X
تبلیغات
... عسل شیرین ... عسل تلخ

























... عسل شیرین ... عسل تلخ

... تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم

4

صبح روز پنجشنبه دوباره به قصد خرید و حرم برای نماز ظهر رفتیم بیرون... مامان آرش که اهل خرید جنس مارکدار از  پاساژهای درست و حسابی نبود.. ضمن اینکه عمه ام اینها هم اعتقاد داشتند تهران ارزونتر از مشهده من هم خریدی نداشتم که بخوام برم اونجاها.. تو مشهدگردی روز قبل با پسرعمه ام اینها هم تمام جاهارو مثل طرقبه و شاندیز و شهربازی و جاهای دیدنی را همینطوری دور زدیم و هرچند که نرفتیم ولی دیگه برام کافی بود... همچین مشتاق نبودم برم شاندیز مثلا  با اینها کباب بخورم که چی مثلا؟...  ( البته خدا منو ببخشه شاید اگر با آرش بودیم میرفتیم ولی واقعا ترجیح میدادم دستپخت عمه مو تو خونه اش راحت و در محیط گرم و صمیمی بخورم تا برم کلی خرج کنم و بشینم با ساکتی ذاتی آرش و تکراری بودن مامانش مثلا تو شاندیز  غذا بخورم!!!!!!! ) دیگه جاهای دیگه را هم باز همین حسو داشتم چه میدونم کوه سنگی و خواجه ربیع و نمایشگاه بین المللی و مقبره فردوسی و ... را که هرچارو میگفتیم مامان میگفت اوووووووه من تمام اینهارو هرسال با خانومها رفتیم خودمون آژانس گرفتیم و رفتیم مثلاً کوه سنگی دیزی خوردیم و فلان ، منم که واقعا بی تعارف بهم خوش نمیگذشت بخوام برم با اون ، میدونستم که بریم هم الکی بهونه میکنه و پیاده نمیشه و ماهم باید تندی بریم و مثلا از دور یه نگاهی کنیم برگردیم برام هیچ جذابیتی نداشت واسه همین ترجیح دادم اطراف حرم باشم تا بیشتر از حس معنویش بهره مند بشم ... دیگه رفتیم بازار رضا که بازار قدیمی مشهده و آرش و مامانش هم  همچین احساس صمیمیت با همون یه پاساژ میکردند از قدیم ! قرار شد تا ظهر خرید کنیم و سوغاتی بخریم و بعدش بریم حرم نماز ظهر را اونجا باشیم.... تو راه هم بچه زنگ زد و دیگه با مامان هم حرف زد و بهش گفتند که ما اومدیم مشهد و سوغاتی چی میخوای برات بخریم و ازین حرفها... خداروشکر تو این مدت که مشهد بودیم بچه خودش هرروز زنگ میزد ولی از سحر خبری نبود حالا یا بود و من نمیدونم خدا عالمه ولی مثل روزهای اول عید حضور پررنگ و دائمی نداشت.... بگذریم.

.

 من فضای قدیمی و رنگارنگ اون جا رو با بوهای مختلف ادویه و زعفران و ... دوست داشتم.. البته سوغاتی هم فقط میخواستم واسه مامانم و سپیده و خاله ام بگیرم بقیه شو میخواستم برای خودمون زعفرون و  ادویه و اینها بخرم... برای عمه هام هم میخواستم یه چیزی کادو بگیرم بهرحال زحمت کشیده بودند تو این دوروز ، تصمیم داشتم برای دختر نوه عمه ام هم یه عروسکی لباسی چیزی بخرم هم به عنوان کادوی تولدش که روز 14 فروردین بود و هم به عنوان یه تشکر از دیروزشون... حالا از بدو ورود به بازار من تا مغازه های « سحر خیز » ( خیلی هم خوشم میاد از این اسم... حالا هی واسه زعفرون دنبالش میگشتم یا اسم نوه عمه دوست داشتنیم هم باید همین بود !!!!!! البته اسم واقعی اون طفلکی اینه وگرنه اون بعضیا اسم مستعار رو خودشون گذاشتند هرچند که اگر میخواست اسم واقعی خودشو داشته باشه اون اسم حرمت داشت... اسم ائمه بود... که اصلا به این آدم نمیاد... همون بهتر که مستعار کرد آبروی اسم واقعیشو نبرد با این کاراش... بگذریم !!!!!!!! ) می دیدم یا چیز قشنگی میرفتم قیمت میکردم و میخواستم بخرم هی این مامان گیر میداد نه بابا حالا بذار تا تهش بریم برگشتنه میخریم... اعصابم خرد شد هرچی چیزایی که خوشم میومد را با قیمت مناسب رد کردیم و اینهم همش مثل این خواب نماها راه میرفت الکی.... من که دیدم الکی داریم راه میریم دیگه به حرفش گوش نکردم و واسه خودم شروع کردم خرید کردن... آرش هم دیگه از بلاتکلیف راه رفتن خسته شده بود و دیگه میومد باهم خرید میکردیم.. حالا مامانه هی میگفت واااااااااااای من چرا امروز اینطوری شدم.. اصلا نمیدونم چی میخوام... گیج شدم... مغزم کار نمیکنه چی میخوام... خلاصه تا ایشون به حال خودش بیاد و رضایت بده ما تمام خریدامونو کرده بودیم... حالا دیگه اون افتاده بود رو دور و ما دیگه هم خسته شده بودیم هم حوصلمون سرمیرفت.. بعد مثلا واسه یه 500 تومن ارزونتر ( خداییش چون قیمتها تو اون بازار گرون نبود اصلا و تفاوتها تو 500-1000 تومن بود ) اووووووه چقدر چونه میزد که فلان جا ارزونتر بود و برمیگشت دوباره مغازه قبلیه.... خدای من بعد هم حالا اسامی فامیلهارو ردیف میکرد براشون بخواد سوغاتی بخره دیگه کشت مارو.. هی میگفت فلانی جا موند ...  دیگه بچه هم یه مارپله خواسته بود براش پیدا کردند خود آرش هم یه دونه ازین حباب سازهای باب اسفنجی خرید من برای هرکدوم از عمه هام دوتا روسری شیک خریدم و واسه بقیه هم سوغاتی خریدم و برای دختر پسرعمه ام هم یه عروسک خوشگل نانازی شبیه خودش خریدم ، یه چیز بامزه ، اونجا یه زن کولی دستفروش بود اومده بود جلوی منو گرفته بود چاقوی بزرگ اره ای بفروشه منهم هرچی میگفتم نمیخوام از 12 تومن شروع کرد تا رسوند به 4 تومن!!!!!!!!!! حالا خیلی بامزه با اون لهجه اش بلند بلند میگفت خانوووووووومم تو شبیه خرم سلطانی الهی بختت مثل اون بلند باشه !!!!!!! دیگه اونقدر گفت که ازش خریدیم.. بعد آرش میگفت باور نکن بابا الکی میگه که بخری.. بدجنسسسسسسسس....  میخواستم بگم آخه نه که تو خیلی به شجاعت و پولداری سلطان سلیمانی ، بعد تصور میکردم همچین بی شباهت هم نیستیم ها ، سحر هم میشد ماهی دوران ، بچه اش هم شاهزاده مصطفی!!!!!!!!!!!! کاش منم یه خورده سیاست خرم را داشتم والا!!!!!... دیگه اوووووووونقدر مامان لفتش داد که نه تنها اذان که کلا ساعت 2 بعدازظهر بود از اونجا دراومدیم بیرون ، دیگه آرش هم گرسنه اش بود هنگ کرده بود راهو اشتباهی رفتیم بیا و ببین.. یعنی کلا اگر میخواستیم مثلا بریم شمال نقشه ، راه جنوبو گرفته بود و نزدیک 10-20 کیلومتر هم رفت اصلا تو یه اتوبانی شبیه جاده بود .. شهر و آبادانی نبود خلاصه پرسون پرسون پیدا کردیم و برگشتیم وتا به خونه رسیدیم دیگه ساعت 3-4 بود دوباره... دیگه اونها هم منتظر بودند ناهار بخوریم و خلاصه اینهم از این...

.

بعد از ناهار آوردیم خریدامونو ریختیم و جمع و جور میکردیم... بعد مامان آرش تندتند مال خودشو از مال من جدا میکرد اصن یه وضییییییییی.... بعد میخواستم بگم مثلا زردچوبه های سوغاتیت با زعفرونهای من قاطی میشه!!!!!!! والا.... ولش کن هی میخوام حس منفی ندم... حالا جلوی اونها من هی این اسباب بازیهای بچه را که تو وسایلهام بود خیلی عادی گذاشتم کنار گفتم اینهم مامان آرش واسه بچه فامیلشون خریده  حالا عمه منم همچین مشتاق نبود مارپله ببینه!!!! اومده تندی میگه اونو بیرون نیار اونو بده من.. اونو بیرون نیار... دیگه عملا جوری تابلو بازی کرد که دلم میخواست بزنمش.... انگار خودم شعور ندارم سند پر افتخار پسرشو لو ندم!!!!! بگذریم... یکی این ، یکی هم ما هردوتا اسپری زعفرون خریدیم ، اون ازین « زرافشان » ها که مارکش تو تمام مغازه ها بود خرید 12 تومن ، من تو مغازه ای که خریدای کلی مو انجام دادم « زرپاش » خریدم شکلش فرق داشت و  از مال اون بزرگتر بود ولی انگار سرخالی تر بود ، یارو هم همین یه دونه را داشت و دیگه تو اونهمه خرید اینو تخفیف داد بهم 11 تومن.... حالا اومدیم خونه ول کن نبود... هی میگفت عسل مال تو اصل نیست!!!!!!! با اینکه هزار تومن ارزونتر خریدی ولی سرش خالیه.... وااااااااااای خدا .. مثل این بچه دوساله ها داشت سر اینکه عروسک من قشنگتره بحث میکرد!!!!!!! ... دیگه جمع و جور کردیم و یه خورده استراحت کردیم که دخترعمه 3 هم اومد با پسرش ، دخترعمه 3 ، 40 سال به بالاست...  یه پسر داره که حدودا 15-16 سالشه ، الان فهمیدیم که باردار شده هرچند خودش خیلی نگران بود و زیاد مایل نبود ولی خیلی خبر هیجان انگیزی بود... دیگه آرش که گرفت خوابید و منم با دخترعمه ام نشسته بودیم جیک و جیک میکردیم مامان آرش هم رفت گرفت خوابید خلاصه من و دخترعمه ام سر درددلمون باز شده بود از تجربیات اوایل زندگیش میگفت و اینکه اون موقعها به خاطر نه نگفتن مجبور بوده خیلی چیزایی رو که دوست نداره تحمل کنه و دعواهایی که با شوهرش داشته سر خانوادش و اینها بوده ولی الان مستقل تر عمل کرده و تجربه اش بیشتره و کاری رو که دوست نداره انجام نمیده و خلاصه به منم میگفت همینطوری باش.. اگر بچه میخوای محکم وایسا جلوش.. قهر کن... واقعا یه کاری بکن... حرفتو بزن.. همیشه محکم باش... اگر خودت محکم  و قوی بودی بیشتر مورد توجهی و بیشتر روت حساب میکنند ... خلاصه خیلییییییییی لذتبخش بود تا عصر که دیگه مهمون داشت و رفت و ماهم پاشدیم بریم با امام رضا خدافظی کنیم  چون فرداش دیگه باید!!!!!!! برمیگشتیم .... یه وقت خدای نکرده زیارتمون باطل میشد اگر بیشتر میموندیم.... !...  قبلش هم رفتیم یه پاساژ مخصوص طلافروشهاست که داماد عمه من یعنی شوهر دخترعمه 2 اونجا مغازه داره چون مامان آرش میخواست انگشتری که واسش به قولی آرمین و سارا کادوی تولد گرفته بودند عوض کنه و گوشواره بخره... خلاصه رفتیم ولی با کارمزدهای بالای  تهران که روش کشیده بودند قیمت طلای واقعیش خیلی پایینتر بود و اصلا ارزش نداشت عوض کنه ضمن اینکه اصلا چیزی معادل اون گوشواره نداشت دیگه هیچی به هیچی... من خودم یه مقدار پول پس انداز داشتم که میتونستم یه تیکه طلا برای خودم بخرم تازه هم کارمزدش کم بود هم اینکه دامادمون آشنا بود و به قیمت خود طلا حساب میکرد منتها چون نمیخواستم آرش و مامانش بفهمن من پول اضافه ای هم دارم دیگه رو نکردم ( خیلی بدجنس شده ام نه؟ ) مامان هم که طبق معمول هول میزد بریم زودتر قبل از اذان دوباره یه سری چیز که کم خریدم بخرم!!!!!!! ماشالا خداروشکر خوبه پول نداشت اندازه یه کوه سوغاتی خرید... اونهم چرت و پرت... دیگه ما که واقعا نا نداشتیم و تندتند هم رفتیم حرم ... حالا ول کن هم نیست ازینهاست که اهل جلسه و اینهاست بعد هزار تا فتوا و اینها میده .. من وقتی میرم حرم یا زیارت یا هر جای معنوی اصلا برام مهم نیست که مثلا نماز جماعت بخونم یا نمیدونم نماز ورود به مسجد و سلام و اذن دخول و اینها ... کلا دلم هرجور پر بکشه با دلم راه میام... یه وقتی ممکنه یه حالی تو یه نماز فرادا ولی از عمق دل و جان توی یه زیارت متروک خیلی بیشتر حس آدمو به خدا و کائنات نزدیک کنه تا یه نماز دستجمعی با آداب و اصول کامل!.... حالا اینهم هی هول میزد بدو بدو برسیم به نماز جماعت.. من میگفتم باباجون من الان که خلوته میخوام برم اصلا زیارت کنم.... بعد خودم نماز جماعت میخونم بذار تو حال خودم بمیرم... ولی مگه ول کن بود یکریز هم حرف میزد حرف میزد حرف میزد دیگه یه بار با اشاره به آرش رسوندم که مامانت دیگه داره رو دست بابام میزنه ها یه جوری جمعش کن من واقعا حال و حوصله و اعصاب بیخودی فک زدن ندارم.... خندش گرفته بود...والا ازبس ما زیاد حرف نمیزنیم دیگه عادت کردم زیاد حوصله اینکه یکی بخواد متکلم وحده بشه را ندارم...!!!! دیگه خودمو عقب انداختم که مامانه با آرش راه بره من همون با نگاه کردن به گنبد و گلدسته ها تو اون غروب زیبای پنجشنبه حالی داشتم با خدا.... دیگه زیاد هم محلش نمیذاشتم خودمو میزدم به نشنیدن.... مهم نبود اون کلا با خودش هم حرف میزد...!... دیگه بعد از نماز زنگ زدم به مامان و باهاش حرف میزدم دوباره آرش مثل شکاکها اومده بود میگفت با کی داری حرف میزنی!!!!!!! آخه مثلا تو حرم به اون قداستی من میخوام با کی حرف بزنم؟؟؟؟؟... حالا این بماند تا بعدا یه پست درمورد همین شک ها و اینها بعدا مینویسم... بگذریم... حالا مامانه رو بگو... همچین جوگیربازی با موبایل ایرانسل!!!!!!! زنگ زده بود انگلیس به سارااینها! یعنی اون گوشی ثانیه ای از دستش نمی افتاد مسخره... حالا اونها هم بیرون بودند این هی با مادرشوهره حرف میزد و سفارش که تا من تو حرمم اگر اومدند بگو زنگ بزنه من بگیرم سمت حرم دعا کنه.... که اونها هم نیومدند...  پدرشوهرو مادرشوهر دخترش برای عید رفته اند اونجا ، ویزاشون هم 6 ماهه است... این هم همچین می نشست میگفت آره سارا هنوز دوروز نشده تحملش تموم شده میگه حوصلشونو ندارم... اعصابمو خرد کردند... همش مریضه مادره و آه و ناله میکنه... من اونطوری نیستم... سهیل میگه تو اگر بیایی 1 سال هم بمونی من دوست دارم و مشکلی ندارم... حالا سهیل بیچاره واقعا حرف دلشو زده یا نه خدا میدونه!!!!!!! اینو نگه چی بگه... تو اونطوری نیستی که دم به دقیقه مینالی آخ پامو ببین زانوم اندازه یه توپ پینگ پنگ خالی شده .. آخ آخ آخ مُردم.... آخ آخ اخ معده ام میسوزه.... چرا من اینطوری شدم؟... والا من تو عمرم با اینکه خیلی هم مریض شدم ولی اینقدر آه و ناله و ناز و نوز نکردم... این همش درحال ناز و ادا بود... بعد هم هی آخ اخ اخ..  درسته حالا سن بالا اقتضاش همین جلب توجهاست ولی دیگه مردم الان اعصاب خودشونم ندارند چه برسه با نازکشی بقیه... انتظار هم اگر داشت که عسل بیاد براش موضع درد را بماله شرمنده!!!!!! ناز عسلو تو زندگی زناشوییش کسی نخریده که عسل بیاد ناز تورو بخره! ( تو دلم میگفتم آره ماست بند نمیگه ماست من ترشه! ، مشک آنست که خود ببوید نه آن که عطار بگوید!!...  ) حالا تو هم برو ببینیم و تعریف کنیم!... بگذریم.

.

اون شب شب خاصی بود.. غروب پنجشنبه و صدای دعایی که از بلندگو پخش میشد... وداع با امام غریب... آسمون پرستاره زیبا بالای سرم و حرم طلایی و روشن روبروم... انگار فقط دلم میخواست من باشم و اون... و چقدر تو این لحظه ها دنیا ناچیز و بی ارزشه... دیگه حرصهای بیخودی ای که دودقیقه قبلش میخوردی و ال چی کار کرد و بل چی گفت و اینها معنی نداره... خدایا ببین پس اونها که میان مکه درِ خونه تو چه حالی دارند.... دیگه رها بودم از زمین و آسمون.. رها بودم از کون و مکان... یه چیزی منو میکشید سمت خودش ... و من فقط تو دلم میگفتم آقا جان.. من غریبو  ببین که به چه حال غریبی اومدم به زیارتت...  آقا جان من خیلی غریبم.. نه تو این شهر که حس میکنم تو این دنیا خیلی غریبم... آقا جان من اون سالی که اومدم اینجا توبه کرده بودم از گذشته ام و از تو خواستم شفاعتم کنی پیش خدا ... ازت خواستم که اگر خدا منو بخشید اونوقت ازدواج کنم... وقتی آرش اومد خواستگاریم حس کردم خدا منو بخشیده و نشونه اش هم ازدواج با آرش بود... حالا دوباره اومدم که بگم نجاتم بدی... اگر این زندگی مال من نبوده و من اشتباهی انتخابش کردم ، اگر این یه آزمون الهی بوده ، از خدا برام صبر بخواه تا بتونم نداشتنشو تاب بیارم ... اگر هم مال منه خودت یه بار دیگه پیش خدا برو و بهش بگو تورو به همون قرآن ، تورو به همین غریبی ات ، تورو به همین فاطمیه مادرت زهرا ، من به اندازه کافی تنبیه شده ام... بذار روی خوش زندگی را هم ببینم... آقا جان ، من هم چیز زیادی از این زندگی نمیخوام جز یه شوهر سربراه و یه بچه سالم و صالح و یه آرامش و همین... تورو به غریبی ات آقا جان ... منو دریاب.... همینطوری با خودم تو دلم حرف میزدم و میرفتم.. آرش بردمون اون زیرزمین که میگن اصل قبر امام رضا اونجاست.. رفتیم و اونقدر رفتیم  و تو اون وسط پله ها و اینها دوباره از حرم اصلی سردارودیم.. دوباره برگشتیم و پرسون پرسون پیداش کردیم.. وقتی رسیدم اونجا تصور هم نمیکردم که بتونم نزدیک برم... یهویی زدم زیر گریه.... گریه میکردم و سکوت کامل.. مامان آرش انگار از اون حالت من خیلی دلش یه طوری شد بهم گفت عسل من قلبم میگیره ولی بیا تا جایی که نفسم بکشه میرم جلو و تو هم دنبالم بیا شاید دستمون رسید.. محال بود... محال بود.... فاصله من با اون ضریح اندازه یه گردان آدم بود.... همه زرنگ.. همه مشتاق.. همه طالب.... محال بود.. ولی رفتم... پرده اشک جلوی چشممو گرفته بود و هیچ جارو نمیدیدم... وقتی به خودم اومدم که دستم رسید به ضریح.. با دست خودم پول انداختم تو ضریح... نفسم گرفته بود ... با همون جمعیت هل داده شدم عقب... همه چیز در چند دقیقه اتفاق افتاد فقط در چند دقیقه.... بین ایستادن پشت سر اونهمه گردان تا برگشتن به همون جای اول فقط چند دقیقه گذشت...  باورم نمیشد... انگار معجزه شده بود... حالا مگه من اشکم بند میومد؟.. یعنی تا رفتیم و رسیدیم به آرش و مامان هم نشست حالش جا بیاد من همینطور گریه میکردم مثل ابر بهاری.. آرش که تا اون موقع اینطوری گریه منو ندیده بود ( من کلا یکی از ضعفهام اینه که توانایی استفاده از این ابزار زنانه را ندارم.. به غرورم برمیخوره.. تنها باید باشم برای اشک ریختن وگرنه محاله ممکنه گریه ام بگیره )   همینطوری داشت هاج و واج نگاه میکرد و خندش گرفته بود!... دیگه یه خورده حالم جا اومد ولی تو حال خودم بودم... انگار سبک سبک شده باشم و بی غم و درد... تو حال خودم بودم و سکوت.. تمام راه برگشتنو.. دلم نمیخواست حرفی و فکری و چیزی ، ذره ای اون حال خوب را ازبین ببره.... حال و حوصله خرید کردنهای مامان راهم نداشتم... فقط خودم بودم و حال خودم.. همین.

.

حالا اون وسط پسرعموی آرش هم زنگ زده بود بهش که سوغاتی برام سوهان بیار ( حالا یکی واسه اینها توجیه کنه سوهان مال قمه دلبندم نه مال مشهد!!!!!!! ) هی میگفت براش بخریم منهم گفتم به من چه بگو مامانت بخره براش... اولین عید ازدواجمون 4  نفر ریختند خونه ما دستشون یه جعبه شیرینی نگرفتند سه روز خوردند خوابیدند حالا من بیام براش سوهان بخرم؟... تو بگو یه هل پوک... حالا هی میگفت اینهمه واسه اره اوره خریدی واسه اینهم بخر مگه چند تومنه؟.. گفتم اصلا تو بگو مفته .. من نمیخرم... بعدشم واسه هیچ اره و اوره ای نخریدم جز اینکه مثلا خواهرم تو مسافرتشون برای من کلی چیزمیز خریده بود... والا.... صدسال سیاه.. بعد تو این هیری ویری مامانش شنیده بود فکر کرده بود بچه ازش خواسته خودشو انداخت وسط من میخرم.. بعدش گفت به من عیبی نداره بچه است دلش خواسته... وقتی روشنش کردم که بچه کجا بود اونهم پشیمون شد چرا زودتر نگفتم و خرید براش!!!!!!!.. والا به خدا.. آدمهای رند و پررو.. ما ندیدیم یکی زنگ بزنه ارد بده برام سوغاتی بیار !!!!!!!!.... بگذریم دیگه خسته و کوفته و خالی از انرژی ، سرشار از یه حس معنوی برگشتیم خونه... اون شب هم دیگه دوباره پسرعمه ام اینها اومده بودند  و عروسکش راهم دخترکمون دیده بود و ظرف یه دقیقه اول فکر کنم منهدمش کرده بود... یعنی مامانش میگفت حداقل بهش میگفتم بذار خاله بیاد ببینه عروسکت سالمه بعد بزن لهش کن!!!!!!!.. بچه های امروزی خداییش خیلیییییییییییییییی بیش فعالند ها!... حالا شب هم موقع رفتن یه بساطی داشتیم بیا و ببین... میگفت نمیرم خونمون...  اینها هم بیان... عمو تو بیا .. خاله تو بیا... اصلا من نمیرم... پیش مامانی ( عمه ام ) میمونم... واااااااااای گریه و اشک و جیغ و اونقدر مامان باباشو عصبی کرد تا به زور و کشون کشون بردنش... عمه ام هم دلش کباب شده بود طفلکی... دیگه اینهم ازین.... شب موقع خواب عمه اومده بود همینطوری حرف میزدیم یهویی شروع کردم برای آرش تعریف کردن زندگیش... از پرپرشدن اون جوون تا زندگی این یکی پسرعمه ام... از تنهایی هاش... از دست دادن شوهرش تو جووونی... از اینکه نوه شو زن پسرعمه خدابیامرزم نذاشت که دیگه بیاد اینها ببیننش ...  از خیلی مسائلی که شاید جاش نباشه اینجا بنویسم... فقط همینقدر بگم که عمه من کوه صبر و درده...  آرش همینطور داشت گوش میکرد... چقدر تحسین داشت این زن برام.. که با اونهمه درد .. با اونهمه مشکلات بازهم تمام قد روبه دنیا ایستاده بود و صبوری میکرد.. چقدر برای آرش تحسین برانگیز بود.... تا مدتی بعد موقع خواب داشت حرفشو میزد....  باز هم عمه ام صدام کرد و بهم عیدی داد... حالا تازه با کلی شرمندگی که جلوی شوهرت نگو زیاد نیست.. ما باید بار اول برای اون کادو میخریدیم... همه چیز عجله ای شد و .... ولی من هم جلوی آرش و هم جلوی مامانش گفتم چون اون مبلغی که عمه ازش خجالت میکشید 4 برابر عیدی ای بود که مامانش و عمه اش بهمون دادن....  اون شب آخرین شبی بود که درنزدیکی امام رضا نفس کشیدیم و خوابیدیم.

.

صبح زود بیدار شدیم.. در گرگ و میش هوا نماز خواندیم... عمه هام از زیر قرآن ردمون کردند و پشت سرمون آب پاشیدند... کاری که در تمام مدتی که جاهای مختلف مهمان بودم هیچکس برایم انجام نداده بود... چه حس خوبی بود.... نان خریدیم برای صبحانه و با امام رضا خداحافظی کردیم و به راه افتادیم.... راه برگشت هم همانقدر طولانی بود ولی دیگر اشتیاق چندانی در من نبود... درعوض مامان آرش کبکش خروس میخوند و خواب و درد و همه چیز از وجودش رخت بربسته بود ... دائم با تلفن حرف میزد و صدای قهقهه هاش نشانی از سرخوشی داشت... ظهر بود که یه جا نگه داشتیم و درکنار ترکمنها که نان می پختند ایستادیم و نان تنوری خریدیم و کلی عکس انداختیم و جلوتر مسجدی بود که نماز خواندیم و دوباره راه افتادیم... بازهم مناظر زیبا منو مجذوب خودش کرده بود و آرامش درونی ام حال عجیبی بهم داده بود... تو راه رفتن به مشهد یه تابلو دیدیم که نوشته بود بندر گز ، آرش گفت اینجا فانوس دریایی داره ، اون موقع مادرش هی مخالفت کرد که الکی راهو دور نکنیم و برگشتنی بریم.. برگشتنی که رسیدیم اونجا دیگه ذوق زده رفتیم  که کشتی ها و فانوس دریایی رو ببینیم ولی دریغغغغغغغغغغغغغغغ... یکی از بومی ها که داشت با اسب میگشت تو ساحل شاید کسی سوار بشه برگشت گفت اینجا سالهاست که دیگه  فانوس دریاییشو برداشتند کشتی هم مثل سابق نمیاد... چه میدونم بهرحال اونجا هم یه خورده تو ساحل گشتیم و عکس انداختیم و دیگه راه افتادیم سمت مازنداران ... حالا این مامان یعنی واقعا خودشو نشون داد .... بعد از خریدایی که کرد و تموم شد شروع کرد نالیدن که وااااااااااای من پول ندارم.. پول قسطهامو همشو خرج کردم حالا رفتیم دم عابربانک پول برداره داره حساب کتاب میکنه مثلا برای کل روزها تا آخر تعطیلات که شماله و بعد از عید تا حقوق بریزن واسه خرجی خونه اش 25 تومن دیگه باقی مونده!!!!!!!!! بعد من دیگه واقعا کفرم درومده بود و  بهش هم گفتم شما مگه نمی گفتید پول بذاریم بریم مشهد و بعدش هم که آرش هم 300 تومن قرضتونو داد بهتون دیگه پس چطور اینقدر همش کم آوردید؟... شروع کرد به الکی حساب کتابهارو کنار هم گذاشتن که نه اون که آرش داد که میره واسه قسطهام ... بعد یه قسط فلان جا دارم.. یه صندوق پیش فلانی دارم... یه مقدار باید قرض فلانی را بدم... یه مقدار گذاشتم واسه سارا گردنبند خریدم دادم مادرشوهرش!!!!!!!  ... یعنی قشنگ فهمیدم این مغلطه بازیارو آرش از کی به ارث برده .. چون مثلا تو راه هم هی می گفت بند گز را رد کردیم بندر نمیدونم قبل گرگانه ... بعد گرگانه و هرچی ما میگفتیم نه بابا رد نکردیم برگشته بود زنگ زده بود داداشش و از اون پرسید من گفتم شرط می بندیم اووووه کری میخوند که من یعنی اینجاهارو نمیشناسم؟   وقتی داداشش هم حرف مارو زد  حالا شروع کرده خندیدن و حاشا کردن... حالا اصلا مهم نبود ... رو سرش شرط بندی نکرده بودیم که ... بیا و ببین چه مغلطه ای می کرد منم خنده خنده به آرش گفتم دیگه فهمیدم تو به کی رفتی! ....... خلاصه اینکه مسیر برگشت هم 13 ساعت طول کشید و ما در کمال خستگی و لهیدگی رسیدیم به مقصد....

.

و اما موضوعی که توی مسیر پیش اومد و منم حرفمو خیلی محترمانه زدم و منعکس فرمودم این بود که  مامان حرف انداخت و در وصف خوش سفری و دست به جیبی اش و اینکه تمام فامیلهای شوهرش مشتاقند که باهاش برن مسافرت شروع کرد سخن پردازی کردن.... حالا این وسط بگم که توی همین مسافرت ، و حتی مسافرت پارسال عید راهم بماند که آرش برشون داشت دنبال خودمون یه روزه رفتیم آبگرم و اونجا هم نه تنها دست به جیب نکرد یه خوراکی بخره و فقط ناهارو با خودش جوجه آورده بود که شام هم همونو خوردیم و اونجا هم هی اخ و تیش میکرد که وای بو میده .. وای طبعم نمیکشه بیام تو آب.. وای من اصلا از دریا و آب بدم میاد!!!!!!! ما خوش مسافرتی ای از ایشون ندیدیم... امسال هم که گفتم... ( مادر آرش ازین زن لوسهای وسواسی بوده که زیادی برای شوهره ناز میکرد و خریدار هم داشته... شانس ما ژنتیک آرش به باباش نرفته و کلا از مامانش به ارث برده!!!! ... وسواس تمیزی داره... خیلی ادا اصول میاد.. همش میگه جز خونه خودم لب به غذا جاهای دیگه نمیزنم.. ازینهاست که بازی میکنه با غذا ولی خوب از اونهاش نیست که بی احترامی کنه.. یه جوری محترمانه خودشو مثلا سر سفره نگه میداره و خیلی هم خوش اشتهاست ولی من دقت کرده ام مثلا تو غذا خوردن زیادی بازی بازی میکنه تا اون چیزی که باب طبعشه گیر بیاره.. بهرحال بگذریم ) تو همین مسافرت تو راه برگشت من گفتم دلم میخواد تو کوه فقط کباب بخورم واسه همین بعد از جنگل گلستان یه جا وایسادیم و مامان خانوم با اینکه هی گفت من اصلا چیزی نمیخورم و تو راه بدم میاد چیزی بخورم و ازین کلاس گذاشتنها خیلی هم خوب کبابشو تا ته خورد... دوباره تو راه مشهد که بودیم اولش جوگیر شده بود میگفت یه روز بریم مهمون من  شاندیز یا کوه سنگی!!!!!!!!!!!! بعدش تو مشهد که بودیم باز جوگیر بازی که امروز به عمه ات اینها زحمت ندیم بریم بیرون یه ساندویچی چیزی بخوریم بعد بریم خونه!!!! بعد حالا واسه من اصلا مهم نیست ولی آرش همونجا برگشت گفت ساندویچ چیه!... یعنی با اینکه میدونه آقا پسرشون غیر از برنج لب به هیچی نمیزنه و اهل ساندویچ و اینها نیست باز داشت ازروی سخاوت پیشنهادات عجیب غریب میداد!!!!!! انگار مثلا بخوای ازروی رفع تکلیف یه کاری کنی که مدیون کسی نباشی.. حالا اینهم بماند تا راه برگشت.... ما تو راه برگشت فقط ازین نون روغنیهای مشهدی خریدیم تا یه جا وایسیم و وسایل صبحونه بخریم و صبحونه بخوریم... که کلا مامان خواب بود و من و آرش هم  که زیاد اهل صبحونه نیستیم رفتیم یه کله تا همونجا که گفتم ظهر وایسادیم.... حالا بعدش دوباره همینطور رفتیم تا رسیدیم به گرگان ، من و آرش گرسنمون بود اساسی....  رسیدیم به هزارپیچ گفتیم بریم ببینیم چطوریه یه ناهاری چیزی هم بخوریم... رفتیم دیدیم غذا اینها اون بالا نداشت برگشتیم پایین و دیگه گشنه وتشنه بودیم هی ما داشتیم از حال میرفتیم اونوقت مامان هی می گفت من اصلا گشنم نیست ... سیر سیرم... ازبس نون خوردم ... میریم شمال یه چیزی شب میخوریم.... حالا آمار هم گرفته بود که داداشش اینها میخواستند شب برن جایی مهمونی و اگر میرفتیم هم چیزی برای خوردن پیدا نمیشد... یه جارو پیدا کردیم خیلی باصفا بود و همه هم جیگر میخوردند من هم هوس جیگر کردم دیگه وایسادیم حالا داره اونجا حساب کتاب میکنه با خودش و من بلندبلند که قیمتش اینه تعداد سیخهارو میشمره که ببینه چقدر میشه با هزینه هاش مثلا اون حساب کنه... منم گفتم مامان بشین بخور حالا ببینیم چقدر میخوریم بعدش هم نیازی نیست شما حساب کنی... من اجازه نمیدم... خلاصه اینهم از این... خداییش هم ذره ای برام اهمیت نداشت.. بهرحال من برای خوش گذروندن به خودم و آرش داشتم همه کار میکردم.. ولی اینکه بیایی هی ادعا کنی همه به خاطر خوش سفری و دست به جیبی من میخوان با من برن مسافرت جوک سالی بیش نبود.... حالا یه بار بیشتر خانواده عموی آرش نرفته اند مسافرت که اونهم همه شون از اول جلوی چشم خودم دیدم به تعداد نفرات خانوادشون دونگ گذاشتند و بعد هم اینو برده بودند دیگه میگفت نذاشتند من دست تو جیبم کنم... اونهم هنری نبود و من متوجه نمیشم بین 15 نفر آدم حالا نذاشتند تو دست تو جیبت کنی الان خیلی خوش مسافرت و دست به جیبی؟؟؟؟؟؟....  بعد از اون سال هم همون داماد عموش که تعریفشو کردم دیگه مسافرت ایلی و قبیله ای را تعطیل کرد و هرسال خودش میره با زنش مسافرت... همون که حالا ایشون زنگ میزدند به دخترعموهه و میگفتند اگر ثانیه ای صدای منو نشنوه روزش شب نمیشه و همش میگه زودتر برگردید بیایید من دلم تنگ شده!!!!!! ( از همدان هنوز برنگشته میگفت زودتر شما از مشهد بیایین شمال من ببینمت!!!!!!!!!!!!!! آره!!!!!!! باشه.. !!!!! ) بگذریم تمام اینهارو گفتم تا برسم به موضوع حرف اصلی...

.

اون موقعی که از خودش تعریف می کرد در ادامه باز شروع کرد که ما اون موقعها با باباش و رفیقهای باباش و خوهرای من دستجمعی میشدیم چندتا ماشین و میرفتیم مسافرت همه جا می رفتیم...  الان این مسافرتهای تنهایی به من مزه نمیده... منم برگشتم گفتم اتفاقا من و آرش برعکسیم... اصلا از جمع و شلوغی خوشمون نمیاد و ترجیح میدیم دوتایی بریم مسافرت.. .آرش هم تأیید کرد و گفت آره بابا من که اصلا حوصله شلوغی ندارم... ادامه دادم که الان اکثر جوونها همینطوری اند... همین دخترعموی آرش که شما میگید هم اگر دقت کرده باشید فقط سال اول خانوادگی رفتند با شما مسافرت دیگه هرجا رفتند خودشون دوتایی رفتند... آرش هم می گفت اصلا جمع یعنی چی؟ یه جا میخوای وایسی یکی نمیخواد وایسه یکی میگه بریم یه جای دیگه هزارتا نظر میدن.. میخوای یه چیزی بخوری یکی حساب جیبشو میکنه یکی دوست نداره هرکی یه چیزی میگه باز.. ولی آدم اگر تنها بره این مشکلات نیست... میتونه با کلاس بره قشنگ یه جا خودش جا بگیره... هروقت دلش خواست بیدارشه هروقت خواست بخوابه هرچی خواست بخوره.... منهم ادامه دادم اتفاقا بهترین مسافرتهایی که من تو عمرم رفتم مسافرتهای دوتاییم با آرش بوده و بس... حتی با خانواده خودم هم بهم خوش نمیگذره.. اصلا با هیچکس ! غیر از آرش بهم خوش نمیگذره!!!!!!!.... مادرش گفت نه بابا الان عمو اینها ( کعبه آمالاش تو زندگی برتر خانواده عموی آرشه! ) هرجا میرن دستجمعی با دختر و پسر و عروس و داماد میرن... گفتم ولی معلوم نیست که اون عروس یا داماد زیاد راضی باشند... گفت: بهرحال راضی هم نباشند مجبورند... وقتی عمو گونی گونی برنج به عروسه میده و ازلحاظ مالی تأمینشون میکنه مجبوره به پدرشوهرش احترام بذاره.... گفتم این اجباره خودتون هم میگید... ولی ته دلش هیچکس راضی نیست... بازگفت الان خانواده اون یکی عموش همه عروسها وقتی مهمونهای 40-50 تایی دارند میرن خونه همدیگه کمک میکنند انگار خواهرند... کسی جرأت نداره اعتراضی کنه .. تا بوده همین بوده... حس کردم یه خورده بهش برخورد چون داشت خیلی تند جواب میداد که: الان عروسها دیگه مثل سابق نیستند .. والا کی جرأت داشت قبلا رو حرف پدرشوهر مادرشوهرش حرفی بزنه... همون سحر هم تا زمانی که بابای آرش زنده بود جرأت نمیکرد حرف بزنه... اونهم همینطوری هی می گفت نمیام شمال و خوشم نمیاد و همش با آرش دعوا میکرد.. منهم یه بار به آرش گفتم آرش ولش کن میخواد بیاد میخواد نیاد.. والا... ( سعی می کرد با مثال زدن اون بگه تو هم مثل اونی!!!!!! ) گفتم اینجا که ما میاییم اسمش شمال نیست.. شمال یعنی دریا و جنگل.. وگرنه یه روستا بری واسه شام و ناهار خونه مردم اسمش شمال نیست.. اگر اونهم اعتراضی داشته حتما به همین مدل بوده... گفت ما ( جمع بست ) همین را هم دوست داریم.... گفتم بعله هرکسی بین فامیلها و هم خون و همزبونش خوشحاله.. منهم امسال رفتیم کاشان سرد بود همش خونه بودیم.. به من بد نگذشت ولی آرش کلافه شده بود... آرش هم گفت آره بابا اصلا داشتم دق میکردم.. حالا حالاها نمیرم!!!!... گفتم خوب دقیقا منم همینطوری ام.... شما میگید قدیما با خواهرت اینها میرفتید... اگر شما هم اون موقعها با خانواده عمو اینها میخواستید برید اینور اونور شاید به بابای آرش اعتراض می کردید... الان من جرأت ندارم با خواهر خودم یه قرار مسافرت بذارم... با خانواده خودم نمیرم تا حد ممکن چون به خواسته آرش احترام میذارم... برعکسش هم باید باشه...  بعد گفتم الان مادرشوهر پدرشوهر سارا رفته اند اونور ، خودتون دارید میگید تحمل نداره و هرروز داره غر میزنه و میگه اونها طبقه پایینند این میاد بالا چون حال و حوصله شونو نداره... گفت نه بابا اونها اخلاق ندارند الان سهیل میگه تو بیایی من یه سال هم دوست دارم بمونی... گفتم این تو حرفه مامان... تو عمل جوونهای امروزی نه من نه سارا نه هیچکس تحمل کسی را ندارند زیاد.. این یه حقیقته... وگرنه از بد بودن شما و این و اون نیست.. کلا الان مردم حوصله خودشونو ندارند.. مردم گرفتارند و اونقدر بدبختی دارند که دیگه به این محفلهای دستجمعی و اینها نمیرسه... گفتم الان یه سوال از شما بپرسم؟... آیا همین سارا حاضر بود با خانواده شوهرش دستجمعی برن مسافرت یا همش با شما میومدند؟.. گفت نه بچه های اون به من عادت داشتند اصلا غیر از ما با کسی نمیرفتند ... گفتم  ولی سهیل راضی نبود... همش میگفت خداروشکر ما رفتیم خارج از دست این چیزا راحت شدیم!!!!!!.... اصل موضوع اینه که هیچکس بد نیست یا ربطی به خوش سفری و بدسفری و اینها نداره ، نسل الان حوصله جمع رو ندارند ... و اینکه هرکسی با فامیل خودش راحت تره و این یه موضوع عجیب غریبی نیست... دیگه مامانش ساکت شد و گفت آره بابا همه همینند.. الان سمیرا و آرمین مگه با من میان شما هم بهترین کار اینه که میایین شمال خودتون برید بگردید بعد شب بیایین خونه... ( تو دلم گفتم دقیقا ... والا اونها هرجا تو بری یه جا دیگه اند فقط آرشه که حالا میگه خوشم نمیاد و بازهم میبردت اینور اونور.. بعدشم مگه ما میریم جایی تو میذاری هی زنگ و زنگ مردم منتظرند بیایین ناهار و شام.. حالا مثال همین را هم در ادامه خواهم نوشت! ) بگذریم.. اینهم یک عدد عسل که اگر حرف دلشو نمیزد غمباد می گرفت.. البته من بعدا تو یه فرصت مناسب به آرش هم گفتم که مامانت خوبه منهم ناراحت نیستم از اینکه باهاش میریم اینور اونور... هرچند اگر همین اتفاق برعکس بود تو با مادر من اینهمه مسافت همسفر نمیشدی  ولی طفلکی مسنه دیگه حال و حوصله مارو نداره... والا تنهایی مسافرت هم به من و تو بیشتر خوش گذشته... گفت خوب چیکار کنم گفت این فلان کادو را داده اون فلان کادو را منهم گفتم پسر بزرگم ببرمش مشهد ... وگرنه منهم اینطوری تنهایی راحت ترم خداییش.. گفتم ولی ازین منبعد من نه دلم میخواد با خانواده خودم برم جایی نه با مامان.. خودمون و خودمو را عشقه والسلام.. ضمن اینکه من واقعا میخوام با تو توی مسافرتهام حتما کیش و شیراز هم برم... اونجاها چون بار اولمه اصلا دوست ندارم کسی باهام باشه... بعدش هم مامان باید یه همزبون داشته باشه که بهش خوش بگذره.. الان هم ناچاریش بود وگرنه اگر با عمه ات اینها برنامه داشتند اصلا نمی اومد... دیگه آرش هم چیزی نگفت... حالا ببینم چقدر دیگه تیغم واسه آینده میبره... اینهم از رسیدن دوباره ما به شمال... تا الباقی ماجرا...

ادامه دارد...

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/02ساعت 14:43 توسط عسل خانومي| |

3

صبح ساعت 6 بیدار شدیم.. تو هوای گرگ و میش بهاری ، راه افتادیم... راه مشهد از شمال خیلی قشنگه... همه جا مناظر سبز یکدست بود.. من بیدار بودم و حض میبردم ولی مامان آرش اون عقب واسه خودش قشنگگگگگگگگ میخوابید.. طولانی هاااااااااااا.. اصن یه وضییییییی... من و آرش  هرجارو به نظرمون قشنگ میومد از مسیر منحرف میشدیم میرفتیم یه دور میزدیم .. مثلا تو گلستان رفتیم ناهارخوران و بعد هم آب بندان ولی مامان میگفت من نمیام پایین... آدم اینجاهارو باید دستجمعی بره از صبح بساط پهن کنه ناهار ( کلا تفرجگاه بدون خوردن بی معنیه!!!!! ) و اینها و میگفت ما همیشه سه چهارتا ماشین بودیم با خواهرم اینها ( دقت کنید ... این نکته داره )! و کلی رفیق رفقای بابای آرش میرفتیم مسافرت ، من و آرش که محل نمیذاشتیم.. کلا دوتایی بیشتر خوشیم ... هم من حوصله آدم اضافی ندارم هم اون... ما هم دیدیم اینطوریه نگه میداشتیم و پیاده میشدیم و عکس مینداختیم و سوار میشدیم و کلا تاااااااااااااااااااااا  بین راه که آرش دیگه خسته شد و کنار یه سری از این ترکمنها که یه عالمه روسری و شال و صنایع دستی که توی باد یه هارمونی قشنگ ایجاد کرده بودند نگه داشتیم و آرش گرفت خوابید یه ساعت و مامان هم مثلا اومد پایین که من تنها نباشم ولی قشنگ گرفت رو زیرانداز خوابید و منم که مجذوب اونهمه زیبایی و رنگ شده بودم رفتم پیش ترکمنها و کلی هم باهاشون دوست شدم و دیگه وقتمو گذروندم و تنهایی کنار سبزه ها نشستم و با خدا و امام رضایی که دیگه داشتم بهش نزدیک میشدم حرف میزدم و یه جور آرامش قشنگی داشتم... خیلی قشنگ... بالاخره آرش هم بیدار شد و دوباره راه افتادیم دیگه طفلکی یه کله رانندگی کرد تااااااااااا بعد از اون جنگل گلستان که وایسادیم ناهار خوردیم و  نماز خوندیم و دوباره راه افتادیم تاااااااااااااااااااااااااااااااا ساعت 8 که رسیدیم مشهد...

.

یکی از عمه های من خونه شون مشهده و دخترعمه هام و پسرعمه ام هم اونجان... من قبلش به مامان گفته بودم زنگ بزنه که میریم خونه عمه ام... ولی آرش و مامانش مخالف بودند و میگفتند نه بابا .. بریم جا بگیریم...  حالا با اون اوضاع وشلوغی مشهد و بارون و برف و سرما ، هتل که گیر نمی اومد و منهم محال بود بیام همچین هزینه ای کنم ... ستاد اسکان زائران نبودم که بیام شبی 300-400 تومن بدم به هتل .... تازه باید میرفتیم ازین اتاق و سوئیتهای اطراف حرم که مامان آرش همش میگفت با دوستاش میان میرن اونجاها و با زیارت یه دقیقه راههه!!!!!!!!  بعد من خوشم نمی اومد برم اونجاها چون واقعا تصور تمیزی ازشون نداشتم... به من چه اصلاً من گفتم میریم مشهد دیگه وظیفه نداشتم بیام هتل بگیرم که... اگر من و آرش بودیم محال بود مخالفت کنه ولی چون مامانش بود هی ارد میداد... ... بعدشم عمه ام و متعاقباً بابام ناراحت میشدند که من 900-800 کیلومتر کوبیدم رفتم اونجا و نرفتم ببینمشون... منهم تمام هماهنگیس هامو کردم و به عمه ام هم زنگ زدم و آدرس گرفتم و دیگه هوا هم به قدری سرد و برفی بود که آرش وقتی رسیدیم مشهد بی هیچ مقدمه ای رفت به همون آدرس ...دیگه وایسادیم و براشون شیرینی خریدم و خلاصه اون یکی عمه ام هم امسال اونجا بود خوب بود..  استقبال گرم عمه ام اینها و محیطی که هم خون تو اونجا هست ، و نزدیکی به امام رضا به قدری حال منو خوب کرد که تمام غصه هام یادم رفت... وای که عمه ام اینها هم همش هی حرف از بچه دارشدن من میزدند و بی رودرواسی به آرش میگفتند یعنی چی؟... زود باشید و اینها... اگر این دغدغه و موضوع نبود خیلی بهتر میشد ولی بهرحال تا بوده همین بوده.. تا مجردی همه میگن سال دگر خونه شوهر.. خونه شوهر میری میگن سال دگر بچه به بغل... کسی میدونه ادامه اش همینجائه؟ یا بچه به بغل بودی هم یه چیزی دیگه میگن؟.. بهرحال از شدت خستگی همه ولو شدیم وخوابیدییییییییییییم هرچند من مدتی با عمه هام نشستم حرف زدن و خندیدن ولی اونها هم طفلکی ها دوتا زن تنهان زود میخوابن و بیدار میشن...

.

صبح بیدار شدم و دوباره دورهمی داشتیم تا آرش و مامان بیدار بشن... خلاصه صبحانه خوردیم ما و باز شروع کردیم حرف زدن و خندیدن و این وسط هم عمه داشت یه سوتی ای میداد که گفت راستی آرش خان داداشم گفت خونه تون چی شده؟.. یهویی من و آرش سرخ شده زود جمعش کردیم و اشاره کردم که مامانش نمیدونه بعدا تعریف میکنم!.. خلاصه مامان آرش که از بدو ورود فقط با فک و فامیلهاش تلفن میزد هی قرار پلوخوری میذاشت و خیلی شیک هم ازطرف ما به همه قول میداد که ما تا جمعه بیشتر نمیمونیم و جمعه برمی گردیم.. من آی حرص میخوردم... بعد میگفتم مامان آتیش که نیاوردیم هی میگفت نه .. شهر زیارتی آدم زود خسته میشه... اینجا هم مزاحم این دوتا پیرزن شدیم درست نیست و ... البته من بسیار ممنون بودم که به فکر عمه های من بود ولی اصل قضیه این نبود دیگه تابلو بود که دلش همش پیش فامیلهای خودشه... اصلا یه اداهایی درمیاورد مثلا زنگ میزد به دخترعموی آرش ( دختر جاریش ) قربون صدقه یه وضییییییی.. بعد همش میگفت این دختر عاشق منه اصلا اگر روزی یه بار باهم حرف نزنیم روزش نمیگذره! حالا طرف با شوهرش رفته بود همدان این الکی نمک می پاشید حرصم میگرفت.. میخواستم بگم خدا بهتون ببخشدش!...  بگذریم.. صبح که بیدارشدیم تا آماده بشیم نزدیک نماز ظهر بود ... میخواستیم بریم حرم که دیدم دوتا نوه عمه هام که یکیشون امریکا زندگی میکنه و برای عید اومده بودند ایران اومدند.. دیگه نشستیم حرف زدن و خندیدن و  اونها هم تعجب کرده بودند ما چه بی خبر رفتیم... بعد این عمه های منم شبیه بابام و البته خودم یه کمی همچین زبون تند و تیزی دارند... بعد هی اشاره میکردند به من که حالا بعد اینهمه مدت اینو ( مادر آرش ) را چرا دنبال خودتون آوردید؟... حالا این اشاره بازیهاشون هم بامزه بود منم که دلم پر بود کلی دلم خنک میشد .... حالا خداییش مامان آرش بازهم میگم برای بار هزارم هم میگم نه زن بدیه نه بدجنسه نه هیچی... ولی کلا من دوست ندارم تو مسافرت و گردش و اینها با کسی برم.. حتی با مامان و بابای خودم هم.. چون بابام که کلاً خوش مسافرت نیست... مامانم هم وقتی می بینم آرش میره تو قیافه عطاشو به لقاش میبخشم... از اون طرف هم واقعا دلم نمیخواست مامان آرش باهامون بیاد بی هیچ دلیل خاصی.. دلم نمیخواست.. نه اینکه بخوام عروس بازی کنم نه اینکه اون مادرشوهر بدیه نه.. فقط دلم نمیخواست.. همین... خلاصه ما رفتیم حرم و زیارت کردیم و خیلیییییییییی هم شلوغ بود خیلیییییییییی... فقط میشد از دور وایساد و سلام کرد... دیگه تو صحن نشستیم و نماز و دعا خوندیم و آرش هم که گم کردیم تا پیداش کنیم یه پروسه ای بود.. نگو اون بیچاره درست وایساده بود ما گم کرده بودیم و اشتباهی از یه صحن دیگه رفته بودیم... خلاصه  اون روز تا ساعت 4 ما بیرون بودیم ... حالا آرش هم ازبس صندلهاشو میپوشید تو راه ، یادش رفته بود کفشهاشو از شمال بیاره.. خدایا با اون صندلها اصلا دلم میخواست بکشمش.. دیگه رفتیم یه جا براش دوباره کفش خریدیم ... این کفش هم داستان داره تو راه حرم میرفتیم و من کیف نبرده بودم ، مامانش عابربانک داشت بعدش کفشو حساب کرد... جالبه تو تمام حساب کتابهای ما این کفشو هی حساب میکرد و همینطوری هی 5 تومن 10 تومن از حساب آرش کارت شارژ میخرید تا رسید بدهی ما به 20 تومن... هنوز که هنوزه هم هر حسابی با آرش داره اون 20 تومنو اضافه میکنه...!!!!!! یعنی حتی پیش خودش نگفت اصلا عروسم هیچی... پسر بدبختم مثل چی اینهمه راهو رانندگی کرد ... تمام این سفر یه قرون اینها نذاشتند من دست تو جیبم کنم اونوقت 20 تومن دادم حالا مثل بچه های دیگه ام که سوغاتی براشون میخرم واسه اینهم بذارم به حساب سوغات اصلاً .. هی چندبار جلوی من گفت.. منهم گفتم اون حساب شماست و آرش.. آرش باید حواسشو جمع میکرد کفششو میاورد ... حالا دیگه هروقت پول داشت خودتون باهاش حساب کنید تا دیگه حواسشو جمع کنه!!!!!!!

.

موقع ناهار پسرعمه ام هم با خانومش و دختر دوست داشتنیش اومده بودند اونجا و دیگه غروب من و آرش را بردند مشهرگردی و کل مشهد را گشتیم .. مامان نیومد و میگفت پام درد میکنه و خلاصه ما رفتیم و هوا هم سرد بود ، رفتیم الماس شرق حالا من گیر داده بودم اون فواره هه را که تا سقف میره میخوام ببینم .... دیگه این پسرعمه ام هم شوخ یعنی کشت مارو از خنده.. اونقدر هم خونگرمه خداییش از بغل آرش جم نمیخورد و اونقدر خندوند مارو سر این فواره و هی میگفت بذار اون دایی رو ببینم بهش میگم دخترش اینهمه راه اومده از تهران واسه یه فواره!... بعد جو میداد آقا زودتر دکمه شو بزن بریم کار داریم!... حالا با اون لهجه مشهدی یکی نبود بگه تو که خودت بچه اینجایی چرا هی ذوق میکنی!... خلاصه رفتیم تو کافی شاپ و بستنی مهمون پسر عمه ام بودیم و  تو این وسط دختر عمه سومی ام ( من سه تا دخترعمه دارم و دوتا پسرعمه  ، که یکی از پسرعمه هام جوون جوون ایست قلبی کرد و در کمال ناباوری با وجود یه بچه چندماهه از دنیا رفت... داغ این جوون به قدری همه را داغون کرد که بابای من درجا موهاش سفید شد... دیگه مونده همین یه پسرعمه که خیلی برامون عزیزه.. این پسرعمه ام یه ازدواج ناموافق داشت ولی الان خداروشکر قدر زن و زندگیشو میدونه و ثمره ازدواج دومش یه دختر فوق العاده دوست داشتنیه... یه وقتهایی وقتی می شینم به گذشته نگاه میکنم پیش خودم میگم اون موقع که پسرعمه ام میخواست ازدواج کنه اونقدر من تو تمام فامیل دور از دسترس بودم که عمه ام اینها جرأت نمیکردند حرف منو پیش بابام بزنند... همه فکر میکردند داماد بابای من باید مصداق به کس کسونش نمیدم باشه.... بار دوم هم که میخواست ازدواج کنه براش میگشتند دنبال یه مطلقه...  البته خانومش یه دختر بود که عقد کرده به هم زده بود اونقدرا مطلقه نبود..کی فکرشو میکرد من.. دختر دایی فلانی که اسمش تو تمام این فامیل فقط یه دونه است بیام با یه کسی ازدواج کنم که نه تنها ازدواج دمشه که تازه بچه هم داره.... اونوقت اون آرش با اون رفتارای پررو و اعتماد به نفسش ، این از پسرعمه ام که مثل پروانه دور زن و بچش میگرده.... ای روزگار.. چه میدونه آدم فرداش میخواد چی بشه... بعدها همیشه خاله ام که تو جریان اختلافات من و آرش هست همیشه می گفت کاش تو عروس عمه ات میشدی عسل.. حداقل از خون خودت بودند.. اینقدر اذیت نمیشدی... چه میدونم والا.. تقدیر من هم این بود بگذریم! )  دختر عمه 3 زنگ زد که اگر میرید خونه دخترعمه 1 منهم میام اونجا ببینمت... ولی ما دیگه دیر رسیدیم خونه عمه و بعد از شام رفتیم خونه دخترعمه 1 که دخترش از آمریکا اومده بود.. خیلیبامزه بود اونهم یه نی نی داشت یه دختر لپووووووووو.. یعنی ازاونها که اول لپ بوده بعدا دست و پا دراورده.. بعد اینها تایم خواب و بیداریشون تغییر کرده بود و دیگه ما رفتیم درحد یه پذیرایی و دخترعمه 2 راهم اونجا دیدیم که به خاطر دیدن من وایساده بود و داشت میرفت... من براشون یه جعبه شکلات گنده خریدم ... همون شب شوهر دختر عمه ام کلی عیدی از وسط قرآن به همه داد یعنی مامان آرش دهنش باز مونده بود... شوهر دخترعمه ام خیلیییییییییییی پولداره ... یعنی واقعا خونه دوبلکس با مبلها و دکوراسیونی که اصلا شاید آشپزخونه طبقه اولش فقط اندازه کل خونه ماست...  تو هر اتاقش یه حموم با وان ... به قدری دکوراسیون و تجهیزات خونه دخترعمه ام قشنگ بود که مامان آرش واقعا ساکت مونده بود... چون اون هم خودش اهل وسیله خونه و اینهاست خیلی کف کرده بود ... خیلی خوشحال بودم که مادر آرش تمام اینهارو دید.. درسته که برای من یه ارزن هم ارزش نداره و تمام اینهارو قلا تو فامیلم زیاد دیدم... ولی لازم بود ببینه که چه کسانی برای من و به اسم بابام برام دولا و راست میشن....  یه خورده اونجا من و پسرعمه ام داستانهای خنده دار تصادفاتمونو تعریف کردیم کلا تریپ لوده بازی و اینها دیگه برگشتیم خونه عمه.. مامان آرش اول نمیخواست بیاد ولی اومد... نمیدونم چی شده بود  وسط فایملهای من کلاً خجالتی شده بود!.... بعد یه چیزی این آرش و پسرعمه ام همش میخواستند به سریال پایتخت برسند هول میزدند بیا و ببین... بعد خنده دارترش اینجا بود که عمه ام وقتی مامان آرش با فامیلهاش حرف میزد به من میگفت چه بامزه ، لهجه مادرشوهرت شبیه نقی یه!!!!!!!!!!!! بهرحال اون شب هم خوب و خوش تموم شد... عمه من هم که ماشالا ایزوی ارتباط با داماد و اینهاداره و همیشه مامان منو که کلا تو این چیزا زیاد حس و حال نداره راهنمایی میکنه ، از همون روز اول مامان آرشو پیش خودشون جا داد و اتاق خوابشو دراختیار من و آرش گذاشت... واقعا راحت بودیم... البته آرش مشکل سیگار داشت که خیلی قشنگ تو اون مدت کم کرده بود....

ادامه دارد....

نوشته شده در شنبه 1393/01/30ساعت 16:47 توسط عسل خانومي| |

2

آخر شب دوم که وسیله ها بسته شده بود و همه چیز آماده بود و یه شور و حال خوبی هم بین من و آرش ایجاد شده بود ، من نشستم سر گوشیم و شروع کردم  از بیکاری یه عالمه اس ام اسهایی که داشتم را دونه دونه پاک کردن.. مثلا چون وسطشون یه متنی چیزی بود که قشنگ بود میخواستم نگه دارم ، نمیتونستم کلشو یهویی یه دیلیت بزنم پاک بشه ، بهرحال سرم گرم این مضوع بود که یهویی آرش کلید کرد بدجور و سؤال و جواب که اینهمه اس ام اس داشتی؟.. مال کیه؟.. کی وقت کردی اینهمه بنویسی.... اصلا  تو عوض شدی الان 6 ماهه ، شبها میبری گوشیتو تو اتاق به بهونه خوابیدن و من وقتی میام خاموش میکنی!... برو ببین قبلنا واسه گوشیت هرچندوقت شارژ میخریدی جدیدا من دقت کردم یه روز درمیون شارژ خریدی  و ... با شناختی که از آرش تو اینهمه سال دارم میدونستم اصلا تمام این حرفهاش بهونه است و دچار شک شده... چون خودم شک و تردید را خوب میشناسم میدونستم مثل خوره افتاده تو جونش و هرچی هم من دلیل بیارم مسخره است ، من که خودم میدونستم شبها تا خوابم ببره میرم به « پو »  غذا میدم و تمیزش میکنم و  باهاش بازی میکنم و میخوابونمش... اینهم یه واکنش احمقانه عقده ایه که دارم انجام میدم.. وگرنه من الان باید با این سنم بشینم بچه مو بزرگ کنم نه « پو » را ، من که خودم میدونم وقتی آرش میاد میخوابه چون نور اذیتش نکنه منم گوشی را میذارم کنار ، من که خودم میدونم اگر همین شب عید هم به دوستام اس ام اس تبریک عید نمیدادم ، عمراً سی سال کسی بهم اس ام اس نمیزد ، من همه اینهارو میدونستم ولی شک یه چیزیه که ذهن و فکر طرف را فلج میکنه.. من چون خودم این دردو کشیدم خوب میفهمیدم آرش چی میگه ، بهرحال اون هی الکی ادامه داد منهم برگشتم گفتم آرش تازه الان یه درصد ... حال منو درک میکنی... من جلوی چشم تو اس ام اسهای دوستامو پاک میکنم تو حالت اینقدر دگرگون میشه ، اونوقت من میدونم که تو تماسها و اس ام اسهای اون زن رو دور از چشم من پاک میکنی و من میدونم ولی حرفی نمیزنم... حالا فهمیدی شک چقدر بده؟.. تو الانش هم حتی یه اپسیلون از حال بد منو که می افتم به استفراغ و لرزیدن را نمیتونی درک کنی... من چیزی برای پنهان کردن ندارم... اینهایی هم که تو میگی همش زاییده ذهن و تخیل خودته... تو از صبح تا شب از من اصلاً خبر نداری که کجا میرم ، با کی هستم ، چی کار میکنم اونوقت من اونقدر احمقم که اگر چیزی پنهانی داشته باشم بیام جلوی تو بشینم پاکش کنم؟.. نه عزیزم... من اگر چیزی داشتم مثل خودت همون پشت در پاک میکردمش... ولی ... ولی ... ولی آرش ظاهرا مجاب شده بود منتها تمام رفتارش نشون میداد که داره خودخوری میکنه.. تا گوشی من زنگ میخورد و میدید کلاً با سپیده یا مامانم دارم حرف میزنم ولی همش میپرسید کی بود؟.. چی گفت؟ ... اس ام اسهارو واقعا نگاه میکرد... اصلاً بعید بود... من خیالم آسوده بود ولی بهش گفتم آرش اینطوری نکن ها... اونوقت منم بدتر به تو گیر میدم ، زهرمارمون میشه همه چیز .. . یعنی  از اون شب تا تمام مسافرت کار اون بود که گوشی من زنگ بخوره هی پرسو جو کنه ، متقابلاً گوشی اونهم زنگ میخورد من درحال پرس و جو بودم... کلا شده بودیم مثل این دوست دختر ، دوست پسرایی که تازه یه ماهه باهم آشنا شدند .... من کلافه شده بودم .. چون تا من گوشی بی صاحابو میگرفتم دستم این بشر اونقدر خیره نگاه میکرد که  واقعا به خودم شک کرده بودم... این موضوع را فعلاً همینجا نگه میدارم تا بعد...  

.

روز سوم تا از خواب بیدار شدیم و رفتیم خونه مامان آرش ، ظهر بود دیگه ماهم بعد از ناهار حرکت کردیم به سمت شمال... آرش خیلیییییییییی تو هم بود و بهونه اش هم این بود که کمرم درد میکنه و بین راه هم جاشو با آرمین عوض کرد و آرمین رانندگی میکرد و آرش خوابید... آرشی که به قول آرمین ، با وجود اخلاق گندش ، خوش مسافرته ولی به قدری تو خودش بود که انگار مجبورش کردی به زور ، من هم که کلاً دل خوشی نداشتم از این اوضاع تو دلم همش میگفتم حالا اگه مونده بودی تو اون خراب شده و زر و زر  رابرا میرفتی با بچت بیرون و با خانوم در تماس بودی نه کمرت درد میکرد نه خوابت میومد نه حالت بد بود ، من احمقو بگو که دارم انگار پول میدم به یه پیرزن و دوتا پسر آنرمالش که توروخدا بیایین با من بریم مسافرت ، انگار مثلا مرده بودم که به جای اینها برم با مادر خودم مسافرت یا اصلا با یکی که بهم خوش بگذره... مامانش هم اون روز تولدش بود بعد بیا و ببین ، با اون سنش چقدر ذوق میکرد و عقب ماشین بشکن و بالا بنداز ، و برنامه ریزی که امشب میخوام کیک بگیرم و ببریم خونه دایی و بزن و برقص ،  تو دلم میگفتم چه دل خوشی داری.. خوش به حالت... بعد تو خونه شون که رفتیم ، برگشته بود میگفت سارا و آرمین برام انگشتر گرفتند ، سمیرا هم برام مانتو خرید ، یهویی آرش هم گفت منم دارم میبرمت مشهد !!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد حالا تو راه داشت به همه مخابره میکرد که اینطوریه و آرش میخواد تولدم ببردم مشهد و عسل هم که هرسال برام کیک میخره ( بعد جالبه هزینه کیک و مشهد و همه چی به عهده من بود اونوقت به نام آرش... بعد همین من که تو عمرم یه بار هم کیک تولد از این خانواده نگرفتم... اونوقت همین آقا پسرش که همیشه به من میگه مگه بچه ای تولد تولد و اینها ، الان باید مامان جونشو جمع میکرد... حرصم میکرفت من واسه مادر بینوای خودم تا حالا ازین قرتی بازیا نکردم.. حرصم میگرفت یه بار جرات تعارف زدن به مادرمو نداشتم که بیاد بریم مشهد ، حرصم میگرفت واسه بهشت زهرا رفتن هم مادر من سوار ماشین مهران میشه و بابام سوار ماشین ما ، داغ تو دلم بود مادر من هییییییییییییییییچ توقعی از هیچکس حتی از بابام نداره... حرصم میکرفت بابام تنهایی رفته بود پیش فامیلهاش ، سپیده اینها هم همش تو عیددیدنی بودند اونوقت مادر بیچاره من تنها تو خونه بود هربار که زنگ میزد آرش مثل اینها که دزد گرفتند خیره نگاه میکرد ببینه چی میگه اونوقت اون بیچاره پشت تلفن همش میگفت مادرجون برید به سلامت ، به مادر آقا آرش هم سلام برسون.. بهتون خوش بگذره.. یه بار نگفت من تنها بودم منم میبردید ، بعد که به زبون اومدم همین مادر آرش برگشت گفت خوب اونهم میاوردید ... آخه آرش جلوی مامانت اینها سیگار نمیتونه بکشه وگرنه که عیبی نداشت اونهم بیاد.. بابات باید به فکر باشه باهم برن مسافرت  ...!!!!!!!!!!!!!!! من زیاد حرف نمیزدم...  تو خودم بودم... به خودم میگفتم خاک تو سرت.. حقته... بدبخت...  اینها هم دیگه اون آدمهای سابق نیستند.. زبون دراز شده اند.. هرچی تو خوب دولا شدی اینها خوبتر دارن سوارت میشن... بگذریم..  رفتیم و رسیدیم شمال.

.

امسال عید که هوا خیلی سرد بود .. مردم هرجا میرفتند درگیر سیل و برف و بارون  میشدند.. ما که رسیدیم شمال هوا به قدری سرد بود که حد نداشت... بعد هرکی هم میگفت میخواید برید مشهد؟.. برفه و راه بسته است و ازین حرفها... یعنی  حالم بهم میخورد که اینها هم بدشون نمیاد همچین تا 13 به در بمونند و برن همش این خونه اون خونه بخور بخور... بیقرار بودم.. دلم تو سینه تندتند میزد... تحملشون برام سخت بود... آرش هم وقتی میدید که من بهیچوجه حاضر به موندن تو شمال نیستم میگفت باشه حتی اگر ماشین نتونستیم ببریم میریم قائمشهر ماشینو میذاریم اونجا و از اونجا با قطار میریم... به محض رسیدن ، ما راه افتادیم خونه این تازه درگذشته ها که آرش رفته بود ختمشون من نرفته بودم ، تو این فاصله ، آرمین که گوشی قبلی آرش را گرفته بود ( همون که فامیلشون خرید ولی پولشو نداد و بعد هم به زور فرستاد ، همون گوشی قبلی من ) داد به من که انگار یه سری شماره ها توش مونده بود و بهیچ وجه پاک نمیشد میگفت باید چی کارش کرد و اینها منم تو گوشیه داشتم ور میرفتم که یهویی دیدم شماره سحر را به اسم خودش سیو کرده ،  دیگه حالم به قدری بد شد که رسماً افتادم به لرزیدن... هوا هم سرد منم رنگم شده بود گچ دیوار و یه اس ام اس هم آرمین براش فرستاده بود که: خواهش میکنم!... همین... دیگه بقیش پاک شده بود... آقا منو نمیگی...گوشی را که میدام بهش گفتم: تا حالا فکر میکردم شما پشت منید ، اما انگار امسال همه تون خوب با گذشته برادرت سرو سر پیدا کردید... نمیدونم چه بدی درحقتون کردم که تاوانش اینهمه پنهانکاریه.. تو دیروز جلوی من به سحر بدوبیراه میگی  و مامانت قسم میخوره که هرگز به شما زنگ نزده اونوقت الان اینطوری... هرچقدر از پنهانکاری آرش کشیدم بس نبود که حالا همه تون دست به دست هم دادید؟.. دسستون درد  نکنه آرمین جان... آرمین هم گفت عسل اینطوری نیست... طرف دیروز زنگ زد با مامان حرف زد.. ( شماره قبلی مامان آرش دست آرمینه و همونه که سحر قبلا تو اون پروسه تکمیل دفترچه تلفنش بارها گرفته بود ) مامان  هم کلی شستش گذاشت کنار بعدش به من گفت اون شماره مو پاک کن این یکی را سیو کن!!!!! منم دیگه سیو کردم... بعدهم من یه پاسور داده بودم به بچه ، اونهم اس ام اس داد تشکر کرد منهم نوشتم خواهش میکنم.. گفتم بسه آرمین.. به من هیچ ربطی نداره تو چی نوشتی و اون چی گفته... بسه... شماها رسماً دارید برای من قسم میخورید درحالی که من حس میکنم.. بو میکشم... میفهمم که امسال همه تون دارید دروغ میگید اونوقت بازهم میای چرت و پرت تحویل من میدی؟... گفت ببین عسل الان داریم میریم خونه دیگران.. بذار من و مامان بعدا برات توضیح میدیم.. دیگه بماند که حال من تو اون عیددیدنی های اجباری چه حالی بود... اصلا نمیفهمیدم چی بهم تعارف میکنند و چی میگن... حس میکردم تمام اون آدمها دور از من با لبخند نشسته اند و به طور مبهم و گنگ یه چیزایی زمزمه میکنند... همونجا هم دوباره سحر زنگ زد رو گوشی آرش بعد این هی میگفت آره شمالیم خدافظ.. اون یه چیزی میگفت این هی میگفت باشه خدافظ باز اون هی یه چیزی میگفت و قطع نمیکرد این هی می گفت بچه کجائه؟.. گوشی را بده بهش... باز اون حرف میزد...  مکالمه نسبتا طولانی بود ... مامان که دید من همینطوری قیافم تو همه رفته  به آرش گفت کیه؟ چی میگه؟.. بچه است؟... آهان بچه است داره آرش بهش میگه چیزی نمیخوای برات بخرم؟... مثلا چیزایی رو که میشنیدیم همه بلند میگفت و میخواست وانمود کنه بچه است من حساس نشم  منم دیگه بلند جوری که اون طرف سیم هم بشنوه برگشتم گفتم آرش در صندوق عقب  رو باز کن ، نه مامان جان ، مادر بچه است!!!!!!!!! بعد انگار طرف دیگه صدای ماهارو شنید و ماشین و اینها قطع کرد... آرش هم میگفت داره میگه تو رفتی شمال منم بچه را ببرم ورامین عیددیدنی منم گفتم باشه!!!!!!!!!  آرش هم بیچاره بود.. حال اونهم خراب بود.. حال منم خراب بود.. حال تمام این زندگی مشترک هم خراب بود... حال هرچیزی که به ما دوتا مربوط میشد هم خراب بود... وقتی برگشتیم مامان منو صدا کرد تو آشپزخونه و گفت : ببین عسل بعد از اینکه اون روز اون یارو نذاشت آرش بچه را  بیاره ، آرمین همونجا تو خونه عمه اینها قاطی کرده بود و میخواست بره دم در خونشون یا زنگ بزنه به مادرش اینها و بشوردش و بذاردش کنار... بعدش تو همین درگیری ها که من قسمش میدادم کاری نداشته باشه و بشینه سرجاش و به اون مربوط نیست آشغال زنگ زد به همون خطی که شماره شو داره و دست آرمینه.. آرمین هم داد به من .. منم بهش گفتم  بچه ازلحاظ قانونی حضانتش با مائه.. ولی اگر لطف میکنیم و میذاریم دست تو باشه از خوبیمونه... وگرنه تو حقی نداری اجازه ندی بیاد اینجا.. عسل هم الان 5 ساله که دیگه عروس ماست.. تا ابد که نمیتونی جلوی دیدنشونو بگیری.. کمااینکه تا الان هم چندبار همو دیده اند شاید اصلا تو خبر هم نداشته باشی ولی من تا الان نه از عسل حرفی راجع به بچه شنیدم نه بی احترامی ای... هربار هم خیلی خوب با بچه رفتار کرده... برای عسل اصلا مهم نیست که بچه تورو ببینه یا نبینه.. اون زندگی خودشو داره کاری هم به کار تو نداره.. اونهم برگشته گفته به خدا من کاری ندارم.. اصلا بیایید یه هفته یه ماه ببریدش پیش خودتون اصلا ببریدش شمال.. باید بیاد پیش عمه و عموش و شما ولی من نمیتونم قبول کنم عسلو ببینه.. نمیخوام بدونه نامادری داره ( همون حدس من که جلوش وانمود میکنند آرش خونه مادرشه و زنی درکار نیست!!!!!! ) من الان سه تا خواستگار خرپول تو سعادت آباد دارم ( تأکیدش رو سعادت آباد خیلی برام جالبه جوری میگه هرکی ندونه انگار توی تهران یه بالاشهره یه پایین شهر ، بالاشهر سعادت آباده و پایین شهر خونه اینها!!!!!!!!!!!! ) ولی من به خاطر بچه ازدواج نمیکنم...  مامان هم گفته اون به ما ربطی نداره که تو ازدواج میکنی و نمیکنی...  منتی هم سر ما نذار.. تو هم برو ازدواج کن... اما کاری به مسائل اینها نداشته باش... اونها دارن زندگیشونو میکنند... تو هم برو زندگی کن.. اگر پشیمونی هم دیگه فایده نداره اون موقع که من مانتو و چادرتو قایم میکردم که نری باز دودقیقه ای فرار میکردی میرفتی باید پشیمون میشدی نه الان... بچه را هم من فعلا مسئولیتشو قبول نمیکنم که با خودم ببرمش شمال... خودش دوست داره بهم هم گفته ولی من گفتم باید بزرگ بشی بعداً ...  من همینطور که الان تو دخالت کردی تو این موضوع بهت تذکر دادم اگر عسل هم برعکس بخواد تو دیدن اون بچه دخالتی کنه بهش تذکر میدم ولی خداییش تا الان نه حرفی زده نه هیچی... ( تو دلم میگفتم آره قشنگ نقش یه هالوی پپه رو براش از من ترسیم کردی!!!!!! ) خلاصه اینکه بعد این حرفها منم گفتم راستش من حس میکنم اون زیادی داره  فعالیت میکنه.. مخصوصا امسال... آرش هم کلا جلوش واداده.. من شک دارم.. کلا مشکوکم.. اصلا شاید هم بخواد باهاش زندگی کنه.. برای آرش که بد نیست.. وگرنه این موضوع بچه که امسال هم شما اینقدر بهش اشاره کردید که همه فامیلتون میپرسند و حرف مردم و اینهارو چرا داره به جون میخره؟.. چون میخواد برگرده با زنش و بچش ، منم راحت تر رد کنه برم... مادره هم همش میگفت نه به خدا بعید میدونم.. محاله . اینها.. منم گفتم اصلا من امسال عید شاید آخرین سالی باشه که اینجام کی میدونه؟ ولی من تصمیم گرفتم با همین دایی که 5 سال پیش شاهد عقد ما بود و اون عمو که بزرگتر فامیلتونه حرف بزنم. من حرفامو میزنم.  من همه چی را رو میکم... من اجازه نمیدم خیلی راحت آقا آرش دست یکی رو بگیره به عنوان زنش تو این فامیل بعد دوباره دست یکی دیگه را بگیره ببره... من حرف دارم... من کلی حرف دارم... مامانش دیگه چیزی نگفت ولی بعدش دوباره منو گیر آورد و گفت به آرش گفتم که همه چی رو بهت گفته ام.. من چیز پنهونی ای ندارم... اونهم دعوام کرد که تو زندگیتون چرا دخالت میکنم و چرا به تو گفتم اون زنگ زده...  نه که بخواد تو ندونی چون فهمیده تو خیلی ناراحتی نمیخواد تورو ناراحت تر کنه... ... از روز اول عید مامان آرش گیر داده بود که شما چرا بچه دار نمیشید و تمام فامیلها صداشون درومده !!!!!!!! و  خلاصه هرکی به من زنگ میزد و هرکی میدید مارو همش میگفت بچه بچه... بعد جالب بود تا چندصباح قبل آرش دیگه موافقتشو اعلام کرده بود که امسال اقدام میکنیم ولی دوباره برگشت به موضع قبلی خودش با استدلال : ما هنوز بچه ایم و .... بچه نمیخوایم و این چرت و پرتها... تو این دیدو بازدیدها هم همش مامان میگفت که من با آرش حرف میزنم.. شما تا زمانی که خودتون بچه دار نشید این زنه دست از سر زندگی شما برنمیداره و هی میتازونه... ولی من حس میکردم این آرشه که دیگه این زندگی را نمیخواد و دلیل مخالفتش هم برای بچه دار شدن همینه که  دلش با این زندگی نیست... یه جا هم که باز طبق معمول یکی از فامیلهاشون گفت حامله نیستی وقتی اومد بیرون قاطی کردم که به قران اگر یه نفر دیگه بپرسه و برگردی بگی هنوز بچه ایم به همه میگم که مشکل از توئه و بچه ات هم آزمایش ژنتیک دادیم معلوم شده مال تو نیست.. اونقدر این شایعه مسخره را تو فامیلهاتون میندازم که همه شون باورشون بشه.. حالا ببین .. اگر آبرو برات گذاشتم من امسال؟... اون که همش ساکت بود یا مثلا میگفت به کسی ربطی نداره ... منم تمام اینها که تو ذهنم بود همش یه جورایی تو ذهنم موند... نه فرصتی شد تو این شلوغی ها با عموش حرف بزنم نه اصلا من آدمی نبودم که بخوام این موضوع را مطرح کنم... یه جور تف سربالا.. الان مثلا میخواستم به دایی و عموش بگم که چی؟.. زن سابقش زنگ میزنه؟... واسه بچه دارشدن اقدام نمیکنه؟.. خوب این به مردم چه ربطی داشت؟.. فقط خودخوری میکردم ولی خوبیش این بود که جلوی مادرش که ثانیه به ثانیه همراهمون بود حداقل تمام حرفامو میزدم.. اون خودش واسه رسوندن به دیگران کافیه!!!!!!...  بهرحال همه چیز همین بود و تمام... من ولی حالم بد بود.. حالم بد بود.. آروم بودم... بی هیچ دلهره ای و اینها ولی غمگین بودم.. غم انگار تمام وجودمو گرفته بود... تماااااااااااام وجودمو... انگار دارم دل میکنم... حس میکردم وقتی بخواد چیزی تموم بشه همه چیز دست به دست هم میده تا تموم بشه...

.

 اون شب آرش گرفت خونه داییش خوابید ولی مامانش علیرغم میل باطنیم منو کشوند خونه اون یکی برادرش که کیک ببریم و تولد بگیریم... دیگه رفتیم... نمیخواستم برم.. میخواستم پیش آرش باشم ولی نه کنار اون آرامش داشتم نه دیگه برام مهم بود در نبودن من میخواد چی کار کنه؟.. تمام وجودم غم بود و بی تفاوتی... کیک هم خریدم.. مثل آدمک کوکی... یه کیک بزرگ برای تولد مادر آرش... فقط واسه اینکه خودش زبونی گفته بود خواستم کنف نشه... هیچ احساسی پشتش نبود... هیچ ارادتی.. هیچ احترامی.. رفتیم و اینها هرچی زدند و رقصیدند من از جام تکون نخوردم... واقعا دلیلی برای شادی کردن نمی دیدم.. اون سالهای قبل یه دل خوش و یه انگیزه داشتم... اینهارو از خودم میدیدم ولی امسال حس میکردم هیچچچچچچچچ قرابتی باهاشون ندارم.. شب هم برگشتیم و خوابیدیم به این امید که فردا از اونجا نجات پیدا کنیم و بریم مشهد...

.

روز بعد هوا بهتر بود ولی باز از اون دوستهاشون که پرسیدیم  گفتند  هوا بهتر شده راه باز شده ولی تو گردنه از جنگل گلستان به بعد نمیتونید برید ... اون روز هم موندیم.. اون روز هم همینطور تمام وقتمون به عیددیدنی گذشت... عبث و بیخودی... هیچی به هیچی... وقتی خونه زندگی پسرعموهاشو که هر سال یه مدل و یه دکوری عوض شده یاد خونه زندگی خودمون  می افتادم..  اونها هم پسرعموهای این بشرند... ولی همچین گرم و صمیمی با خانواده.. با بچه هاشون.. همچین گرم.. همچین خوب... همه چی عادی عادی در جریان ، اونوقت ما خونمون شبیه خوابگاهه... از خونه ما میپرسیدند به دروغ یه چیزایی می گفتیم...  نگاه میکردم طرف میگفت شب عید فقط 20 میلیون خرج کردم این دیوارو برداشتم اون مبلو خریدم... اونوقت مقایسه میکردم با خودمون... درسته که امسال قرض داشتیم و اونها واجب تر بود ولی کلاً ما برعکسیم... هرکی دهنشو بازکنه هلپی تمام سرمایه یه سال کار کردنمون را میریزیم تو دهنش ...  عوض کردن مبل و این چیزا واسه ما نیومده... اصلا مگه ما حق داریم؟.. ما فقط باید لالمونی بگیریم هرچی دیگران درمورد حق خودشون و حقوق معوقه شون! و عقده هایی که  در تمام زندگیشون داشته اند و حق حق حق مسلم شون دستور دادند ما بگیم چشم... یه قرون از آرش من امسال ندیدم و نگرفتم.. اونوقت  عیدی هم از من گرفت داد به خوانوادش.. بعد تازه میگفت بهت میدم بهت میدم.. پس گرفت دودقیقه بعد گفت میخوام بنزین بزنم.. بعد مثل این عقده ایا میگفت به خواهرت عیدی بدیم ولی به مهران من نمیدم... من ازش خوشم نمیاد و این حرفها.. حالی به حالی یه بار با یکی بد میشه دوباره کارش که بهش می افته خوبه بعد دوباره ازش بدش میاد!!!!!!... سر این موضوع هم واقعا گیر میداد... تا جایی که میشد بحث نمیکردم.. اصلا ظرفیتشو نداشتم دیگه... اگر می فهمید که من دارم یه تنه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد عید واسه آقا و خانوادش و خونه زندگی خرج میکنم باید لال میشد اگر نمیشد حتما نمیفهمید یا خودشو به نفهمی میزد دیگه... اونوقت 500 تومن فقط ریخت واسه آقازاده.. اونجا که میریخت ، به فکر یخچال خونه و آجیل و کفش و لباس خودش و عیدی خانوادش و تولد مادرش نبود اونوقت وقتی رسید به اینها یادش افتاد پول نداره و مسافرت نمیره و دلش خوش نیست . هرچی دارو ندارش بوده داده رفته...  بگذریم... دیگه شب هم  قرار شد صبح ساعت  6 راه بیفتیم سمت مشهد... منتها من همش میگفتم تا خود مناره و گلدسته را با چشمم نبینم باور نمیکنم ما به قصد مشهد اومدیم اینجا!!!!!!!

ادامه دارد...

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/25ساعت 13:49 توسط عسل خانومي| |

فروردین ماه سال اسب :

1

سلام.. سلام ... سلام... سلام سال اسب ، سلام سال  نو ، سلام دوست من ، سلامیییییییییییییییییی به وسعت 24 روووووووز دلتنگیها  و نبودنهایم... سلامییییی همراه با بهترین آرزوها برای سال جدید ، سلااااااااااااام!

همانطور که گفته بودم امسال من کلا خیلی آروم و بی دغدغه به استقبال بهار رفتم...   روز  چهارشنبه  آخر سال که موقع برگشتن از سرکار با سپیده قرار گذاشتم و رفتیم تو این حراجی هایی که دم عید ی تو اکثر جاها بساط کرده بودند و خسته و له و لورده ولی با روحیه ای بالا !!!!! برگشتیم ، فرداش آرش که رفت دنبال بچه منم رفتم خونه مامانم اینها از صبح زود قرار آرایشگاه داشتم ، دیگه موهامم امسال  مدنظرم بود که دودی تیره کنم و اگر شد هایلایت نقره ای بندازم توش ، دیگه این دنگ و فنگها تا ساعت 2 بعدازظهر طول کشید و خیلیییییییییی قشنگ شد ولی خودم حس میکردم اون رنگ دودی پایه اش نسبت به چیزی که میخواستم روشن تر شده ، بعد آرش هم زود اومد چون انگار بچه میخواسته با مامانش بره خرید عید و دیگه ما هم خودمون عصر با بابا سه تایی رفتیم خرید که بابا طبق معمول هرسال برای آرش و مهران لباس بخره ، خلاصه هول هولکی هم برگشتیم خونه و دوباره با آرش رفتیم دم خونمون آجیل و چیزای ضروری و لازم را  بخریم و اومدیم که آرش میخواست بره مثلا حموم و اصلاح کنه که یهویی دیدیم واااااااااااااااااااااای آب قطع شده .. خدایاااااااااااا.... دیگه تا موقع سال تحویل  خداروشکر اومد ... سال تحویل شد و مثل همیشه تلفن به مامان آرش و مامان بابای من و عموی آرش و خاله من و خلاصه اینجوریا...

.

 شروع امسال برای من نمیشه گفت خوب نبود... اتفاقا خوب هم بود ... آروم هم بود ولی در ادامه همون موضوعات همیشگی سحر ، حس میکنم امسال ، برخلاف هرسال ، اون زیادی داشت دست و پا میزد ...  الان که دارم نگاه میکنم انگار همه چیز از اول سال دست به دست هم داد تا من همین اول امسال تکلیف زندگیمو مشخص کنم... من امسال اون عسل ساکت بی زبون و مداراکن همیشگی نبودم... یه حس غریبی بهم میگفت یا بلندشو و واسه زندگیت بجنگ یا با این منوال به سالگرد ازدواجت نرسیده فاتحه این زندگی خونده است ، من امسال حرف زدم.. من امسال وایسادم ، من امسال اون چیزایی که آزارم میداد را به زبون آوردم... من امسال یه چیزی از خدا خواستم ، اینکه اگر این زندگی قسمت منه ، که هیچ ولی اگر نیست خودش نشونه هایی رو سر راهم قرار بده که بتونم دل بکنم و برم ، و از خدا صبر خواستم  برای تحمل این اتفاق بزرگی که صددرصد ناخوشایند بود... بگذریم...  روز اول عید قرارمون این بود که بریم خونه مامان آرش ، بعدش هم بریم خونه مامان من ، بعدش بریم بهشت زهرا ، این وسط سحر هم زنگ زد و به آرش گفتش که  بچه  را آوردم خونه داییش بیا اونجا دنبالش ، آرش هم شبش به من گفت میریم دنبال بچه و میریم خونه مامان اینها و میریم بهشت زهرا که من گفتم چون قراره خونه مامانم بریم و بهشت زهرا شاید اونها هم بخوان بیان اونوقت همه چی قروقاطی میشه بهتره اول بریم دنبالش ببریمش خونه مامان اینها بعد که خواستیم بریم خونه مامان من اونهم سرراه بذاریم خونشون... بعد جالب بود سحر از اول سال یهویی سکان زندگی بچشو همچین تابلوووووووو به دست گرفته بود یعنی یه تنه افتاده بود به زدن به درودیوار... الحق که  موفق هم داشت میشد ، موفقیتش هم خیلی ساده میخواستی نگاه کنی این بود که زندگی مارو خووووووووووب به توپ بسته بود و بذر بدبینی  را بدجوری تو دل من کاشته بود ... بذری که داشت جوونه میزد و  رشد میکرد و من را از آرش و زندگیمون و همه چیز دور و دورتر میکرد.. دلسرد بودم و بدبین ، حتی آرامش تحویل سال هم نمیتونست این حال منو کمی دگرگون کنه... انگار داشتم با حسرت به تمام آنچه از هفت سین و روبوسی عید و تبریک و خونه و هرچی که متعلق به زندگی مشترکم بود ، نگاه میکردم و میگفتم خداحافظ ... تمام شد!

.

سحر لحظه به لحظه زنگ میزد... یه چیزی امسال غیرطبیعی بود... اون روزی که خودشون رفته بودند خرید برای بچه ، زر و زر زنگ میزد که واسش کفش خریدیم تنگه تو بیا ببر عوض کن ، یعنی تابلو بود دیگه ، تابلو... تو و بچه باهم رفتید کفش خریدید پاهاشم همراهتونه ، بعد تنگ شده این بیاد بره عوض کنه!!!!!! دوباره وقتی آرش بهش گفت من خودم بیرونم نمیتونم یه بار اس ام اس میداد یه بار زنگ میزد دوباره که اصلا خودم میبرمش .. بعد آرش تندی اس ام اسهاشو پاک میکرد و هرچی من میپرسیدم موضوع چیه هی تو گوشی دستت وسط شلوغی ، چی میگه آخه؟.. میگفت هیچی ، خرید برددش دیگه ... انگار مثلا من نمیدونستم.. الکی هی موضوع را رد میکرد و بدتر حال منو دگرگون میگرد... سحر یه جورایی ناآروم بود.. البته الان به کلیاتش که فکر میکنم میتونم روند این کاراشو  روان تر بگم منتها میخوام جزئیاتشو دقیق  بنویسم که یادم نره ،  اون روز هم وقتی داشتیم میرفتیم دنبال بچه دوباره زنگ زد و من به وضوح میدیدم اون داره یه چیز دیگه ای میگه که جیغ جیغ گنگش از پشت گوشی میپیچید تو ماشین ولی آرش خیلی خنده دار چرت و پرت جواب میداد... آره ، نه ، بهشت زهرا میخوایم بریم ... ترافیک زیاده ... اصلا بدجور هول میکرد  ، حتی گوشی را میگرفت سمت شیشه ... بهرحال بعد از این مکالمه چنددقیقه نشد که سحر اس ام اس داد : اگر زنت خونه مامانته نمیخوام بچه را ببری اونجا ، منم گفتم خیلی جالبه ، زن سابق شما امسال یکه تاز شده اند واسه همه تعیین تکلیف میکنند ، زنت فلان جا نره ، بچه ات فلان جا بره ، تو فلان جا نرو ، ننت فلان جا بره ، بسهههههههههه دیگه.. امسال حداقل یه خورده رفتاراتو عوض کنه... بگو اون بچمه ، اینهم زنمه شما الان چه کاره ای؟.. من خودم تشخیص میدم کجا برم کجا نرم... بذار این بچه با من روبرو بشه ، تمام کن این موش و گربه بازی رو ... اون خودش موبایل داره اونوقت ایشون یه تنه امسال شده اند مسئول هماهنگی ،  ازبس بهش رو دادی... اگر یه بار خیلی محترمانه یه به تو مربوط نیست بهش بگی اینقدر مغز و روان همه مارو داغون نمیگنه... آرش ساکت بود... رفتیم خونه مامانش ، مامانش هم گفت بچه کو؟.. برو بیارش بریم خونه عمه ات براش عیدی خریده اند ، منهم گفتم که اینطوریه.. امسال سکوت نکردم... همه چی را با جزئیات گفتم... مادرش هم بهش میگفت بسه دیگه آرش ... هرچی اون میگه تو هم گوش میکنی به اون چه مربوطه خلاصه آرش که رفت دنبال بچه ، من و مامان و آرمین نشستیم به حرف زدن.. همه موافق بودند که آرش داره زیادی شل بازی درمیاره و باید سفت وایسه جلوش و خلاصه مامان میگفت  اگر بچه را آورد که تو داری اشتباه میکنی و آرش به اون هیچ کاری نداره و حرفشم دوزار براش نمی ارزه ولی اگر نیاورد واقعا من جلوش وایمیستم... آرمین هم میگفت میاردش .. من ولی با لبخند و خونسرد میگفتم اگر آوردش من اسممو عوض میکنم.. یک ساعت گذشت ، مسافتی که شاید یه ربع بود.. دیگه مامان زنگ زد بهش و گفت کجایی؟.. برگشت گفت آوردیم کفش بچه را عوض کنیم!!!!!!!!! یعنی دیروزش اگر میگفتی خودش گفته عوض میکنم پس الان چیه؟.. اگر نبرده پس نتیچه اون مکالمات دم به دقیقه ای چیه!!!!!!.. آرش  یک ساعت دیگه برگشت ، بدون بچه ، من  فقط پوزخند زدم آرمین و مامان هاج و واج و عصبی بودند... آرش دلیلهای مسخره میاورد.. بردیم کفششو عوض کنیم بسته بود ، اونهم حساسه گفت کفشهام نو نیست نمیام!!!!!!!!!!!!!! حالا قرارشد ساعت 3 با مامانش برن... همه فقط پوزخند میزدند.. چون استدلالهاش با اون قیافه هولش که معلومه داره قصه میگه ، کاملاً تابلو بود .. ما رفتیم خونه عمه اش عیددیدنی و بعدش هم مامانش گفت ما با عمه اینها میریم بهشت زهرا شما برید و شب بیایید خونه ما ، دیگه ما رفتیم خونه مامانم اینها و بعدش رفتیم بهشت زهرا و بعدش دوباره اومدیم خاله ام اینها اومدند خونه مامانم عیددیدنی و ماهم دیگه پاشدیم رفتیم خونه مامان آرش ، اصلا آرش یه جا بند نبود هی اشاره میکرد بریم بریم.. حالا مادرش اینها هنوز از بهشت زهرا برنگشته بودند این هی میگفت بریم بریم.. تو راه خونه از بهشت زهرا هم بابا دوباره پیگیری اون پوله و کلاهبرداره رو میکرد که شروع کرد سرزنش کردن و بعد هم یهویی آرش خیلی زبون درازانه قاطی کرد با صدای بلند به بابا که ول کنید دیگه یه غلطی من کردم الانهم تاوانشو خودم پس میدم ... بابا هم قاطی کرد که  بچه من نیازی به این خونه تو نداره .. الان هم سخت بیاد بهش میگم بلندشه برگرده بیاد خونه خودش ... داشت حالم بهم میخورد ... تا هردوشون ساکت شدند دلم میخواد جفتشونو بندازم بیرون از ماشین.. دلم میخواست نفس بکشم...  دیگه بعد از اون هم شب رفتیم خونه مادرش... اون شب حرف شد که کجا بریم و عید چیکار کنیم ، آرش هم یه کلمه فقط میگفت هیچ جا نمیرم ، میخوام خونه ام بشینم استراحت کنم.. بعد مثلا هرسال همین بود ، حقوق اون میرغفت واسه قسط و قرضها و حقوق من میموند واسه مسافرت و خرید عید و اینها ، امسال خیلییییییی تابلو میگفت پول ندارم جایی نمیرم ، منم میگفتم من پول دارم یعنی چی این مسخره بازیا ، میگفت به من چه که داری.. معلوم بود داشت  الکی بهونه میاورد ... منم برام غیرقابل تحمل بود 15 روز تعطیلی رو بشینم خونه و ایشون مثل مجسمه جلوی تلوزیون و هرروز هررزو هم زر زر زنگ و ارد جدید به بهانه بچه و برو بگرد و بیا ولو شو ، منم بشور و بساب تا عید تموم بشه ... یعنی از تصورش هم روانی میشدم... اون شب هم مامانش هی یه بار میگفت بریم مشهد ، اصلا 4 تایی با آرمین میریم مشهد و دونگی پول میذاریم و یه بار میگفت آخه بچه ها نمیان منم نمیام... برای من مهم نبود که کسی بیاد یا نیاد... برای من هیچی مهم نبود..  اگر مادرش میومد میرفتیم اگر هم نمی اومد که باز برام یه سر سوزن مهم نبود... بهرحال آرش این وسط عینهو مسخ شده ها اصلا انگار نه انگار... منم موقع خداحافظی خیلی جدی به مامانش گفتم  هرکسی میاد خوش اومد ، هرکی هم نمیاد من خودم دارم میرم مسافرت ، نمیدونم کجا ، شاید برم کیش شاید برم مشهد شاید هم جای دیگه.. به هیچکس هم نمیگم ، خودم میرم تااااااا 15  که برمیگردم...

.

فردای اون روز دوباره سر صبح بچه زنگ زد و آرش هم پاشد رفت ببردش خونه مامانش عیددیدنی ، بعد خیلی هم بدجور نسبت به من بی تفاوت بود.. البته الان درکش میکنم که با فشاری که از اونطرف بهش داشته وارد میشده و از این طرف همین فشار روانی ای که از طرف من داشته بهش وارد میشده  واقعا قاط زده بود.. همش سعی می کرد همه چیز را آروم نگه داره ولی انگار بدتر داشت  خرابش میکرد... مادامی که تو خونه بود ، صبح مثل مرغ پرکنده میپرید با تلفن بچه ، و بعد از تحویل دادن و اومدن هم تو حال خودش بود و قیافه تو هم و تازه مثلا دوسه ساعت بعدش رفتارش  عادی میشد...  من واقعا تحملم به سر اومده بود ، همون موقع که رفت منم چمدونمو بستم و اماده کردم که واقعا برم یه جایی ولی از تصمیم تا عملی کردنش به این سادگی نبود.. کجا میخواستم شب عیدی برم؟.. خونه کی؟.. اصلا با چه توجیهی؟.. مگر اینکه برم یه جا که آشنا نداشته باشم ... بعدش هم مگه به من خوش میگذره تنهایی؟.. خلاصه با خودم درگیر بودم که دیدم مامان آرش زنگ زد  و گفت آرش بچه را آورده اینجا گفت من که پول ندارم اگر تو و عسل پول دارید ، بهش زنگ بزن بگو حاضر بشه بریم مشهد... بعد جالب بود آرش به طرز عجیبی اصلا با من حرف نمیزد بیشتر مامانشو واسطه میکرد... منم گفتم من چمدونمو بسته  بودم که برم ،  ایناها این وسط هنوز جمع نکرده ام ... دیگه خودش میدونه من اصراری ندارم ..شاید واقعا میخواد تمام عیدو بمونه تهران با بچش خوش بگذرونه... شاید اصلا نمیخواد با من بریم ، شاید برنامه دیگه ای داره ... بهرحال من مزاحمش نمیشم.. خودم داشتم میرفتم حالا اگر میخوایید شما هم بیایید حرفی نیست ... مامانش هم شروع کرد آره بیایید از ره شمال بریم اگر آرمین نخواست بیاد همونجا بذاریمش و خودمون بریم و تندی هم شروع کرده بود آره فلانی که نیستند بهمانی که مسافرتند باید زنگ بزنم فلانی بریم شام خونشون.. منم گفتم مامان جان ببخشید ، من میخوام برم خرید کنم ( کیف و کفش و مانتومو گذاشتم امسال توی خلوتی عید بگیرم )  بعدش هم کلی کار دارم.. امشب نمیریم... فردا راه میفتیم!... دیگه اونهم همچین ناراضی گفت پس باشه.. من گفتم زود بریم برسیم شمال ، تو دلم حرص میخوردم که اگر ما بخوایم بندرعباس هم بریم ، باید یه شب شام بریم از شمال رد بشیم که مسافرتمون قبول باشه !!!!!!!!   اون موقع که مامان به من زنگ زد و گفتم من چمدونمو بستم مهمون هم داشت مهمونش هم مستاجر قبلیشون بود که خیلی با آرش شوخی دارند و هوای منم دارند ، بعد گفت بذار بزنم رو آیفون و خلاصه اونها هم دست و سوت و هورا که ای ولی خوب کاری کردی.. حال این آرشو باید همینجوری بگیری!!!!!!! ... من خوشم نیومد از اینکار مامانش ولی انگار آرش همچین بوی اولتیماتوم شنیده بود تندی برگشت خونه و با دیدن چمدون پر از وسیله من هول کرده بود و  شروع کرد این لباسمو بذار و اون وسیله را بردار و خلاصه منم گفتم میخوام برم خرید و تنهایی پاشدم رفتم تا غروب و مانتو و کیف و کفشمو خریدم و ... اینهم از روز دوم...

ادامه دارد...

نوشته شده در یکشنبه 1393/01/24ساعت 15:32 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1392/12/28ساعت 12:13 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1392/12/24ساعت 16:58 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1392/12/18ساعت 16:45 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1392/12/12ساعت 12:25 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1392/11/30ساعت 15:33 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1392/11/09ساعت 13:53 توسط عسل خانومي| |

Design By : Night Melody