی رفتیم خرید که بابا طبق معمول هرسال برای آرش و مهران لباس بخره ، خلاصه هول هولکی هم برگشتیم خونه و دوباره با آرش رفتیم دم خونمون آجیل و چیزای ضروری و لازم را  بخریم و اومدیم که آرش میخواست بره مثلا حموم و اصلاح کنه که یهویی دیدیم واااااااااااااااااااااای آب قطع شده .. خدایاااااااااااا.... دیگه تا موقع سال تحویل  خداروشکر اومد ... سال تحویل شد و مثل همیشه تلفن به مامان آرش و مامان بابای من و عموی آرش و خاله من و خلاصه اینجوریا...

.

 شروع امسال برای من نمیشه گفت خوب نبود... اتفاقا خوب هم بود ... آروم هم بود ولی در ادامه همون موضوعات همیشگی سحر ، حس میکنم امسال ، برخلاف هرسال ، اون زیادی داشت دست و پا میزد ...  الان که دارم نگاه میکنم انگار همه چیز از اول سال دست به دست هم داد تا من همین اول امسال تکلیف زندگیمو مشخص کنم... من امسال اون عسل ساکت بی زبون و مداراکن همیشگی نبودم... یه حس غریبی بهم میگفت یا بلندشو و واسه زندگیت بجنگ یا با این منوال به سالگرد ازدواجت نرسیده فاتحه این زندگی خونده است ، من امسال حرف زدم.. من امسال وایسادم ، من امسال اون چیزایی که آزارم میداد را به زبون آوردم... من امسال یه چیزی از خدا خواستم ، اینکه اگر این زندگی قسمت منه ، که هیچ ولی اگر نیست خودش نشونه هایی رو سر راهم قرار بده که بتونم دل بکنم و برم ، و از خدا صبر خواستم  برای تحمل این اتفاق بزرگی که صددرصد ناخوشایند بود... بگذریم...  روز اول عید قرارمون این بود که بریم خونه مامان آرش ، بعدش هم بریم خونه مامان من ، بعدش بریم بهشت زهرا ، این وسط سحر هم زنگ زد و به آرش گفتش که  بچه  را آوردم خونه داییش بیا اونجا دنبالش ، آرش هم شبش به من گفت میریم دنبال بچه و میریم خونه مامان اینها و میریم بهشت زهرا که من گفتم چون قراره خونه مامانم بریم و بهشت زهرا شاید اونها هم بخوان بیان اونوقت همه چی قروقاطی میشه بهتره اول بریم دنبالش ببریمش خونه مامان اینها بعد که خواستیم بریم خونه مامان من اونهم سرراه بذاریم خونشون... بعد جالب بود سحر از اول سال یهویی سکان زندگی بچشو همچین تابلوووووووو به دست گرفته بود یعنی یه تنه افتاده بود به زدن به درودیوار... الحق که  موفق هم داشت میشد ، موفقیتش هم خیلی ساده میخواستی نگاه کنی این بود که زندگی مارو خووووووووووب به توپ بسته بود و بذر بدبینی  را بدجوری تو دل من کاشته بود ... بذری که داشت جوونه میزد و  رشد میکرد و من را از آرش و زندگیمون و همه چیز دور و دورتر میکرد.. دلسرد بودم و بدبین ، حتی آرامش تحویل سال هم نمیتونست این حال منو کمی دگرگون کنه... انگار داشتم با حسرت به تمام آنچه از هفت سین و روبوسی عید و تبریک و خونه و هرچی که متعلق به زندگی مشترکم بود ، نگاه میکردم و میگفتم خداحافظ ... تمام شد!

.

سحر لحظه به لحظه زنگ میزد... یه چیزی امسال غیرطبیعی بود... اون روزی که خودشون رفته بودند خرید برای بچه ، زر و زر زنگ میزد که واسش کفش خریدیم تنگه تو بیا ببر عوض کن ، یعنی تابلو بود دیگه ، تابلو... تو و بچه باهم رفتید کفش خریدید پاهاشم همراهتونه ، بعد تنگ شده این بیاد بره عوض کنه!!!!!! دوباره وقتی آرش بهش گفت من خودم بیرونم نمیتونم یه بار اس ام اس میداد یه بار زنگ میزد دوباره که اصلا خودم میبرمش .. بعد آرش تندی اس ام اسهاشو پاک میکرد و هرچی من میپرسیدم موضوع چیه هی تو گوشی دستت وسط شلوغی ، چی میگه آخه؟.. میگفت هیچی ، خرید برددش دیگه ... انگار مثلا من نمیدونستم.. الکی هی موضوع را رد میکرد و بدتر حال منو دگرگون میگرد... سحر یه جورایی ناآروم بود.. البته الان به کلیاتش که فکر میکنم میتونم روند این کاراشو  روان تر بگم منتها میخوام جزئیاتشو دقیق  بنویسم که یادم نره ،  اون روز هم وقتی داشتیم میرفتیم دنبال بچه دوباره زنگ زد و من به وضوح میدیدم اون داره یه چیز دیگه ای میگه که جیغ جیغ گنگش از پشت گوشی میپیچید تو ماشین ولی آرش خیلی خنده دار چرت و پرت جواب میداد... آره ، نه ، بهشت زهرا میخوایم بریم ... ترافیک زیاده ... اصلا بدجور هول میکرد  ، حتی گوشی را میگرفت سمت شیشه ... بهرحال بعد از این مکالمه چنددقیقه نشد که سحر اس ام اس داد : اگر زنت خونه مامانته نمیخوام بچه را ببری اونجا ، منم گفتم خیلی جالبه ، زن سابق شما امسال یکه تاز شده اند واسه همه تعیین تکلیف میکنند ، زنت فلان جا نره ، بچه ات فلان جا بره ، تو فلان جا نرو ، ننت فلان جا بره ، بسهههههههههه دیگه.. امسال حداقل یه خورده رفتاراتو عوض کنه... بگو اون بچمه ، اینهم زنمه شما الان چه کاره ای؟.. من خودم تشخیص میدم کجا برم کجا نرم... بذار این بچه با من روبرو بشه ، تمام کن این موش و گربه بازی رو ... اون خودش موبایل داره اونوقت ایشون یه تنه امسال شده اند مسئول هماهنگی ،  ازبس بهش رو دادی... اگر یه بار خیلی محترمانه یه به تو مربوط نیست بهش بگی اینقدر مغز و روان همه مارو داغون نمیگنه... آرش ساکت بود... رفتیم خونه مامانش ، مامانش هم گفت بچه کو؟.. برو بیارش بریم خونه عمه ات براش عیدی خریده اند ، منهم گفتم که اینطوریه.. امسال سکوت نکردم... همه چی را با جزئیات گفتم... مادرش هم بهش میگفت بسه دیگه آرش ... هرچی اون میگه تو هم گوش میکنی به اون چه مربوطه خلاصه آرش که رفت دنبال بچه ، من و مامان و آرمین نشستیم به حرف زدن.. همه موافق بودند که آرش داره زیادی شل بازی درمیاره و باید سفت وایسه جلوش و خلاصه مامان میگفت  اگر بچه را آورد که تو داری اشتباه میکنی و آرش به اون هیچ کاری نداره و حرفشم دوزار براش نمی ارزه ولی اگر نیاورد واقعا من جلوش وایمیستم... آرمین هم میگفت میاردش .. من ولی با لبخند و خونسرد میگفتم اگر آوردش من اسممو عوض میکنم.. یک ساعت گذشت ، مسافتی که شاید یه ربع بود.. دیگه مامان زنگ زد بهش و گفت کجایی؟.. برگشت گفت آوردیم کفش بچه را عوض کنیم!!!!!!!!! یعنی دیروزش اگر میگفتی خودش گفته عوض میکنم پس الان چیه؟.. اگر نبرده پس نتیچه اون مکالمات دم به دقیقه ای چیه!!!!!!.. آرش  یک ساعت دیگه برگشت ، بدون بچه ، من  فقط پوزخند زدم آرمین و مامان هاج و واج و عصبی بودند... آرش دلیلهای مسخره میاورد.. بردیم کفششو عوض کنیم بسته بود ، اونهم حساسه گفت کفشهام نو نیست نمیام!!!!!!!!!!!!!! حالا قرارشد ساعت 3 با مامانش برن... همه فقط پوزخند میزدند.. چون استدلالهاش با اون قیافه هولش که معلومه داره قصه میگه ، کاملاً تابلو بود .. ما رفتیم خونه عمه اش عیددیدنی و بعدش هم مامانش گفت ما با عمه اینها میریم بهشت زهرا شما برید و شب بیایید خونه ما ، دیگه ما رفتیم خونه مامانم اینها و بعدش رفتیم بهشت زهرا و بعدش دوباره اومدیم خاله ام اینها اومدند خونه مامانم عیددیدنی و ماهم دیگه پاشدیم رفتیم خونه مامان آرش ، اصلا آرش یه جا بند نبود هی اشاره میکرد بریم بریم.. حالا مادرش اینها هنوز از بهشت زهرا برنگشته بودند این هی میگفت بریم بریم.. تو راه خونه از بهشت زهرا هم بابا دوباره پیگیری اون پوله و کلاهبرداره رو میکرد که شروع کرد سرزنش کردن و بعد هم یهویی آرش خیلی زبون درازانه قاطی کرد با صدای بلند به بابا که ول کنید دیگه یه غلطی من کردم الانهم تاوانشو خودم پس میدم ... بابا هم قاطی کرد که  بچه من نیازی به این خونه تو نداره .. الان هم سخت بیاد بهش میگم بلندشه برگرده بیاد خونه خودش ... داشت حالم بهم میخورد ... تا هردوشون ساکت شدند دلم میخواد جفتشونو بندازم بیرون از ماشین.. دلم میخواست نفس بکشم...  دیگه بعد از اون هم شب رفتیم خونه مادرش... اون شب حرف شد که کجا بریم و عید چیکار کنیم ، آرش هم یه کلمه فقط میگفت هیچ جا نمیرم ، میخوام خونه ام بشینم استراحت کنم.. بعد مثلا هرسال همین بود ، حقوق اون میرغفت واسه قسط و قرضها و حقوق من میموند واسه مسافرت و خرید عید و اینها ، امسال خیلییییییی تابلو میگفت پول ندارم جایی نمیرم ، منم میگفتم من پول دارم یعنی چی این مسخره بازیا ، میگفت به من چه که داری.. معلوم بود داشت  الکی بهونه میاورد ... منم برام غیرقابل تحمل بود 15 روز تعطیلی رو بشینم خونه و ایشون مثل مجسمه جلوی تلوزیون و هرروز هررزو هم زر زر زنگ و ارد جدید به بهانه بچه و برو بگرد و بیا ولو شو ، منم بشور و بساب تا عید تموم بشه ... یعنی از تصورش هم روانی میشدم... اون شب هم مامانش هی یه بار میگفت بریم مشهد ، اصلا 4 تایی با آرمین میریم مشهد و دونگی پول میذاریم و یه بار میگفت آخه بچه ها نمیان منم نمیام... برای من مهم نبود که کسی بیاد یا نیاد... برای من هیچی مهم نبود..  اگر مادرش میومد میرفتیم اگر هم نمی اومد که باز برام یه سر سوزن مهم نبود... بهرحال آرش این وسط عینهو مسخ شده ها اصلا انگار نه انگار... منم موقع خداحافظی خیلی جدی به مامانش گفتم  هرکسی میاد خوش اومد ، هرکی هم نمیاد من خودم دارم میرم مسافرت ، نمیدونم کجا ، شاید برم کیش شاید برم مشهد شاید هم جای دیگه.. به هیچکس هم نمیگم ، خودم میرم تااااااا 15  که برمیگردم...

.

فردای اون روز دوباره سر صبح بچه زنگ زد و آرش هم پاشد رفت ببردش خونه مامانش عیددیدنی ، بعد خیلی هم بدجور نسبت به من بی تفاوت بود.. البته الان درکش میکنم که با فشاری که از اونطرف بهش داشته وارد میشده و از این طرف همین فشار روانی ای که از طرف من داشته بهش وارد میشده  واقعا قاط زده بود.. همش سعی می کرد همه چیز را آروم نگه داره ولی انگار بدتر داشت  خرابش میکرد... مادامی که تو خونه بود ، صبح مثل مرغ پرکنده میپرید با تلفن بچه ، و بعد از تحویل دادن و اومدن هم تو حال خودش بود و قیافه تو هم و تازه مثلا دوسه ساعت بعدش رفتارش  عادی میشد...  من واقعا تحملم به سر اومده بود ، همون موقع که رفت منم چمدونمو بستم و اماده کردم که واقعا برم یه جایی ولی از تصمیم تا عملی کردنش به این سادگی نبود.. کجا میخواستم شب عیدی برم؟.. خونه کی؟.. اصلا با چه توجیهی؟.. مگر اینکه برم یه جا که آشنا نداشته باشم ... بعدش هم مگه به من خوش میگذره تنهایی؟.. خلاصه با خودم درگیر بودم که دیدم مامان آرش زنگ زد  و گفت آرش بچه را آورده اینجا گفت من که پول ندارم اگر تو و عسل پول دارید ، بهش زنگ بزن بگو حاضر بشه بریم مشهد... بعد جالب بود آرش به طرز عجیبی اصلا با من حرف نمیزد بیشتر مامانشو واسطه میکرد... منم گفتم من چمدونمو بسته  بودم که برم ،  ایناها این وسط هنوز جمع نکرده ام ... دیگه خودش میدونه من اصراری ندارم ..شاید واقعا میخواد تمام عیدو بمونه تهران با بچش خوش بگذرونه... شاید اصلا نمیخواد با من بریم ، شاید برنامه دیگه ای داره ... بهرحال من مزاحمش نمیشم.. خودم داشتم میرفتم حالا اگر میخوایید شما هم بیایید حرفی نیست ... مامانش هم شروع کرد آره بیایید از ره شمال بریم اگر آرمین نخواست بیاد همونجا بذاریمش و خودمون بریم و تندی هم شروع کرده بود آره فلانی که نیستند بهمانی که مسافرتند باید زنگ بزنم فلانی بریم شام خونشون.. منم گفتم مامان جان ببخشید ، من میخوام برم خرید کنم ( کیف و کفش و مانتومو گذاشتم امسال توی خلوتی عید بگیرم )  بعدش هم کلی کار دارم.. امشب نمیریم... فردا راه میفتیم!... دیگه اونهم همچین ناراضی گفت پس باشه.. من گفتم زود بریم برسیم شمال ، تو دلم حرص میخوردم که اگر ما بخوایم بندرعباس هم بریم ، باید یه شب شام بریم از شمال رد بشیم که مسافرتمون قبول باشه !!!!!!!!   اون موقع که مامان به من زنگ زد و گفتم من چمدونمو بستم مهمون هم داشت مهمونش هم مستاجر قبلیشون بود که خیلی با آرش شوخی دارند و هوای منم دارند ، بعد گفت بذار بزنم رو آیفون و خلاصه اونها هم دست و سوت و هورا که ای ولی خوب کاری کردی.. حال این آرشو باید همینجوری بگیری!!!!!!! ... من خوشم نیومد از اینکار مامانش ولی انگار آرش همچین بوی اولتیماتوم شنیده بود تندی برگشت خونه و با دیدن چمدون پر از وسیله من هول کرده بود و  شروع کرد این لباسمو بذار و اون وسیله را بردار و خلاصه منم گفتم میخوام برم خرید و تنهایی پاشدم رفتم تا غروب و مانتو و کیف و کفشمو خریدم و ... اینهم از روز دوم...

ادامه دارد...

نوشته شده در یکشنبه 1393/01/24ساعت 15:32 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1392/12/28ساعت 12:13 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1392/12/24ساعت 16:58 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1392/12/18ساعت 16:45 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1392/12/12ساعت 12:25 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1392/11/30ساعت 15:33 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1392/11/09ساعت 13:53 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1392/10/25ساعت 11:16 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1392/10/04ساعت 16:35 توسط عسل خانومي| |

Design By : Night Melody