... عسل شیرین ... عسل تلخ

... تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم

پیشواز سال نو:

 سلاااااااام

هفته قبل بالاخره جمعه خونه تکونی تموم شد... کلی هم لباس و کیف و کفش داشتیم که جمع کردیم و فرستادیم واسه یه نیازمند که آرش معرفی کرد... خلاصه که خونه پر شد از بوی بهار ...

نوبت دکترمو به زور و خواهش و التماس اینور سال گرفتم... با اونهمه جلز و ولز که برای منشیش کردم دودقیه هم طول نکشید.. باید روز سوم ( پ ) میرفتم... حالا فکر کردم میخواد شاخ غول بشکنه... فقط یه قرص داد بهم .. اشکم درومد اونجا.. به منشیشم گفتم شما انگار باردارهارو فقط تحویل میگیرید درحالیکه باید بیشتر چشم انتظارارو درک کنی... خلاصه که از خودم کفرم گرفته بود که اشکمم درومد..  برای بعد از عید هم نوبت گرفتم دوباره...

 شنبه هم سبزه هامو گذاشتم7 تاااااااااااااا ، یه ایده ای داشتم امسال  که هر خونه ای که رفتم برای عیددیدنی یه دونه سبزه ببرم براشون.. میخوام متفاوت از هرسال باشم... میخوام بوی بهارو به خونه های کسانی که دوستشون دارم ببرم... بعد با ته بطری نوشابه خانواده درست کردم چسبوندم رو موکت شبیه کلاه... و روش پنبه و تور و بعدشم روش بذر شاهی چسبوندم... میخوام روبان سرخابی با خال خالی سفید هم بخرم ببندم بهشون... ولی فعلا غصه دارم چون با اینکه همش دستمون آب پاشه ولی سبز نشده اند!

خبر خوووووووووووش اینکه مهندس چندروز پیش گفت که تو اینجا میمونی... انگار خانواده محترم موافقت کرده اند که بنده متأهلم و مشکلی نیست... بهرحال به قدری روز نشیدن این خبر خوشحال بودم که یه اس ام اس برای آرش و سپیده و آرمیتا فرستادم با این مضمون : یووووووووووووهووووووووووووو هههههههههههههههههااااااااااااااا هااااااااااااااااااااااااااااااا... ( با جیغ بخونید ) ، من موندنی شدم! خلاصه که اینهم خبر خوش امسال.

حقوق اسفندو گرفتیم ولی عیدی هارو نه.. آرش هم یه ماه حقوق دادند بهش... بنابریان امسال به احتمال قوی درخدمت تهران هستیم و مسافرت نمیریم... آرمیتا هم تهرانه... مامانم اینها و سپیده اینها میرن مشهد... بالاخره اینهم تجربه جدیدیه... دوست ندارم بریم شمال و کاشان.. ترجیح میدم تهران بمونیم واز فضای خلوت و هوای خوبش استفاده کنیم آرش هم با من فعلا هم عقیده است... حالا دیگه بستگی داره به مذاکرات خانوادگییشون!!!!!

دیروز چهارشنبه سوری اول قرار بود بریم لواسون... مامان هم آش رشته پخته بود منتها آرش تنبل بازی دراورد.. حق هم داره میگه همش تو راهیم تو ماشینهای جدا و تا برسیم بابا میگه برگردیم... اینطوری شد که با آرمیتا هم قرار گذاشتیم مترو و اومد با من و آرش رفتیم خونه مامانم اینها.. دیگه تو حیاط آتیش بازی راه انداختیم و الحق که خیلی هم بهون خوش گذشت.. با اینکه سپیده دلخور بود اولش که همیشه آرش برنامه بقیه رو با مخالفتهاش بهم میزنه و اگر میدونستم خونه میمونیم میرفتم با خانواده مهران ، ولی بعدش اونقدر خندیدیم و خوش گذشت که یادش رفت... بهش گفتم مهم اینه که با داشته هامون که مهمترینش سلامتی و خانواده است کنار همیم... مهم اینه که میخندیم... مهم اینه که بیشتر از بیرون رفتن تو این ترافیک کنار هم بودیم... و مهم اینه که شادیم و همدیگه رو داریم... خلاصه که خوب بود... جاتون خالی

.

و اما در پایان :

خداوندم... مهربانم... همیشه ماندگارم ، از تو میخواهم در آستانه ورود به سال جدید ، متحولمان کنی.. آنگونه که خود میپسندی... آنگونه که باید باشیم... آنگونه که رستگار شویم...

از تو سپاسگزارم به اندازه یک سال که معادل12 ماه ، 48 هفته ،  365 روز ،8760 ساعت ، 525600 دقیقه ، 31536000 ثانیه است به خاطر داشتن سلامتی ، خانواده و سایه پدر و مادر که برایم ارزشمندتر از هرچیز دیگری است در این دنیا...

خدای خوبی ها ، تو که به تمام جزئیات ریز دنیا واقفی امسال ازت میخوام بدون پرداختن به صفحه اول و آخر شناسنامه هامون فقط به صفحه دومش بپردازیو اونهارو پر کنی .. پر از اسم همسر برای مجردامون  ... پر از اسم فرزند برای چشم انتظارامون... و کنار هرکدام یه عاقبت بخیری بنویسی به اندازه تمام عمر

خدای طبیعت ، ازت میخوام آرامشی مثل پرزدن پروانه ها به زندگیمون عطاکنی... و لطافت بارون را به نگاهمون... و وسعت دریارو به قلبهامون و  ازتو میخوام صلابت کوههارو به پشتیبانان زندگیمون ببخشی ...

خدای بخشندگی ها...  مارو ببخش...... به خاطر تمام گناهان ریز و درشتمون... به خاطر تمام نادونی هامون... به خاطر تمام بدی هامون... ازت خواهش میکنم از حق خدایی خودت بگذر... توروبه بزرگی و بزرگواریت قسم رهامون نکن.. دوستمون بدار... رهامون نکن... ازت خواهش میکنم ببخشمون.. به خداوندگاریت قسم ما کسی رو جز تو نداریم... خودت میدونی و میدونیم... پس باش و بمون و ببخش... الهی العفو... الهی العفو... الهی العفو!

عزیزانم ، همراهانم دوستانم... به حرمت « نون والقلم و ما یسطرون »  ، به حرمت قلمم قسمتان میدهم که آنچه نگاشته ام را برمن ببخشاییید......خود و خدایم میداند آنچه نگاشته ام نه درجهت ترویج بدی ای بوده نه با قصد و غرضی... پس حلالم کنید اگر ناخواسته با قلمم دلی را شکستم... ممنونم از بودنتان.

سال نو پیشاپیش مبارک و بدرود!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ساعت 11:48 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۰ساعت 10:42 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۳ساعت 15:22 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۱ساعت 15:16 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۳ساعت 12:8 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۴ساعت 15:1 توسط عسل خانومي| |



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۷ساعت 12:6 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۰۶ساعت 16:21 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۰۱ساعت 12:26 توسط عسل خانومي| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۱۹ساعت 13:24 توسط عسل خانومي| |

Design By : Night Melody