... عسل شیرین ... عسل تلخ

... تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم

تغییرات ذهنی ، تأثیرات روحی:

یک سلام پاییزی گرم... با طعم داغ چای و شکلات در خنکای صبحگاهی!  

نوشته بودم که زمان لازم دارم برای فکر کردن... نوشته بودم که تصمیماتی دارم... نوشته بودم که به تک تک حرفهای دوستانم مدتهاست که عمیقاً فکر میکنم...  بهرحال تمام اینها باعث شد که تغییرات جهانم بیرونی ام را از جهان درون خودم شروع کنم...  مدتها بود که فقط زنده بودم و زندگی نکردم.. خودم را ول کرده بودم... شالوده زندگی و افکارم از دستم دررفته بود.... خودم را فراموش کرده بودم.. سلایقم.... علایقم... مهارتهام... افکارم... همه و همه مدتها بود حول کسانی میچرخید که به من هیچ ارتباطی نداشتند... هیییچ ارتباطی.. مسائل آرش و گذشته اش و خانواده اش ، اونقدر تمام ذهن منو اشغال کرده بود که فراموش کرده بودم خودم را ، مسائلم را ، خانواده ام را و حتی گذشته خودم را...  آنچه تو نوشته های من بولد و قوی بود تا یه مقطعی مربوط به گذشته ای بود که حالا به هردلیلی درست نبود.. این یه موضوع واضحه..نه شکی توش هست نه قصد توجیهشو دارم... تموم شد و رفت... روزی هم که خواستم بنویسم تنها هدفم یک چیز بود، اینکه کسانی که درموقعیت خودم هستند را جمع کنم و اون مدینه فاضله ای که تو ذهنشون ساخته و پرداخته اند را پاک کنند... بهرحال موفق شدم یا نشدم تموم شد... بعد از اون گذشته که دیگه واضحه اشتباه بوده حالا من اینم..  ازدواج کردم... مسائلم کمابیش مثل بقیه زنهای دنیاست ، چیز عجیب و غریبی نداشت.. من بزرگش کردم... باز شاید خواستم نشون بدم که اون گذشته  موجب پشیمونی تا ابده ولی هرچی بقیه شو مقایسه میکنم... هرچی بالا پایینش میکنم .. هرچی سبک سنگینش میکنم می بینم دغدغه هایی مثل رفتار شوهر و خانوادش و فامیلهاش و چه میدونم این چیزها با بقیه زندگی ها فرق چندانی نداره... تو بوق کردن نداره.... نه اونقدر مظلوم و ستم کشیده ام که از زندگیم رمانی بسازم چندجلدی که بیانگر عذاب الهی ای که تاوان خطایم باشه ، نه اونقدر خوشبخت و شاد و آروم که زندگیم بشه یک تصویر  ایده آل ذهنی... من همینم که هستم ، زندگیمم همینه که هست درست مثل بقیه... تفاوتم با دیگران اینه که جزئیات زندگیمو کامل میتونم  به نگارش دربیارم... جزئیاتی که از توش چیز به درد بخوری هم شاید برای دیگران درنیاد .

.

گفته بودم که بعد از یه صحبت مفصل با یه دوست ارزشمند ، خیلی از مسائل برام شفاف سازی شد... انگار یه پرده ای از جلوی چشممم کنار رفت... من چشمهامو بسته بودم و دور خودم فقط میچرخیدم... دقیقا یه دور باطل که هربار تکرار میشد و جداً یه انرژی زیادی ازم میگرفت... یه چیزایی رو باید از خودم شروع میکردم... به قول دوستم تو خودت میگی از دروغ و پنهانکاری بدت میاد ولی همین وبلاگت یه چیز پنهانی هست چون آرش ازش بیخبره.. دوم اینکه نمیشه بگی صرفاً جنبه خاطره نویسی داره چون دفتر خاطرات آدمو کسی نمیخونه ولی اینجا تو مینویسی و تعداد زیادی آدم میخونند... جزئیات زندگی تو و مادرشوهرت و فلانی و بهمانی به چه درد دیگران میخوره... گفت در خونه تو ببند و بشین زندگیتو بکن... در خونه تو باز گذاشتی و انتظار داری کسی توش سرک نکشه؟... برام خیلی جالب بود... روال وبلاگ نویسی من مدتها بود که آزارم میداد... یه خاطره قدیمی رو که از جریانش گذشته رو دوباره می نویسم و باز اون انرژی منفی ای که اون زمان بهم وارد شده بود را دوباره تجربه میکنم و حالم واقعاً بد میشه... بنابریان من تصمیم خودمو گرفتم... من اینجا رو دوست دارم... دوستانمو دوست دارم.. نمیتونم بهیچ عنوان هرروز اینجا نیام و آب و جارو نکنم و برم... من اینجا و درکنار شما گریه ها کرده ام و خنده ها حتی اگر مجازی...  ازین پس تصمیم دارم اینجا از خودم بنویسم...  از روزمره های کلی ، بدون جزئیات... دلم میخواد خودمو بیشتر توصیف کنم... قسمت بولدشده زندگی زناشوییمو کمرنگتر کنم... از وقتی هم این تصمیمو گرفته ام اثرات مثبتشو توی زندگی خودم هم دیده ام و راضی ترم... چون یه اتفاقی که یه ماه پیش افتاده بود را من وقتی سرد شده بود دوباره نویسی میکردم.. مرور میکردم.. حس منفی خواننده هارو برمی انگیختم و بعد دوباره از اونها تأثیر میگرفتم و تو زندگی خودم دوباره بازتاب منفی نشون میداد... تصمیم دارم اینجا از عسل بنویسم.. عسلی که شما شناختید ، عسل آرش بود با دغدغه های گذشته آرش... اگر الان بخوام یه نفر من رو توصیف کنه شاید نتونه... چون شناخت شما از من منوط هست به تمام چیزهایی که هیچ ربطی به خودم نداره... من اگر بخوام توصیفم کنید اینم: یه دختر چشم سبز شاغل لیسانسه که 5 ساله ازدواج کرده.. یه خواهر داره ، پدر و مادر تحصیلکرده و خوبی داره ،  ازدواجش ثمره یه عشق ممنوعه با یه مرد متاهل بوده... مشکلاتش عمدتاً مربوط به بچه و همسر سابق شوهرشه و از قاطی شدن زیادی با خانواده شوهرش خوشش نمیاد  و چیزای سحطی مثل این... اما ،  عسل این نیست... گذشته عسل اونقدرها هم سیاه نیست... تو زندگیش پر بوده از خاطرات تعریفی قشنگ... سلائقش و علاقمندیهاش ، دوستی هاش... چیزایی که بلده... خاطراتش ازدوران های مختلف زندگیش... عسل اونقدرا هم که داره از خودش نشون میده آدم سطحی ای نیست... دلم میخواد من واقعیمو بولد کنم...  از اینکه مثل یه زن متأهل غرغرو یکریز بنالم از خودم بیزارم... متنفرم از اون چیزی که تو نوشته هام تا الان خوندید... میخوام خودم باشم... رها ، آزاد.... بُعد فردی و مستقل خودمو از بُعد زندگی مشترکم جدا کنم... همین... از اونجایی که به تک تک شما احترام میگذارم نخواستم بدون شفاف سازی اینکارو بکنم... نخواستم متهم بشم به خودسانسوری و اب بندی به نوشته هام ... خواستم بگم این وبلاگ ، با همون نام ادامه پیدا خواهد کرد ولی با این تفاوت که درمورد زندگی زناشوییم کلیات را خواهم نوشت نه جزئیات... یعنی همونطور که از عنوان پیداست شیرینی ها و تلخی های خودِ خودِ  عسل  نه صرفاً شیرینی ها وتلخی های زندگی زناشویی ام ...

.

موضوع دیگه ای که باید بگم اینه که همانطور که همه مون میدونیم شباهت گذشته من و افرادی که تو لینکهای وبلاگم هستند با افرادی که در نقطه مقابلم هستند باعث یه جبهه گیری دوطرفه شده... باید بگم با کمال پوزش و احترام من از این دسته بندی اولی و دومی متنفرم.. بیزارم...  من ممنونم از خیلی از دوستانی که به طور خصوصی و عمومی به من محبت داشتند و دارند و منو متفاوت از بقیه میدونند تو این دسته بندی  ولی واقعیت اینه که من یه گذشته ای داشته ام که منو با یه تعداد از افرادی که شاید دیگران نپسندد مشترک کرده ، یه زمان حال و امروزی هم دارم که منو از اونها متمایز میکنه ، لینکدونی من دلیل بر تأیید تمام این افراد نیست... آدمی هستم که به همه تقریباً ثابت شده اهل نظردادن دائم و مداوم به افراد نیستم..  جایی که به نظرم یه چیزی اشتباه بیاد به طرف مقابل میگم گاهی وقتی کل موضوع را نپسندم یا اون موضوع چیزی برای گفتن نداشته باشه نظری نمیدم...  سکوت من نشانه تأییدم نیست... من  دوستانی دارم که خیلی دوستشون دارم و  از وبلاگهای قشنگشون خیلی چیزا یاد میگیرم ولی تو لینکهای من نیستند... من دوستانی دارم که شاید ارتباطمون زیاد وبلاگی نباشه ولی تو یاهو باهم در تماسیم... بنابراین این لینکدونی ملاک قضاوت من و مدل دوستی من نیست  ... اما متأسفانه چیزی که ازش متنفرم اینه که نوشته های من توسط برخی از افرادی که باصطلاح خودشون تو جبهه مقابل هستند مورد نقد و بررسی و مقابله به مثل میشه... رُک و صریح بگم ، از اینکه تو وبلاگهای دیگه از من با الفاظ رکیک و حرفهای مفت پشت سر خودم و خانوادم . به عنوان یه زنِ نادمِ پشیمونِ بدبختِ تاوان پس بده ، یاد بشه بیزارم... وقتی که فکر میکنم پیش خودم میگم من از آرش ، همسرم ، اولین و آخرین انتخاب زندگیم و خانواده اش که بهرحال به واسطه انتخاب آرش وارد زندکی من شده اند ،  تصویری ساخته ام که هرکسی خصوصاً  افراد مُغرض که تا ابد به دلایل محکم خودشون از من خوششون نمیاد این اجازه رو پیدا کنند که هرجور توهینی که بخوانند بکنند و برن.. اونها میرن ولی من میمونم با انرژی منفی ای که از این حرفها میگیرم و بازتابش تو زندگی خودم... درنهایت من بین خانواده ام و خانواده دومم با آدمهای غریبه مجازی ، صددرصد واضحه که دسته اول را انتخاب میکنم .... من مدتها گفتم از خاله زنکی بدم میاد ولی نوشته های خودم هیچ چیزی جُز همین مظمون را نمیرسوند...  من تا جایی که وظیفه خودم دونستم تو یه مقطعی با نوشته هام سعی کردم اون چیزی که تجربه شخصی خودم بود را با دیگرانی که دچار همین وضع بودندبه اشتراک بذارم ولی مِنبعد مسئول زندگی دیگران نیستم... اینکه از نوع رفتار و احساس و عملکردم نسبت به گذشته آرش دیگران سوء استفاده کنند را نمی پسندم... اینکه تو دو جناح فرضی یه عده آدم بیفتند به جون هم و مثلاً بگن : عسل فلان جا داره به همسر سابق آرش فلان واکنشو نشون میده و حرص میخوره ماهم فلان کارو بکنیم تا طرف مقابلمونو حرص بدیم.. یا  عسل سر فلان مورد  با بچه آرش مشکل داره ماهم با حربه بچه ، طرف مقابلمونو اینطوری اذیت کنیم.. ببخشید... من با عرض معذرت از همه ، از این طرز فکر متنفرم و بیزارم... عقیده من اینه که نسخه زندگی هرکسی ، خاص خودشه... اگر دوتا زندگی دقیقا هم عین هم باشند نمیشه گفت طرفین اگر دقیقا مشابه هم عمل کنند نتیجه مشابهی می گیرند چون هر انسانی یک فرد خاص در تمام دنیاست...  من با عرض معذرت خودمو ازین دسته بندی ها و خاله زنکی های بچگانه بیرون میکشم... توصیه ام هم به بقیه همینه که با طناب دیگران خودشونو تو چاه نندازن... چراکه با یه نظر غیرفنی ممکنه یه زندگی و یه آبروی و یه آینده برای همیشه بر باد بره...

.

و اما در نهایت از حال و روز این روزهای خودم بگم که من دارم مباحث « چگونه پولدار شویم » سایت دوست عزیز و گرامی و ارزشمندم گیس گلابتون را دنبال میکنم ...  همانطور که تو پست قبل اشاره کردم  اگر واقعا پول برای من مهمه  باید برای به دست آوردنش تلاش کنم نه بحث و جدل ، یکی دو تا وبلاگ هستش که واقعا برام جذابه.. طرز زندگی آدمهای رنگی رنگی رو میخونم و تفاوتشو با اون دایره محدودی که برای خودم از دنیای وبگردی ایجاد کرده بودم مقایسه میکنم... و دارم تمام سعیمو میکنم که یه عسل رنگی رنگی بشم... برنامه هامو تا حدودی پیاده کرده ام...  خواسته هام و آرزوهامو مینویسم... یه سری برنامه های مالی دارم و تاحدی استارتشو زده ام ... و اما یه اتفاق خوب ، یه وقتهایی هست که آدم یه دوستی داره که سالها باهاش مچ بوده ، رفیق بوده.. یار بوده... آرمیتا برای من اینطوری بود.. دخترعموی مامانمه.. یه سال از من بزرگتره ولی خیلی دختر خوبیه.. از اون دخترای مثبت مجرد تنهای خووووووووووب ... از اونها که تو دوستای مجازیمم اگر بخوام مثال بزنم دوسه تا نمونه شو سراغ دارم..  کلی باهاش انرژی میگیری... بعد از ازدواجم تا حدودی ارتباطمون قطع شد... دلیلش این بود که مشکلاتی برای خودش پیش اومده بود که فروبرده بودش تو غار تنهاییش...  من به حساب بی معرفتیش گذاشته بودم   ولی بهرحال از غارش درومد و شد رفیق غار قدیم خودم... همونی که زمان دوستی آرش اونقدر منو خوب نصیحت میکرد و اونقدر شناخت خوبی از آرش بهم میداد که هنوز مونده ام چقدر میتونست درست و دقیق باشه... هنوزم البته همونطوره.. با پیداشدن دوباره اش یه موج خوب وارد زندگیم شد... باهم برنامه ها داریم.. به رسم قدیم.. به همون سبک وسیاقی که اون از عسل میشناخت... دو هفته شد... پنجشنبه اول اومد خونمون ، و کتاب « از دولت عشق » را برام آورد... گفت با دقت بخون و عمل کن... با اینکه قبلا خونده ای ولی الان وقتشه.. اون روز سپیده هم اومد تا شب اونقدر خوش گذشت و خوب بود که سیر نمیشدیم از بودنمون کنار هم و پنجشنبه دوم که باهم رفتیم بیرون خرید ... میخواست یخچال و لباسشویی واسه خونه اش بخره... این مدت درگیر خرید خونه بود.. آرمیتا با مادرش زندگی میکنه ولی همونقدر که برای یه زندگی مشترک لازمه به وسیله خریدن واسه همین زندگی دونفره با مادرش هم اهمیت میده...  از تجربیاتش استفاده کردم.. سعی دارم با آدمهای موفق بگردم.. آدمهای منفی و ناموفق را از ذهن و جسمم دور کنم... بودن با آرمیتا خلأ و تنهایی منو تا حد زیادی پر کرده... روزهای خوبی درپیش خواهیم داشت میدونم...  تأثیر تمام اینها تو زندگی و روابطم با آرش هم مثبته ... خداروشکر... دارم از چیزها و کسانی که به نحوی ذهنمو درگیر میکنند و آزارم میدن دور میشم..میخوام برم تو اون دنیای قشنگی که دوست دارم و از گذشته متعلق به خودم بود ...  امور خیریه... کتاب ، کوهنوردی...  میخوام برگردم به اون چیزی که بودم .. که آرمیتا میگفت عسل تو خودت همیشه آدم مثبتی بودی... آدم قوی ای بودی... باید بتونی دوباره همونی بشی که بودی... انگار منو برد به خودم.. به اونی که بودم... حالا قراره من و آرمیتا وسپیده دوباره باهم برای خودمون روزهای خوب و خوش بسازیم... کتاب « از دولت عشق » اینبار برام خیلی متفاوت از گذشته است.. سر خوندنش با آرش رقابت داریم...  انگار این کتاب یه نشونه بود... چندوقت پیش دوستی بهم گفت بخونمش.. حتی اگر قبلا خونده باشم.. یهویی آرمیتا برام هدیه آوردش... پس حتما باید بخونمش... بهرحال اینهم از این... یادم نمیره که همونطور که تلخیامو نوشتم  ، تحولهامم بنویسم... بلندبلند فکرکردنهامم مینویسم... اینطوری برای شما دوستانم هم اونی میشم که دوست دارید.. قول میدم...

 تا درودی دیگر بدرود!

نوشته شده در یکشنبه 1393/07/06ساعت 16:21 توسط عسل خانومي| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام پاییز:

سلام... روز اول پاییزیتون به خیر ... لذت یه ساعت بیشتر خوابیدن صبحگاهی و نسیم خنک و مقاومت برگها برای حفظ سبزی و تغییر یک فصل به فصلی دیگر و تحول زمین پس از یک دوره سه ماهه و تمام قشنگیایی که در راهه... همون غافلگیری بارون که مجبورت میکنه موقع بیرون رفتن یهویی کفش تابستونیتو با کتونی های توی جاکفشی عوض کنی... همون تاریک شدن یهویی هوا ... همون غروبهایی که رنگ برگهای ریخته رو زمینه... همون چترهای رنگی رنگی ...همون تندتند راه رفتنها برای رسیدن به سرپناه و درنهایت خود را سپردن  به خیس شدن نم نم.. همون قدم زدنهای آروم و نفس کشیدنهای عمیق... همون صدای زنگ مدرسه و بوی کاغذ و خرده تراش و پاک کن عطری و لذت لقمه نان و پنیر توی کیف برای زنگ تفریح... همون دلشوره هایی که اگر صدساله هم بشوی باز همراهت هست برای رسیدن فردا ... ترس از خواب نموندن...دلهره امتحان ... حضور و غیاب... ترجیح امتحان کتبی به شفاهی... صدای زنگ تعطیلی و از جلو نظااااااااااااااااام ناظم جدی مدرسه.. همون تصور قیافه معلم و ناظم و مدیر و دلشوره های هم کلاس شدن با دوست و کلاس بندی و شیفت صبح و عصر... همون لذت انتظار  ظرف غذای نیمه گرم روی اجاق تا از راه برسی و روپوش درنیاورده هی بهش ناخنک بزنی ... همون هوای دونفره عاشقی و تصورات زیبای قدم زدن زیر بارون و دستهای گره خورده درهم... همون شبهای طولانی و فرصت نوشتن و خواندن و لبریز شدن... همون تنوع رنگهای میوه های خاص ... لذت دیدن و لمس و بوییدن نارنگی های سبز نوبرانه ... همون لذت  خردشدن ظریف دونه های انار زیر دندان و پریدن آب قرمزش روی لباس...  همون خرمالوهایی که تا اولین برف هم بیاد مثل لامپهای نارنجی از روی شاخه ها دیده میشن... همون پاییز... همون پاییز  ناب... سلام پاییز... سلام نیمه دوم سال...سلام مهر مهربون... و خداحافظ تابستان گرم و زیبا... خداحافظ سبزترین... و به امید دیدارِ دوباره ها و دوباره ها...

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/01ساعت 12:26 توسط عسل خانومي| |

سکوت ، صبر ، لبخند ، زندگی:

سلام.... سلامی آروم.. سلامی ساکت ، سلامی عمیق...

چند وقتی است که به خودم استراحت دادم.. به افکارم... به حواشی زندگیم... رفتم تو گذشته و آینده و برگشتم به حال... به تک تک حرفهای دوستام فکر کردم.. ، دسته بندیشون کردم... بالا پایینشون کردم...  یه روز با یکی ازدوستام خیلی چت کردیم... اون روز دید منو نسبت به خیلی چیزا عوض کرد.. منو به فکر برد... فکری عمیق... به خیلی چیرا فکر کردم... به چیزایی که مدتهاست فکرشو نمیکردم... میدونستم همه شو ولی ترجیح میدادم بهش فکر نکنم..  به خودم فکر کردم.. به خودم و رفتارام و حسهام و خواسته هام و تصمیمام ...   و درآخر به این وبلاگ.. به دوستهای واقعیم.. به دوستاهای مجازیم.... به اینکه اون وقتها که وبلاگ نبود من با کی ها ارتباط داشتم چی ها میگفتیم؟  من چی کار میکردم؟... کجاها میرفتم؟ اوقات فراغتم چی بود؟... بعد از نوشتن اینجا چی شد؟ ... سودش؟... ضررش؟... بعد جای خودمو با آرش عوض کردم.. با وبلاگ مردایی که راجع به جزئیات زندگیشون مینویسند مقایسه کردم.. اگر آرش قرار بود از من بنویسه چی مینوشت؟.. میخوام بلند بلند فکرامو بنویسم اینجا.. میخوام تصمیم بگیرم برای یه گام درست... گامی که شاید لازمه اش دل بریدن از یه سری چیزا باشه.. برای امتحان یه راه نرفته.. نمیدونم ... برای جوردیگه ای بودن.. نه به امید بهترشدن و نه ترسی از بدترشدن... میخوام با خودم شروع کنم... ازخودم بنویسم... خودمو نقد کنم.... این چند وقت چندتا تلنگر بهم خورد اولش دیدار اتفاقی یکی از هم دانشکاهیام که تعریف میکنم... بعدی یه چت نسبتا طولانی با یکی از دوستانم که خیلی صریح و بی پرده باهام راجع به خودم و خیلی چیزای دیگه حرف زد و انگار یهویی چشمهامو به روی مسائلی که تا الان سعی میکردم بهشون فکر نکنم باز کرد و درنهایت یه خلوت تنهای چندساعته با خودم و بلندبلند حرف زدنم با خودم که انگار یه مشاور داره باهام حرف میزنه!!!!!

.

همونطور که قبلا گفته ام  شرکت ما یه هلدینگه که شرکتهای مختلفی تو ایران و خارج از کشور  داریم... حسابدار پروژه خارج از کشورمون را من بارها دیده بودم  یه آقایی بود که من هی به خودم میگفتم چقدر آشناست... حدود یک ماه قبل بود که اومده بود ایران من داشتم میرفتم خونه که اومد.. بعد از سلام علیک اینها یهویی گفت ببخشید شما دانشگاه ( ... ) نبودید؟؟؟؟؟؟؟.... یهویی جاخوردم و گفتم بعله مگه شما هم اونجا بودید گفت منم دیگه فلانی!!!!!!!! اسم کوچیکشو که گفت یهویی دوزاریم افتاد... شناختمش... پرت شدم به دانشگاه .. دانشکده مون... ساناز... ، خوابگاه...  پرت شدم به اون دوران پرشور مجردی... چقدر باهم حرف زدیم.. فلانی رو یادته؟... قائم مقام شهردار فلان جا شده.. فلانی رو یادته؟.. اولین کتاب شعرشو چاپ کرده.. فلانی رو میشناختی؟... نویسنده شده چندتا کتاب چاپ کرده.. فلانی رو که یادته؟... رئیس کل جنگلبانی فلان جا شده... و من هاج و واج نگاهش میکردم... پرسیدم شما چرا تغییر رشته دادید به حسابداری؟..  گفت پول تو این کاره.. من الان یه دقیقه هم بیکار نیستم... این پروژه را که دارم هرچندماه یه بار میرم اونور ... بعد دوسه تا کار ساعتی دارم درطول هفته از هرکدوم 500 تومن یه تومن میگیرم یهویی سر برج می بینی 7-8 تومن درآمدمه.. تو دلم گفتم حیف از تخصص و تجربه آرش...  کاش اونهم یه خورده بیشتر تلاش میکرد... البته این پیشنهادو هم بهش مطرح کردم... براش تعریف کردم... حالا از این که بگذریم یهویی دلم اون روز پر از حسرت شد... خیلی از بچه های دانشگاه با وجود ازدواج هنوز ارتباطشونو حفظ کردند.. باهم در تماسند... همین آقا میگفت ما هرماه یه بار میاییم این پارک ( ... ) غروبها میدویم... هربار تبادل اطلاعات میکنیم.. این بار باید بگم کی رو دیدم!!!!!!! ... یادش بخیر...ما خیلی معروف بودیم تو دانشگاه...  ساناز به خاطر رفتارای پسرونش به پلنگ معروف  بود.. منم  به خاطر چشمهام و  مدل رفتارام که دوستام میگفتند مثل گربه ها میخوابی و چیز میخوری!!!!!! ( با این دوستام دشمن نمیخوام ها... ) بهم میگفتند گربه.. از اون اول هم که با این اکیپ برخوردم همه شون سال بالایی ام بودند.. به این خاطر من زیاد با همکلاسی هام  دوست نبودم... با ساناز اینها که هم اتاقیم بودند میپریدم... خلاصه که اکیپ گربه سانان بودیم... دلم یهویی خواست که از اون موقعها تعریف کنم... اون سالهای خوب... چرا هیچوقت تو اینجا از خاطرات خوب گذشته ام تعریف نکردم؟.. پرداختن به چرندیات دیگه ، بهم هچوقت مجال نمیداد... ولی حتماً مینویسم... حتماً... خلاصه اون روز آقای ( ... ) منو برد به اون دورها.. به اون روزها... دلم پر از حسرت شد.. دلم سوخت.. دلم تنگ شد... واسه خودم.. واسه اون همه شور و تلاش... واسه اون روزها.. چرا من اینجوری ام؟.. چرا ادامه ندادم.. چرا ارتباطمو قطع کردم. خودمم مقصر بودم...  بعد از ازدواجم کلا همه چی رو بوسیدم گذاشتم کنار.. به خودم و دنیای محدودی که برای خودم ساختم فکر میکردم.. به اینکه من میتونستم  با دوستان واقعیم دورهم جمع بشیم هرازگاه.. میتونستم اونهارو دعوت کنم خونه ام.. میتونستم یه دورهمی کوچولوی عصرونه هرازگاه ترتیب بدم تو خونه ام وقتهای که تنهام... به جای فکر کردن و خودخوری و دق خوردن ... چرا نکردم؟ چرا نمیکنم؟...  نمیدونم...

.

تا جایی که یادم میاد آرش هیچوقت مخالف ارتباط من با دوستهام نبود... درسته که از جنس مخالف به شدت بیزار بود و حتی ارتباطهای دانشگاهی و درچارچوب و حتی همکارای مرد  را هم یه وصله ای درطول دوران بهشون زده ولی درکل نسبت به خانومها هیچوقت مخالفتی نکرده... این من بودم که خودم را دور کردم..  یه اخلاقی خانمها دارند من فکر میکردم خودم اینجوری  هستم ولی الان مثلاً تو رفتارای خانوم علی هم می بینم... درست مثل خودم اونهم به محض اینکه نامزد کرد همه چی رو بوسید و گذاشت کنار... یه بار داشت برام تعریف میکرد که آدم وقتی ازدواج میکنه باید دوستش  و همه چیش بشه شوهرش.. گفت من و علی سیم کارتهامونم عوض کردیم  و به هیچکس شماره مونو ندادیم دیگه... گفت به مادرمم سپردم اگر کسی از دوستای مجردیم بهم زنگ زد خیلی رک وصریح بگه که من شوهر کردم و شوهرم بدش میاد!!!!... درست عین همین تفکر را خود منم داشتم... خود منم همینکارو کردم...  از وقتی با آرش نامزد کردیم دیگه دور همه رو خط کشیدم.. اگه اون جایی باهام اومد منم رفتم اگر نیومد منم نرفتم... تلفنهام شد به اون... اس ام اس هام شد به اون... یه حصار نامرئی به نام محدودیتهای تأهل دور خودم کشیدم بدون اونکه معنی دقیقشو بفهمم.. وابسته شدم...  رسید به اینجا... اینکه من دلم سینما و کوه و مسافرت یهویی و گردش دستجمعی دوستانه و فست فود میخواد ولی اون دلش تلویزیون و خواب و  دید و بازدید فامیلی و خونه نشستن و غذای رستوران.... و حالا اون تقریباً تو رسیدن به خواسته هاش از من موفق تر بوده.. ولی من یادم نمیاد هیچوقت جلومو گرفته باشه... اصلا من خودم هیچوقت دلم نیومد مثلا یه روز جمعه صبح زود بلند بشم و وقتی هنوز اون خوابه برم کوه... هیچوقت نخواستم وقتی اون خونه است من برم بیرون... حتی یادمه من همیشه پیتزا دوست داشتم و آرش سوخاری نهایتاً میخورد... منتها نمیدونم چی شد که منم بعدها همش سوخاری سفارش دادم... من هیچوقت مثل آرش که یهویی میگه مثلا شمال برام کار پیش اومده و فلانی یه مشکل خورده باید برم اگه نخواستی نیا ، نگفته ام برای دخترداییم کاری پیش اومده من دارم میرم کاشان و یه روزه برمیگردم.. یا  خودمم نرم و با مامان یا بابا برم...   همیشه سعی کردم قبل از آرش خونه باشم.. همیشه وقتی اون خونه است تا برسم استرس دارم که دیر شد... چراشو نمیدونم ولی هیچوقت خودمم تلاشی نکردم.. انگار به خودم باوروندم که ازدواج ، پایان تمام اون استقلالهاییه که داشتم...  اشتباه بزرگ من همین بوده و هست که تمام خواسته هامو انتظار داشتم و دارم که آرش برآورده کنه...  خودم سعی کردم هرجا اون خواست بریم باهاش باشم و حتی اگر دلم نخواست هم همراهش باشم... اگر جایی دلم خواست برم و اون نیومد منم رو دلم پا گذاشتم و نرفتم...  نمیدونم این کاری که من و ایکس و ایگرگ و خیلی خانومها میکنند اسمش عشقه... وابستگیه .. چیه؟... واقعا نمیدونم... اینکه ترجیح بدی تمام ثانیه هاتو در کنار کسی باشی که دوستش داری اسمش چیه؟... من میگفتم عشقه .... شاید از دیدگاه مردا اسمش عشق نباشه.. شاید روانشناسها بگن وابستگیه... ولی بهرحال من ذوب شدم در دیگری...اگر آرش خوشحاله ، خوشحالم.. اگر مهربونه ، مهربونم.. اگر بیحاله ، بیحالم.. اگر ساکته ، ساکتم... نمیدونم اصلا درسته که  گاهی آخر هفته تنهایی برم خونه مامانم تاجمعه بمونم حتی اگر آرش نیاد دنبالم؟... یه بار مهمونی افطاری خونه مامانم که همه دعوت بودند قرار بود بعد از افطار بریم خرید... ساعت میشد 9 اینطورا.. عروس بزرگ خاله ام بهم خیلی عادی گفت عسل زنگ بزن  ببین اگه آرش بخواد بیاد افطاری و بهت بگه بریم خونه بهش بگو که اصلا نیاد !!!!!!!!!!! .. من  هرگز اینکارو نمیکنم.. نمیگم کارم درسته ها... اتفاقا دارم خودمو نقد میکنم... ولی برای اون خیلی عادی بود که خیلی راحت  درطول هفته بره خونه مادرش ، خونه خواهرش و حتی خونه خاله ام بمونه درحالی که حمید نباشه... با خواهرش اینها زنونه مسافرت کنند... نمیدونم کار اون درسته یا نه... از اونطرف هم حمید همیشه به خاله ام میگه دلم خوش نیست یه محبت به من بکنه.. همش با خانوادشه...  منتها من کاری ندارم که اینکار درسته یا غلط کلا  نمیتونم... نمیدونم چرا نمیتونم.. سعی در انجامش هم نکردم...  ولی اشتباه میکنم.. من میتونستم از همین پنجشنبه های تنهام در این جهت استفاده کنم... نه برای تلافی اینکه آرش تنهام گذاشته.. نه... برای اینکه واقعا لذت ببرم..  بهم خوش بگذره و  با اطمینان برگردم به خونه ام... با روحیه قوی و شاد.... با کلی تعریفی... با کلی انرژی بدتر میشه..

.

افکار منفی در خود من اونقدر قوی  شده که انگار یه حصار نامرئی سیاه دور خودم کشیدم .. فقط میخوام کنترل کنم.. همه چی رو..  و خرابترش میکنم بدتر... تو خلوتی که با خودم داشتم به این فکر میکردم که مدت اعتماد کردن من به آرش چقدر بود؟...   اینکه میگن اعتماد درصدی نیست یا صفره یا صد درسته... نمیشه بگی من به شوهرم 50 درصد اعتماد دارم.. یا دارم یا ندارم.. درصدی نیست.. من به آرش تا 6 ماه بعد از عقدمون اعتماد کامل داشتم... اونقدر اعتماد به نفسم زیاد بود که  به آرش مثل چشمهام اعتماد داشتم... هیچ عاملی هم که این اعتمادو سلب کنه وجود نداشت... بعد از پیداشدن سحر ، از همون روز بذر شک افتاد تو دلم... نکنه الان بهش اس ام اس داد؟.. نکنه بهش زنگ میزنه و به من نمیگه؟ نکنه با هم ارتباط دارند؟... با این نکنه نکنه ها پیش رفتم و پیش رفتم ... دنیارو به کامم تلخ کردم.. بهترین روزهای زندگیمو گذروندم... آخر سر هم حتی ذره ای نتونستم جلوی اون ارتباطو بگیرم... بعدها هربار به یه چیزی شک کردم..  نکنه با کسی دیگست؟.. نکنه معتاده؟... نکنه من برم مسافرت کسی رو بیاره خونه...نکنه اونهم مقابله به مثل کنه از لج من با یکی بره مسافرت ...  نکنه من شب خونه نباشم یکی را بیاره... نکنه سرکار نیست رفته جای دیگه ... نکنه رفته دنبال بچش... نکنه این کاراش بهونه رد کردن منه.. نکنه.. نکنه.. نکنه... با تمام این شکها روزگارمو گذروندم بدون هیچ لذتی...  تمام اینها برمیگرده به گذشته ای که من باهاش داشتم.. اون اعتماد محال بود ایجاد بشه بین ما وقتی که هم اون و هم من درگیر یه رابطه ممنوعه شده بودیم...  دلیل شکها و گیرهای گاه به گاه آرش هم به من همینه.. اونهم به من اعتماد نداره... منم ندارم.. اینجاست که میگم اعتماد یا صده یه صفره... و تمام این جو بی اعتمادی باعث شد لذت نبرم... نرم.. نگردم.. خوش نگذرونم.. خواستم همه چی رو تحت کنترل دربیارم.. بمونم خونه ام.. خونه مو خالی نذارم که یهویی پای کسی بهش باز نشه..  چسبیدم به ستونهای خونه ... در را به روی خودم بستم... دق کردم ... حرص خوردم ... اگر هم رفتم با فکر مشغولی بود... همه اش وابسته به آرش بود... و در تمام این سالها هیچ  چیزی به داشته هام افزوده نشد... نگاه کردم به دوستایی که الان شاعر شدند یاد خودم افتادم که اون موقع منم یه دفتر شعر از سروده های خودم داشتم.. و با شنیدن خبر دوستی که نویسنده شده یاد توانایی های قلم خودم افتادم در نوشتن... اونهایی که درسشونو ادامه دادند.. اونهایی که بالا رفتند... و من تو این سن موندم اینجایی که نگاه میکنم می بینم از  دوران لیسانسم تا الان 12 سال  گذشته بدون هیچ مدرک اضافه ای... بدون هیچ کار مرتبطی... بدون هیچ فعالیت فوق برنامه ای.... یادم افتاد چقدر از محدودکردنهای بابام شاکی بودم.. چقدردوست داشتم برم سراغ هنر ، موسیقی... ولی بابا همش میگفت درس درس...  اون وقتها آرزوم این بود که موسیقی یاد بگیرم... برم رنگ بپاشم رو بوم نقاشی.. برم تمام وجودمو تو کلاس سفالگری گلی کنم... ولی حالا که موقعیتش را دارم تمام این آرزوهام رو از یادم بردم... همیشه به آرش میگم من اگر شاغل نبودم حتما میرفتم کلاس دسر  و آشپزی .. داشتم فکر میکردم همین هنری هم که الان میتونیم ازش دوتاییمون لذت بریم را هم دارم منوط میکنم به اینکه اگه یه روز بیکار باشم... یه جورایی حس میکنم همش بهانه میگیرم... فکر میکنم اگر من از دید ناظر بیرونی به خودم نگاه میکردم  ، خودمو مجبور میکردم برم دنبال علائقم... اگر نرفتم حق ندارم اعتراضی بکنم...  چون کسی یا چیزی دست و پای منو نبسته.... کسی مجبورم نکرده بشینم تو خونه و تکون نخورم که یه وقت نکنه تو نبودنم چیزی بشه... باید بپذیرم اتفاق اگر قراره بیفته می  افته.. ربطی به بودن و نبودن من نداره.. بعد پیش خودم میگم آیا این طرز فکر واقعا درسته؟.. پس اینکه خونه  زندگیتو ، مالتو محکم بچسب چیه؟... نمی فهمم.. مفهوم خیلی چیزارو نمی فهمم... نمیدونم دقیقا کدوم کار درسته و کدوم کار غلط... نمیدونم کدوم نصیحت قدیمی ها درسته یا کدوم نصیحت امروزی ها... کلاً همش دارم فکر میکنم.. به اینکه خودم خیلی جاها دست و پای خودمو بستم...   خودم  مانع پیشرفت خودم شدم... خودم و نه هیچکس دیگه...

.

فردای اون روز به سرم زد از ساناز یه خبری بگیرم.. دورادور میدونستم که فوق لیسانسشم گرفته... ساناز بچه درسخون نبود ولی از اینهایی بود که اگه کِرم یه چیزی می افتاد تو کلش انجام میداد... ساناز خیلی مدلش پسرونه بود.. خیلیییییییی... تیپش ، صداش ، رفتاراش ... علائقش... حتی رفتارای حمایتیش از ما فِنچ مِنچ ها... وقتی که ازدواج کرد کم کم دیگه خانوم شد واسه خودش... یعنی حداقل قیافه و ظاهرشو مثل پسرا نمیکرد هرچند که همین اواخر کله شو از ته زده بود!!!!!!!! ( خدایا من واقعا مونده ام چجوری با اون کله کچل کچل کلاچه جلوی شوهرش لخ لخ راه میره... میمیرم از خنده... خودشم میگفت خیلی خوشگل و باحال شده بود!!! بمیری سانااااز.... )  اون توی زندگی هم با کمک پول باباش و استقلال و قوی بودنش و رفتارای خاص خودش تونست کاملا شوهرشو اونطور که میخواد درست کنه !!!!!  .. اون روز که باهم چت کردیم گفت که الان یه سالی میشه یه مزون لباس زده و لباسهاشم از خارج میارن و قرار گذاشت که همدیگه رو اونجا ببینیم... هنوز از اون روز تا الان سه هفته است من رفته ام که خبر بدم...!!!!! .. اون روز خیلی باهم حرف زدیم... ساناز خیلی زودتر از من ازدواج کرد تقریباً همون موقع که فارغ التحصیل شدیم...  ولی هنوز بچه نداره... اون روز وقتی ازش پرسیدم تو چرا بچه نداری هنوز ؟ خیلی جدی گفت: اوسکولیااااااا... بچه میخوام چی کار؟..  ببینم نکنه تو بچه میخوای؟ منم تمام این چیزایی که میدونید را  بهش گفتم.. برگشت گفت پاشو پاشو زودتر بیا پیش من تا مغزت تکون نخورده... اون موقع هم که ما هرچی گفتیم نکن نکن حالیت نبود که... باز الان میخوای دوباره خودتو بدبخت کنی؟..  بچه چیه ؟... تو کجا و عر و زر جمع کردن بچه کجا آخه؟...تو همه کاریت از روی لجبازیه؟...  آقا همچین اون روز محکم به من گفت اینهارو که یه آن به عقلم شک کردم... همچین بچه خواستن براش غیرعادی بود که نگوووووووو... فکر کردم نکنه همه اینها عادی اند و من غیر عادی؟... خلاصه که اون روزی که با ساناز حرف زدم تازه یادم افتاد من چقدر عوض شدم.. چقدر به ساز روزگار رقصیدم... همون حرفی که آرش همیشه به من میزد که تو همیشه تا جایی که یادمه با بچه دارشدن مخالف بودی... حالا چی شد یهویی بچه دوست شدی؟.. من حتی تو این مورد هم با خودم صادق نبودم...  تو این سالها یه تیشه برداشتم زدم به ریشه خودم و باورام و عقایدم و زدم به لجبازی و  عمدتاً لجبازی با خودم تا بقیه... اون روز تازه نگاه کردم  هم سنهای من دارن چجوری میدوند برای پول.. برای موفقیت.. برای  هدفهاشون.. ولی من میگم پول برام مهمه منتها واسه به دست آوردن بیشترش تلاشی نمیکنم... میگم بچه ولی به بچه داشتن اعتقاد ندارم.. میگم استقلال ولی وابسته ام.. هرچی میگم تو عمل یه چیز دیگه به نظر میاد...  

.

فعلا درحال تفکرم... یه تصمیماتی هم درمورد وبلاگم ، رفتارم ، هدفهام ، خواسته هام و خیلی چیزای دیگه دارم که چون این پست زیاد طولانی شد بعداً مینویسم...

نوشته شده در چهارشنبه 1393/06/19ساعت 13:24 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1393/06/03ساعت 16:59 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/15ساعت 15:9 توسط عسل خانومي| |

 

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1393/05/14ساعت 15:31 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/25ساعت 13:29 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/11ساعت 13:59 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/03/21ساعت 13:3 توسط عسل خانومي| |

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/30ساعت 11:39 توسط عسل خانومي| |

Design By : Night Melody