... عسل شیرین ... عسل تلخ

... تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم

سکوت ، صبر ، لبخند ، زندگی:

سلام.... سلامی آروم.. سلامی ساکت ، سلامی عمیق...

چند وقتی است که به خودم استراحت دادم.. به افکارم... به حواشی زندگیم... رفتم تو گذشته و آینده و برگشتم به حال... به تک تک حرفهای دوستام فکر کردم.. ، دسته بندیشون کردم... بالا پایینشون کردم...  یه روز با یکی ازدوستام خیلی چت کردیم... اون روز دید منو نسبت به خیلی چیزا عوض کرد.. منو به فکر برد... فکری عمیق... به خیلی چیرا فکر کردم... به چیزایی که مدتهاست فکرشو نمیکردم... میدونستم همه شو ولی ترجیح میدادم بهش فکر نکنم..  به خودم فکر کردم.. به خودم و رفتارام و حسهام و خواسته هام و تصمیمام ...   و درآخر به این وبلاگ.. به دوستهای واقعیم.. به دوستاهای مجازیم.... به اینکه اون وقتها که وبلاگ نبود من با کی ها ارتباط داشتم چی ها میگفتیم؟  من چی کار میکردم؟... کجاها میرفتم؟ اوقات فراغتم چی بود؟... بعد از نوشتن اینجا چی شد؟ ... سودش؟... ضررش؟... بعد جای خودمو با آرش عوض کردم.. با وبلاگ مردایی که راجع به جزئیات زندگیشون مینویسند مقایسه کردم.. اگر آرش قرار بود از من بنویسه چی مینوشت؟.. میخوام بلند بلند فکرامو بنویسم اینجا.. میخوام تصمیم بگیرم برای یه گام درست... گامی که شاید لازمه اش دل بریدن از یه سری چیزا باشه.. برای امتحان یه راه نرفته.. نمیدونم ... برای جوردیگه ای بودن.. نه به امید بهترشدن و نه ترسی از بدترشدن... میخوام با خودم شروع کنم... ازخودم بنویسم... خودمو نقد کنم.... این چند وقت چندتا تلنگر بهم خورد اولش دیدار اتفاقی یکی از هم دانشکاهیام که تعریف میکنم... بعدی یه چت نسبتا طولانی با یکی از دوستانم که خیلی صریح و بی پرده باهام راجع به خودم و خیلی چیزای دیگه حرف زد و انگار یهویی چشمهامو به روی مسائلی که تا الان سعی میکردم بهشون فکر نکنم باز کرد و درنهایت یه خلوت تنهای چندساعته با خودم و بلندبلند حرف زدنم با خودم که انگار یه مشاور داره باهام حرف میزنه!!!!!

.

همونطور که قبلا گفته ام  شرکت ما یه هلدینگه که شرکتهای مختلفی تو ایران و خارج از کشور  داریم... حسابدار پروژه خارج از کشورمون را من بارها دیده بودم  یه آقایی بود که من هی به خودم میگفتم چقدر آشناست... حدود یک ماه قبل بود که اومده بود ایران من داشتم میرفتم خونه که اومد.. بعد از سلام علیک اینها یهویی گفت ببخشید شما دانشگاه ( ... ) نبودید؟؟؟؟؟؟؟.... یهویی جاخوردم و گفتم بعله مگه شما هم اونجا بودید گفت منم دیگه فلانی!!!!!!!! اسم کوچیکشو که گفت یهویی دوزاریم افتاد... شناختمش... پرت شدم به دانشگاه .. دانشکده مون... ساناز... ، خوابگاه...  پرت شدم به اون دوران پرشور مجردی... چقدر باهم حرف زدیم.. فلانی رو یادته؟... قائم مقام شهردار فلان جا شده.. فلانی رو یادته؟.. اولین کتاب شعرشو چاپ کرده.. فلانی رو میشناختی؟... نویسنده شده چندتا کتاب چاپ کرده.. فلانی رو که یادته؟... رئیس کل جنگلبانی فلان جا شده... و من هاج و واج نگاهش میکردم... پرسیدم شما چرا تغییر رشته دادید به حسابداری؟..  گفت پول تو این کاره.. من الان یه دقیقه هم بیکار نیستم... این پروژه را که دارم هرچندماه یه بار میرم اونور ... بعد دوسه تا کار ساعتی دارم درطول هفته از هرکدوم 500 تومن یه تومن میگیرم یهویی سر برج می بینی 7-8 تومن درآمدمه.. تو دلم گفتم حیف از تخصص و تجربه آرش...  کاش اونهم یه خورده بیشتر تلاش میکرد... البته این پیشنهادو هم بهش مطرح کردم... براش تعریف کردم... حالا از این که بگذریم یهویی دلم اون روز پر از حسرت شد... خیلی از بچه های دانشگاه با وجود ازدواج هنوز ارتباطشونو حفظ کردند.. باهم در تماسند... همین آقا میگفت ما هرماه یه بار میاییم این پارک ( ... ) غروبها میدویم... هربار تبادل اطلاعات میکنیم.. این بار باید بگم کی رو دیدم!!!!!!! ... یادش بخیر...ما خیلی معروف بودیم تو دانشگاه...  ساناز به خاطر رفتارای پسرونش به پلنگ معروف  بود.. منم  به خاطر چشمهام و  مدل رفتارام که دوستام میگفتند مثل گربه ها میخوابی و چیز میخوری!!!!!! ( با این دوستام دشمن نمیخوام ها... ) بهم میگفتند گربه.. از اون اول هم که با این اکیپ برخوردم همه شون سال بالایی ام بودند.. به این خاطر من زیاد با همکلاسی هام  دوست نبودم... با ساناز اینها که هم اتاقیم بودند میپریدم... خلاصه که اکیپ گربه سانان بودیم... دلم یهویی خواست که از اون موقعها تعریف کنم... اون سالهای خوب... چرا هیچوقت تو اینجا از خاطرات خوب گذشته ام تعریف نکردم؟.. پرداختن به چرندیات دیگه ، بهم هچوقت مجال نمیداد... ولی حتماً مینویسم... حتماً... خلاصه اون روز آقای ( ... ) منو برد به اون دورها.. به اون روزها... دلم پر از حسرت شد.. دلم سوخت.. دلم تنگ شد... واسه خودم.. واسه اون همه شور و تلاش... واسه اون روزها.. چرا من اینجوری ام؟.. چرا ادامه ندادم.. چرا ارتباطمو قطع کردم. خودمم مقصر بودم...  بعد از ازدواجم کلا همه چی رو بوسیدم گذاشتم کنار.. به خودم و دنیای محدودی که برای خودم ساختم فکر میکردم.. به اینکه من میتونستم  با دوستان واقعیم دورهم جمع بشیم هرازگاه.. میتونستم اونهارو دعوت کنم خونه ام.. میتونستم یه دورهمی کوچولوی عصرونه هرازگاه ترتیب بدم تو خونه ام وقتهای که تنهام... به جای فکر کردن و خودخوری و دق خوردن ... چرا نکردم؟ چرا نمیکنم؟...  نمیدونم...

.

تا جایی که یادم میاد آرش هیچوقت مخالف ارتباط من با دوستهام نبود... درسته که از جنس مخالف به شدت بیزار بود و حتی ارتباطهای دانشگاهی و درچارچوب و حتی همکارای مرد  را هم یه وصله ای درطول دوران بهشون زده ولی درکل نسبت به خانومها هیچوقت مخالفتی نکرده... این من بودم که خودم را دور کردم..  یه اخلاقی خانمها دارند من فکر میکردم خودم اینجوری  هستم ولی الان مثلاً تو رفتارای خانوم علی هم می بینم... درست مثل خودم اونهم به محض اینکه نامزد کرد همه چی رو بوسید و گذاشت کنار... یه بار داشت برام تعریف میکرد که آدم وقتی ازدواج میکنه باید دوستش  و همه چیش بشه شوهرش.. گفت من و علی سیم کارتهامونم عوض کردیم  و به هیچکس شماره مونو ندادیم دیگه... گفت به مادرمم سپردم اگر کسی از دوستای مجردیم بهم زنگ زد خیلی رک وصریح بگه که من شوهر کردم و شوهرم بدش میاد!!!!... درست عین همین تفکر را خود منم داشتم... خود منم همینکارو کردم...  از وقتی با آرش نامزد کردیم دیگه دور همه رو خط کشیدم.. اگه اون جایی باهام اومد منم رفتم اگر نیومد منم نرفتم... تلفنهام شد به اون... اس ام اس هام شد به اون... یه حصار نامرئی به نام محدودیتهای تأهل دور خودم کشیدم بدون اونکه معنی دقیقشو بفهمم.. وابسته شدم...  رسید به اینجا... اینکه من دلم سینما و کوه و مسافرت یهویی و گردش دستجمعی دوستانه و فست فود میخواد ولی اون دلش تلویزیون و خواب و  دید و بازدید فامیلی و خونه نشستن و غذای رستوران.... و حالا اون تقریباً تو رسیدن به خواسته هاش از من موفق تر بوده.. ولی من یادم نمیاد هیچوقت جلومو گرفته باشه... اصلا من خودم هیچوقت دلم نیومد مثلا یه روز جمعه صبح زود بلند بشم و وقتی هنوز اون خوابه برم کوه... هیچوقت نخواستم وقتی اون خونه است من برم بیرون... حتی یادمه من همیشه پیتزا دوست داشتم و آرش سوخاری نهایتاً میخورد... منتها نمیدونم چی شد که منم بعدها همش سوخاری سفارش دادم... من هیچوقت مثل آرش که یهویی میگه مثلا شمال برام کار پیش اومده و فلانی یه مشکل خورده باید برم اگه نخواستی نیا ، نگفته ام برای دخترداییم کاری پیش اومده من دارم میرم کاشان و یه روزه برمیگردم.. یا  خودمم نرم و با مامان یا بابا برم...   همیشه سعی کردم قبل از آرش خونه باشم.. همیشه وقتی اون خونه است تا برسم استرس دارم که دیر شد... چراشو نمیدونم ولی هیچوقت خودمم تلاشی نکردم.. انگار به خودم باوروندم که ازدواج ، پایان تمام اون استقلالهاییه که داشتم...  اشتباه بزرگ من همین بوده و هست که تمام خواسته هامو انتظار داشتم و دارم که آرش برآورده کنه...  خودم سعی کردم هرجا اون خواست بریم باهاش باشم و حتی اگر دلم نخواست هم همراهش باشم... اگر جایی دلم خواست برم و اون نیومد منم رو دلم پا گذاشتم و نرفتم...  نمیدونم این کاری که من و ایکس و ایگرگ و خیلی خانومها میکنند اسمش عشقه... وابستگیه .. چیه؟... واقعا نمیدونم... اینکه ترجیح بدی تمام ثانیه هاتو در کنار کسی باشی که دوستش داری اسمش چیه؟... من میگفتم عشقه .... شاید از دیدگاه مردا اسمش عشق نباشه.. شاید روانشناسها بگن وابستگیه... ولی بهرحال من ذوب شدم در دیگری...اگر آرش خوشحاله ، خوشحالم.. اگر مهربونه ، مهربونم.. اگر بیحاله ، بیحالم.. اگر ساکته ، ساکتم... نمیدونم اصلا درسته که  گاهی آخر هفته تنهایی برم خونه مامانم تاجمعه بمونم حتی اگر آرش نیاد دنبالم؟... یه بار مهمونی افطاری خونه مامانم که همه دعوت بودند قرار بود بعد از افطار بریم خرید... ساعت میشد 9 اینطورا.. عروس بزرگ خاله ام بهم خیلی عادی گفت عسل زنگ بزن  ببین اگه آرش بخواد بیاد افطاری و بهت بگه بریم خونه بهش بگو که اصلا نیاد !!!!!!!!!!! .. من  هرگز اینکارو نمیکنم.. نمیگم کارم درسته ها... اتفاقا دارم خودمو نقد میکنم... ولی برای اون خیلی عادی بود که خیلی راحت  درطول هفته بره خونه مادرش ، خونه خواهرش و حتی خونه خاله ام بمونه درحالی که حمید نباشه... با خواهرش اینها زنونه مسافرت کنند... نمیدونم کار اون درسته یا نه... از اونطرف هم حمید همیشه به خاله ام میگه دلم خوش نیست یه محبت به من بکنه.. همش با خانوادشه...  منتها من کاری ندارم که اینکار درسته یا غلط کلا  نمیتونم... نمیدونم چرا نمیتونم.. سعی در انجامش هم نکردم...  ولی اشتباه میکنم.. من میتونستم از همین پنجشنبه های تنهام در این جهت استفاده کنم... نه برای تلافی اینکه آرش تنهام گذاشته.. نه... برای اینکه واقعا لذت ببرم..  بهم خوش بگذره و  با اطمینان برگردم به خونه ام... با روحیه قوی و شاد.... با کلی تعریفی... با کلی انرژی بدتر میشه..

.

افکار منفی در خود من اونقدر قوی  شده که انگار یه حصار نامرئی سیاه دور خودم کشیدم .. فقط میخوام کنترل کنم.. همه چی رو..  و خرابترش میکنم بدتر... تو خلوتی که با خودم داشتم به این فکر میکردم که مدت اعتماد کردن من به آرش چقدر بود؟...   اینکه میگن اعتماد درصدی نیست یا صفره یا صد درسته... نمیشه بگی من به شوهرم 50 درصد اعتماد دارم.. یا دارم یا ندارم.. درصدی نیست.. من به آرش تا 6 ماه بعد از عقدمون اعتماد کامل داشتم... اونقدر اعتماد به نفسم زیاد بود که  به آرش مثل چشمهام اعتماد داشتم... هیچ عاملی هم که این اعتمادو سلب کنه وجود نداشت... بعد از پیداشدن سحر ، از همون روز بذر شک افتاد تو دلم... نکنه الان بهش اس ام اس داد؟.. نکنه بهش زنگ میزنه و به من نمیگه؟ نکنه با هم ارتباط دارند؟... با این نکنه نکنه ها پیش رفتم و پیش رفتم ... دنیارو به کامم تلخ کردم.. بهترین روزهای زندگیمو گذروندم... آخر سر هم حتی ذره ای نتونستم جلوی اون ارتباطو بگیرم... بعدها هربار به یه چیزی شک کردم..  نکنه با کسی دیگست؟.. نکنه معتاده؟... نکنه من برم مسافرت کسی رو بیاره خونه...نکنه اونهم مقابله به مثل کنه از لج من با یکی بره مسافرت ...  نکنه من شب خونه نباشم یکی را بیاره... نکنه سرکار نیست رفته جای دیگه ... نکنه رفته دنبال بچش... نکنه این کاراش بهونه رد کردن منه.. نکنه.. نکنه.. نکنه... با تمام این شکها روزگارمو گذروندم بدون هیچ لذتی...  تمام اینها برمیگرده به گذشته ای که من باهاش داشتم.. اون اعتماد محال بود ایجاد بشه بین ما وقتی که هم اون و هم من درگیر یه رابطه ممنوعه شده بودیم...  دلیل شکها و گیرهای گاه به گاه آرش هم به من همینه.. اونهم به من اعتماد نداره... منم ندارم.. اینجاست که میگم اعتماد یا صده یه صفره... و تمام این جو بی اعتمادی باعث شد لذت نبرم... نرم.. نگردم.. خوش نگذرونم.. خواستم همه چی رو تحت کنترل دربیارم.. بمونم خونه ام.. خونه مو خالی نذارم که یهویی پای کسی بهش باز نشه..  چسبیدم به ستونهای خونه ... در را به روی خودم بستم... دق کردم ... حرص خوردم ... اگر هم رفتم با فکر مشغولی بود... همه اش وابسته به آرش بود... و در تمام این سالها هیچ  چیزی به داشته هام افزوده نشد... نگاه کردم به دوستایی که الان شاعر شدند یاد خودم افتادم که اون موقع منم یه دفتر شعر از سروده های خودم داشتم.. و با شنیدن خبر دوستی که نویسنده شده یاد توانایی های قلم خودم افتادم در نوشتن... اونهایی که درسشونو ادامه دادند.. اونهایی که بالا رفتند... و من تو این سن موندم اینجایی که نگاه میکنم می بینم از  دوران لیسانسم تا الان 12 سال  گذشته بدون هیچ مدرک اضافه ای... بدون هیچ کار مرتبطی... بدون هیچ فعالیت فوق برنامه ای.... یادم افتاد چقدر از محدودکردنهای بابام شاکی بودم.. چقدردوست داشتم برم سراغ هنر ، موسیقی... ولی بابا همش میگفت درس درس...  اون وقتها آرزوم این بود که موسیقی یاد بگیرم... برم رنگ بپاشم رو بوم نقاشی.. برم تمام وجودمو تو کلاس سفالگری گلی کنم... ولی حالا که موقعیتش را دارم تمام این آرزوهام رو از یادم بردم... همیشه به آرش میگم من اگر شاغل نبودم حتما میرفتم کلاس دسر  و آشپزی .. داشتم فکر میکردم همین هنری هم که الان میتونیم ازش دوتاییمون لذت بریم را هم دارم منوط میکنم به اینکه اگه یه روز بیکار باشم... یه جورایی حس میکنم همش بهانه میگیرم... فکر میکنم اگر من از دید ناظر بیرونی به خودم نگاه میکردم  ، خودمو مجبور میکردم برم دنبال علائقم... اگر نرفتم حق ندارم اعتراضی بکنم...  چون کسی یا چیزی دست و پای منو نبسته.... کسی مجبورم نکرده بشینم تو خونه و تکون نخورم که یه وقت نکنه تو نبودنم چیزی بشه... باید بپذیرم اتفاق اگر قراره بیفته می  افته.. ربطی به بودن و نبودن من نداره.. بعد پیش خودم میگم آیا این طرز فکر واقعا درسته؟.. پس اینکه خونه  زندگیتو ، مالتو محکم بچسب چیه؟... نمی فهمم.. مفهوم خیلی چیزارو نمی فهمم... نمیدونم دقیقا کدوم کار درسته و کدوم کار غلط... نمیدونم کدوم نصیحت قدیمی ها درسته یا کدوم نصیحت امروزی ها... کلاً همش دارم فکر میکنم.. به اینکه خودم خیلی جاها دست و پای خودمو بستم...   خودم  مانع پیشرفت خودم شدم... خودم و نه هیچکس دیگه...

.

فردای اون روز به سرم زد از ساناز یه خبری بگیرم.. دورادور میدونستم که فوق لیسانسشم گرفته... ساناز بچه درسخون نبود ولی از اینهایی بود که اگه کِرم یه چیزی می افتاد تو کلش انجام میداد... ساناز خیلی مدلش پسرونه بود.. خیلیییییییی... تیپش ، صداش ، رفتاراش ... علائقش... حتی رفتارای حمایتیش از ما فِنچ مِنچ ها... وقتی که ازدواج کرد کم کم دیگه خانوم شد واسه خودش... یعنی حداقل قیافه و ظاهرشو مثل پسرا نمیکرد هرچند که همین اواخر کله شو از ته زده بود!!!!!!!! ( خدایا من واقعا مونده ام چجوری با اون کله کچل کچل کلاچه جلوی شوهرش لخ لخ راه میره... میمیرم از خنده... خودشم میگفت خیلی خوشگل و باحال شده بود!!! بمیری سانااااز.... )  اون توی زندگی هم با کمک پول باباش و استقلال و قوی بودنش و رفتارای خاص خودش تونست کاملا شوهرشو اونطور که میخواد درست کنه !!!!!  .. اون روز که باهم چت کردیم گفت که الان یه سالی میشه یه مزون لباس زده و لباسهاشم از خارج میارن و قرار گذاشت که همدیگه رو اونجا ببینیم... هنوز از اون روز تا الان سه هفته است من رفته ام که خبر بدم...!!!!! .. اون روز خیلی باهم حرف زدیم... ساناز خیلی زودتر از من ازدواج کرد تقریباً همون موقع که فارغ التحصیل شدیم...  ولی هنوز بچه نداره... اون روز وقتی ازش پرسیدم تو چرا بچه نداری هنوز ؟ خیلی جدی گفت: اوسکولیااااااا... بچه میخوام چی کار؟..  ببینم نکنه تو بچه میخوای؟ منم تمام این چیزایی که میدونید را  بهش گفتم.. برگشت گفت پاشو پاشو زودتر بیا پیش من تا مغزت تکون نخورده... اون موقع هم که ما هرچی گفتیم نکن نکن حالیت نبود که... باز الان میخوای دوباره خودتو بدبخت کنی؟..  بچه چیه ؟... تو کجا و عر و زر جمع کردن بچه کجا آخه؟...تو همه کاریت از روی لجبازیه؟...  آقا همچین اون روز محکم به من گفت اینهارو که یه آن به عقلم شک کردم... همچین بچه خواستن براش غیرعادی بود که نگوووووووو... فکر کردم نکنه همه اینها عادی اند و من غیر عادی؟... خلاصه که اون روزی که با ساناز حرف زدم تازه یادم افتاد من چقدر عوض شدم.. چقدر به ساز روزگار رقصیدم... همون حرفی که آرش همیشه به من میزد که تو همیشه تا جایی که یادمه با بچه دارشدن مخالف بودی... حالا چی شد یهویی بچه دوست شدی؟.. من حتی تو این مورد هم با خودم صادق نبودم...  تو این سالها یه تیشه برداشتم زدم به ریشه خودم و باورام و عقایدم و زدم به لجبازی و  عمدتاً لجبازی با خودم تا بقیه... اون روز تازه نگاه کردم  هم سنهای من دارن چجوری میدوند برای پول.. برای موفقیت.. برای  هدفهاشون.. ولی من میگم پول برام مهمه منتها واسه به دست آوردن بیشترش تلاشی نمیکنم... میگم بچه ولی به بچه داشتن اعتقاد ندارم.. میگم استقلال ولی وابسته ام.. هرچی میگم تو عمل یه چیز دیگه به نظر میاد...  

.

فعلا درحال تفکرم... یه تصمیماتی هم درمورد وبلاگم ، رفتارم ، هدفهام ، خواسته هام و خیلی چیزای دیگه دارم که چون این پست زیاد طولانی شد بعداً مینویسم...

نوشته شده در چهارشنبه 1393/06/19ساعت 13:24 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1393/06/03ساعت 16:59 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/15ساعت 15:9 توسط عسل خانومي| |

 

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1393/05/14ساعت 15:31 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/25ساعت 13:29 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/11ساعت 13:59 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/03/21ساعت 13:3 توسط عسل خانومي| |

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/30ساعت 11:39 توسط عسل خانومي| |




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1393/02/08ساعت 13:45 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1393/02/02ساعت 14:43 توسط عسل خانومي| |

Design By : Night Melody