همسر دوم
... تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم
عسل در نمایشگاه گل و گیاه:
هفته قبل تصمیم گرفته بودیم با آرش بریم نمایشگاه گل و گیاه ولی آرش میگفت جمعه بریم ، من که میدونستم جمعه فروش نمایشگاهه و همه چیز بهم ریخته میشه و ضمن اینکه پنجشنبه هم قراره تو خونه تنها بمونم تا بره بچه را طبق قرار معمول هفتگی ببینه ، با سپیده اینا قرار گذاشتم که پنجشنبه بریم و آرش هم اگر حقوق گرفت که بخواهیم خرید کنیم جمعه بیاد دوتایی بریم. خلاصه پنجشنبه از ظهر رفتم شرکت سپیده و مهران هم اومد ، آرش چندبار هی زنگ زد و زیاد دلش نبود... انگار دوست داشت خودش هم بیاد منتها من دلم میخواست پنجشنبه را تو خونه نباشم... رفتیم ناهار کباب ترکی زدیم تووووووووووووووپ... البته هوا گرم بود زیاد فاز نداد بعدش هم دم نمایشگاه بودیم که دوباره آرش زنگ زد و گفت من هم دارم میرم دنبالش میبرمش پارک... و اونجا اگه گل قشنگ دیدی بگیر یا سفارش بده فردا بگیریم... بهم زنگ بزن .... !!!!!!! ( اوه اوه اوه ... آرش و این درخواستها! ) خلاصه رفتیم و غرق گلها شدیم و کلی عکس انداختیم و خندیدیم و خلاصه تا ساعت 630 اونجا بودیم که من هم یه کیت سبزی خوردن که مال آپارتمانه سفارش دادم باحال بود کم حجم و خوب... یه کیت اندازه سامسونت بود که قفل هم میشد و باز که میشد توش را با پرلیت و خاک پر میکردند و بذر سبزی خوردن توش عمل میاد... در پشتیبانیش هم توت فرنگی و فلفل میدن... 20 تومن بود.. تلفن گرفت که زنگ بزنه.... برای پشت پنجره آشپزخونه مون خوب میشه چون اونجا تنها نورگیره و من میتونم مثل تو برنامه های آشپزی!!!!! ازش جعفری بچینم بریزم تو سوپ!!!!!!!!! خلاصه تا ساعت 6 یادم رفت یه زنگ بزنم به آرش مثلا گجفته بودم اگه چیزی دیدم که مناسب نور کم و تاریک پسند بود بهت میگم ....!!!!!! خلاصه زنگ زدم گفت هنوز پارکیم.... گفتم پس برای چی به من گفتی زود بیا من هم فعلاً با سپیده اینها بیرون میمونم خواستی برگردی بهم زنگ بزن.. باز میگه نه زود بیا خونه منهم تا نیم ساعت دیگه میبرمش خونه شون.... من ولی خودمو زدم به نشنیدن و قطع کردم.... !!!!!!!!!!! نمی تونم .. دست خودم نیست... اصلا اعتراف می کنم وقتی آرش با بجشه دلم نمیخواد حتی باهاش حرف بزنم... اصلاً نمیخوام صداشو بشنوم... حس بدیه... تو اون ثانیه ثانیه ها ازش بیزارم!!!!!! نیم ساعت دیگه خودش زنگ زد و گفت من گذاشتمش تو کجایی؟.. تو راه بودم... دیگه من زودتر رسیدم اون تو ترافیک مونده بود....
جمعه اش همچون کولرها و دیش هارو واسه ایزوگام جمع کرده بودند از پشت بوم... یکی اومده بود نصب کنه و آرش همش مجبور بود بره بالا..... خلاصه خوب شد من رفتم دیروزش وگرنه حسرت به دل میموندم... آهان حرف روز مادر شد قرار شد بهشون پول بدیم من که کلا از لحاظ مادی تعطیلم و خلاص... امسال آرش از خجالت مامانها دراومد... فقط بهش گفتم: آرش اگه وقت داشتی فردا یه زنگ به مامانم بزن... گفت باشه...
روز زن شنبه بود ... صبحش برام آرش همون اس ام اس روز زن مبارک را فرستاد و بعدهم دلهره های اون روز من... به مامانم و مامانش هم زنگ زدم تبریک گفتم و مامان گفت صبح هم آرش بهم زنگ زده بود... خیلی خوشحال شدم که حرفمو گوش داد... تو دلم کلی قربونش رفتم... عصر تو راه خونه که بودم زنگ زد جل الخالق.... ( آرش جان، مادر ، نکن اینکارارو با دل ما... دوباره دوصباح دیگه میری تو کما ما رو بدعادت میکنی ها!!!!!!!!! ) گفت کجایی... من دارم میرم خونه تو هم زود بیا!!!!!!... رفتم خواب بود... من فکر کردم حتماً سورپرایزی داره منتها خواب بودم من که پرسیدم چی شده گفتی زود بیا.. گفت مگه نمیخواستی بریم دکتر پوست .... زود اومدم که بریم.. مدتیه من کفش بدون جوراب یا صندل میپوشم انگشتهای پام خارش بدجوری میگیره اصلا بعضی وقته اونقدر میخارونمش که زخم می کنم پامو... خلاصه هی نق میزدم که میترسم سرطان پا بگیرم!!!!!!!... بریم دکتر. .. دیگه اون روز هم قرار شد اول بریم خونه مامان من ( که بازهم بزنم به تخته آرش مخالفت نکرد که دوره و خستم و بذار آخر هفته و .... انگار داره کم کم یادمیگیره مناسبت یه روز یعنی همون روز نه روز پس و پیشش... منتها حالا که من کمر همت به نابودی تمام مناسبتهای دنیا بسته ام بچم داره یاد میگیره!!!!!!!!! ) که بعدش هم بریم دکتر پوست اونجا و بعدهم خونه مامانش .. دیگه رفتیم ولی دیر شده بود و مطب تعطیل بود... رفتیم یه خورده نشستیم و بعدهم خدافظی و اومدیم خونه مامانش و دیگه شام هم اونجا خوردیم وبرگشتیم خونه مون. همین.
خبرای دیگه اینه که امیرعلی گوگولیمون را دخترداییم آورده تهران هواخوری ....اولین مسافرت زندگیشه... دلم داره پرمیزنه که ببینمش ... خیلی ماهه.. آخه این موجود فقط دوتا چشمه درشته با یه عالمه مژه و دوتا لپ آویزوون... حالا آخر هفته میریم امیرعلی بازی... ببین چیه که آرش وقتی میبیندش باهاش بازی میکنه.... اونهم آرش!!!!!!! یکی دوبار هم که حرف بچه دارشدن شد گفت تو به خاطر امیرعلی میگی... وگرنه قبلنا نمیخواستی... شایدم.. آخه خداییش یه همچین موجودی را حیفه آدم نداشته باشه!!!!... کلی آدم بهش میخنده!!!!!!..... معیارهای منو دارید؟؟؟؟؟
آهان یه چیز دیگه... چندوقت پیش آرش می گفت بچه همش میگه موبایل میخوام تا خودم هروقت خواستم بهت زنگ بزنم... من که اولین نفر بودم از این پیشنهاد بچه استقبال کردم منتها آرش میگفت زوده هنوز واسش... ولی من گفتم آرش به نظر من که بهتره یه گوشی براش بخری و یادش بدی چطوری خودش بهت زنگ بزنه اینطوری دیگه حداقل خیالت من را راحت میکنی .. آرش دیگه میدونه من چه استرسهایی میگیرم.. یعنی بعد از جریانات آخر سال به اینور هم من کاملا علنی بهش گفتم که صدای گوشیش آزارم میده هم خودش فهمید که من واقعا حالم بد میشه ....آرش دوتا گوشی داره یه دونه چینی تاچه و یه نوکیا... خلاصه یه روز گفت بشین تمام اطلاعات و رم گوشی و شماره هارو خالی کن که این چینیه را بدم بهش.. از این خوشش میاد همش میگیره باهاش بازی میکنه.. اولش گفتم رم را هم فورمت کنیم بدیم ولی چون ممکنه مادره بره دستکاری کنه چیزی پیدا کنه شماره ای یا هرچیزی را گفتم رم را هم عوض کن یه نو براش بخر.... خلاصه اون روز هم آرش خیلی تأکید داشت چیزی نمونه تو گوشی..مخصوصا شماره خونه و محل کارامون... پیش خودم میگفتم عسل اگه با اون رابطه داشت که اینقدر نمی ترسید شماره ای ازمون نمونه... ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! بهرحال اون هفته برد گوشی را بده و قرارشد اون گوشی که سارا فرستاده بود از انگلیس که الان دست منه را خودش برداره و واسه من یکی بخریم منتها چون حقوق فعلا نگرفتیم نخریدیم... بچه هم گفته بود هروقت واسه خودت خریدی اینو بهم بده من الان نمیخوام.. آفرین بچه خوب... این یه مورد خوره موبایل شدن را به مادرش نرفته !!!!!!!!!
یه چیز دیگه درمورد بچه دارشدن هم یه بار دیگه باهاش حرف زدم که نتایج این بحث کمی امیدوارکننده تر از سری قبل بود که هروقت فرصت کردم خواهم نوشت.. تأکید می کنم کمی .. کمی ... کمی امیدوار کننده.. نه که الان فکر کنید ما درحال اقدامیم خدای نکرده ها... فقط کمی... یعنی آرش از نمیخوام نمیخوام بهیچوجه دست برداشت و گفت چرا میخوام ولی نه الان..!!!!!!!! همین ...
روز زن مبارک:
صبح از صدای اس ام اسی که برام اومد انتظار نداشتم اسم آرش رو صفحه گوشیم ظاهر بشه ولی بود.... فقط یک جمله کوتاه: « روز زن مبارک » ... لحظه ای اونقدر پر از شعف شدم که بی تردید براش نوشتم: « مرسی عزیزم » ، ولی دقایقی بعد رفتم تو فکر... می تونست جور دیگه ای بنویسه... حداقل بنویسه روزت مبارک... عیبی نداره.. همین هم غنیمته... باز می گم کاش ننوشته بودم عزیزم.. و فقط نوشته بودم مرسی... چه لزومی داشت شورش کنم ... دیگه ملامت فایده نداره... بازهم اون فکر مالیخولیایی که از دیشب تو کله مه آزارم میده... دیشب تا صبح نخو ابیدم... از تصور امروز.. امروزی که هم روز زن سابق میتونه باشه هم روز مادر بچه .... دلم شور میزنه... فکر می کنم ممکنه همین جمله خشک و رسمی را که برای من نوشته برای او هم نوشته باشه تا عدالتی برقرار کرده باشه؟؟؟؟؟؟؟... اگر بچه زنگ بزنه و ازش بخواد چی؟؟؟؟... حالا چه فرقی می کنه ، دفعه پیش هم اون بهونه بود... دستم درد می کنه... دلم شور میزنه... بزرگترین هدیه امروز من می تونست چی باشه؟ ... یه سینه ریز جواهر؟.. یه سبد گل که به آدرس شرکت بیاد؟... یه نامه 10 صفحه ای عاشقانه؟؟؟؟؟.... نه... فقط و فقط یک چیز .. و اینکه امروز... با اون کاری که دفعه پیش کرد به من خیانت نکنه... همین... امروز آرزو دارم تنها زن زندگی آرش باشم حتی اگر تنها مادر بچه اش نباشم!!!!!!
دستم خیلی درد می کنه .. جدی جدی... فشار عصبی بدی رومه.. کاریش هم نمیتونم بکنم.
روز زن بر همگی زنان عاشق سرزمینم مبارک!
بعداً نوشت: خدایا ای کاش تمام مناسبتهای دنیارو از تمام تقدیمهای دنیا پاک میکردی....مدتهاست دوستشون ندارم مناسبتهای کرایه ای شراکتی را...!!!!
چه خبر ؟.... سلامتی!
سلام... این مدت اتفاق خاصی نیفتاده که قابل تعریف کردن باشه ، فقط خواستم به رسم چهارشنبه نویسی گذشته ها امروز هم سری بزنم به همتون
اول: کار و کار و کار... منتها از نوع بی جیر و مواجبش!!!!!!!!... سال جدید فکر میکردیم دیگه بحرانهای مالی تموم شده منتها زهی خیال باطل... نه تنها بدتر از پارساله بلکه قراردادها رو هم 3 ماهه بدون تغییر تمدید کردند... اونهم حالا اگه همون بدون تغییرشم بدن حرفی نیست منتها اونهم نمیدن ... من هم طبق معمول با کوله باری از اقساط معوقه درحال سروکله زدنم!!!!!!.... آرش هم بدتر از من... آرش که با اونهمه کارو فعالیتی که برای این پروژه هه که پارسال بخاطر دیر اومدنش و ... منو به جنون کشونده بود با خیال خام: درست میشه... معاون مالی میشم و ازین حرفا.... یهویی به خودش اومد و دید نه تنها معاون که مدیر مالی هم نشد و دوتا از آشناهاشون را آوردند و گذاشتند بالاسرش و عملاً هیچی به هیچی... حقوقش راهم اونی که میخواست براش نزدند و همین باعث شد آقا آرش ازون مدلها که واسه بنده قاطی میکنه ، با دیدن قرارداد جدید قاطی فرمود و برد کوبید تو صورت مدیرشون و یه روز هم نرفت سرکار و الان هم تریپ افسردگی برداشته ... آرش از اول با این مدیره آبشون تو یه جوب نرفت... با اینکه خیلی سعی می کرد با اس ام اس مناسبتی و دوستی دوستی و شوخی و خنده و حتی یه برنامه استخر مردونه ای شبانه خرش کنه منتها تجربه ثابت کرده این روش آرش نه تنها جواب نمیده بلکه طرف را دچار یه خودباوری کاذب میکنه که علی آباد هم شهریه!!!!! ( البته شما این روش آرش را درمورد همگان تعمیم بدید... همگان را که ملتفتید!!!!!!... نه؟؟؟؟؟ بابا اس ام اس مناسبتی را عرض می کنم دیگه!!!!!!!!!! آهان.. گرفتید الان؟.. خوبه... بگذریم ) ( آخ نه نگذریم .... یادمه اون روز نحس ایدزی تولدم!!!!!!!!! همون روز که داشت واسم توجیه می آورد که الو بل و فلان و اینها.. همون روز که تا ابد از ذهن و روح من فراموش نمیشه و گاهی یادش که می افتم میرم تو دنیای ارواح و برمیگردم!!!!!... درجواب من که گفتم چرا به کسی که ازش متنفری اس ام اس تبریک میزنی گفت: ربطی نداره.. مثلا من از مدیرمون هم بدم میاد ( همین مدیره ) منتها ظاهرا باهاش خوبم.... ای خدا اون روز که تو خونه داشت فحش خوارومادر به مدیره میداد نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم: خوبه ... عیبی نداره.. بازهم براش بردار اس ام اس بده : ای خدای عاشقی.. خواننده این اس ام اس را به آرزوهاش برسون!!!!!!!!!!!! هیچی نگفت ولی ججججججججججججججججججاااااااااااااااااااااااان خوب گفتم.. دمم گرم... عاشق سرکوفت زدنم... !!!!!!!!!!!!!!!! حالا از خدا فقط میخوام یه روز اون تولدت مبارک را هم بکنم چمااااااااق همچین بکوبم تو سرش که تا ابد یادش نره!!!!!!!!! ، نمی تونم.. نمیتونم اون روز را فراموش کنم .. تا ابد... نمی تونم... سعی کردم و نتونستم.... نتونستم فراموش کنم ... باید .. باید... باید .. باید یه روز بفهمه که اشتباه کرده ... باید.. باید .. باید یه روز اندازه عذابی که از خوندن اون اس ام اس کشیدم را بکشه... هرچند که دوستش دارم.. هرچند که همه چی آرومه.. هرچند که .. با تمام خوبی ها... شرمنده... من نتوانستم فراموش کنم حتی تا روز قیامت!
دوم: در ادامه مبحث قبلی توضیح بدم روز ایدزی اصطلاحیه که واسه اون روز گذاشتم و دلیلش هم این بود که یه بار به یکی از دوستان در جواب اینکه این مادرشوهرت دیگه چه سرطانیه!!!!! گفتم: که ولش کن کسی که ایدز داشته باشه سرطان واسش سرماخوردگیه!!!!!!!! ... منظور از ایدز هم همان مشکلات مربوط به سحرو بچه بود که دیگه فرصت فکر کردن به مادر آرش و ... را ازم گرفته... خلاصه اون روز هم این لقبو گرفت واسه اینکه تا اون روز اگر سحر کرم میریخت آرش جواب نمیداد یا البته بهتره بگم وانمود میکرد که جواب نمیده و دروغکی میگفت منتها اون روز تاریخی برام ثابت شد کرم از خود آرش هم بود.. حتی اگر بازهم تمام دنیا سعی کنه بهم بقبولونه که اون کار آرش کرم نبود من محاله .. محاله.. محاله... متقاعد بشم.... آهان داشتم می گفتم در ادامه این بحث ، دیشب داشت تلویزیون شبکه چهار یه برنامه نشون میداد مستند « مشترک موردنظر » که درمورد موبایل و اس ام اس بازی در ایران و بلوتوث بازان و بلوتوث سازان و اینها بود خلاصه برنامه جالبی بود ... جالب تر اینکه دوتا داستان واقعی گفت از دوتا زنی که از موبایل متنفر شده بودند اولی یه زن که اس ام اسی را که قرار بود واسه شوهرش بفرسته اشتباهی فرستاده بود واسه همکار شوهرش که اتفاقا تو گوشیش پایین اسم شوهره سیو بوده ( حالا شماره همکار شوهرش اونهم به اسم کوچیک تو گوشی زنه چیکار میکرد بماند!!!!!!!!!! ) براش نوشته بود تو فوق العاده ترین مردی هستی که در زندگیم وجود داری و خلاصه فرستاده بود برای همکار شوهره و بعد هم کارشون به طلاق و این حرفا رسیده بود... دومی زنی بود که مرتب به شوهرش اس ام اس میزد و شوهره هم داشته یه دست به فرمون جوابشو میداده ( حالا بماند که انگار مجبور بوده تو اون وضعیت و بیاد از آرش ما یاد بگیره که از عمد بنویسی من الان دارم میمیرم حداقل زنگ هم نمیزنه ببینه برمیدارم گوشی را یا واقعاً مرده ام!!!!!!!!! ) که تصادف میکنه و پاش قطع میشه .... همینکه داشتیم نگاه میکردیم و آرش نچ نچ میکرد و فیلسوفانه می گفت واقعا که ایرانی ها چقدر بی جنبه اند گفتم اصلا راه دور نرو.... قبل از عید به خاطر یه اس ام اس زندگی خودمون هم تا مشاور و حتی تصمیمات خطرناکتر بعدیش رفت.. آرزو دارم.. فقط آرزو دارم... این اتفاق ( منظورم تصادفه و نقص عضوه بود ) واسه تمام کسانی که دستشون به خیانت واسه این پنهانکاریها میره و اس ام اس به مناسبتها!!!!!!!!!!! میزنه بیفته که تا آخر عمر یادشون نره !!!!!!!!!!! آرش بازهم هیچی نگفت.. یعنی واقعاً نمیفهمه من منظورم خودشه؟ یعنی واقعا خودشو اینقدر یه نفر میتونه به کوچه علی چپ بزنه؟؟؟؟؟؟.... واقعاً رو میخواد ها!!!!!!!.... خداییش بازم داغ دلم تازه شد... تا ابد نمی بخشمش .... تا ابد!!!!!!!
سوم: با رعایت فاصله جانبی با مامان آرش از شدت بندبازی رو مخش کاسته شد و سرمون به کار خودمون گرمه... منتها یه روز که آرش قرار بود با همکاراش و اون مدیره برای اولین بار تو عمر متأهلیش بره استخر منو برد گذاشت اونجا که شب اگه دیر بیاد من تنها نباشم و خودش رفت... وقتی رسیدیم دم خونه آرمین گیر داد که بیا باطری ماشینتو با من باطری به باطری کن و ازین چرندیات آرش هم عجله داشت ساعت 9 باید میرسید اونجا چون مایو و ساک یکی از دوستاش هم دستش بود ... زیر بار نرفت ... آرمین هم زده بود به سرش و اومد تو خونه کلی داد و بیداد کرد و درو به پنجره کوبید و خلاصه کسی محلش نداد فقط خون به دل مادره کرد منهم که داشتم از اینترنت مفتی خونه شون که از جیب ما رفته بود استفاده می کردم.. حالا بماند که چه حرفهایی در به دیوار میزد مثلاً مرده شور همه دوروبریامو ببدن.. دوروبریای من آدم نیستند حیووند... باید 10 میلیون تومن هم بدی به من برم دنبال کارم وگرنه کورخوندی برم سرکار ( منظورش 10 تومن پیش ما بود ) و ... و.. و.... دیگه تا ساعت 12 کلافه شدیم تا آرش اومد و من که سردرد گرفته بودم ولی رفتنه بهش گفتم آقا آرمین همه حرفاتو شنیدم .. باشه .. حالا هرچی دلت خواست بگو خجالت نکش... برگشت گفت من منظورم تو نبودی و خلاصه شرمنده شد البته کلی هم تو oovoo سارا اینا نصیحتش کردند ، تو راه به آرش گفتم من واقعا اعصاب اینهمه هوار زدن اینهارو ندارم دیگه دلم نمیخواد برم اونجا... حالا اینهاش یه طرف ، چندروز بعدش زنگ زدم به مامان اول سمیرا گوشی را برداشت و یهویی شروع کرد به دری وری گفتن که: عسل ، به آرش بگو آخه تو که توی حوض هم نمیتونی دست و پا بزنی چه برسه به استخر!!!!!! حالا چی مشد وایستی ماشین آرمینو درست کنید!!!!!!!! لجم گرفت مامان تندی گرفت گوشی را و بهش توپید که به تو چه مربوطه.. منهم برگشتم به مامان گفتم : واقعا که ، تمام خواهر و بردارا دوست دان برادرشون سالم و آروم باشه منتها انگار اینها برعکسند.. اگه آرش معتاد و خلاف بود دوستش داشتند الان که می بینن سالمه و داره واقعا زندگیشو می کنه بهشون زور میاد؟؟؟؟؟؟؟؟ خداییش درسته که من خودم ممکنه خیلی راجع به آرش حرف بزنم حتی حرف مفت ولی نمیتونم تحمل کنم یکی راجع بهش اینطوری ، اونهم مغرضانه دری وری بگه و تحقیرش کنه... واقعاً دیگه دارم یقین میکنم که اینها حتی خودشون هم باورشون نمیشد برادرشون اینجوری خودشو بکشه ازشون بیرون و آدم وار زندگی کنه... یعنی الان آرش محاله ممکنه اونجا بیش از دوساعت بتونه بمونه چون اونها با صدای خیلی بلند آهنگ گوش میدن ، خیلی داد و هوار می کنن ، ساعت خوردو خوراکشون مشخص نیست و همش به همدیگه درحال غرزدن هستند ... یه بارهم به آرش گفته بودم تو هم شانس آوردی من نجاتت دادم وگرنه از اینها بدتر میشدی... خودش هم گفت: آآآآآآآآره!!!!!!! ( از اون مدلهای خاص خودش )
چهارم: هوا گرم شده و من محاله واسه تمرینات ایروبیک برم تو اون محیط سربسته و ورجه وورجه کنم ترجیح میدم برم استخر... تو آبگرم که بودیم یه مایوی خوشگل دیدم که نخریدم حیف شد ، حالا هنوز شبیه اونو پیدا نکردم ، بهرحال دلم بیشتر میخواد برم کوه و استخر تا برم باشگاه... حسش نیست... با اینکه یه خانم ماساژور جدید هم آورده بودند که می گفتند کارش خیلی خوبه ولی حال نمی کنم برم...
در ادامه داشتم می نوشتم منتها چون ساعت داره 4 میشه گفتم فعلا همینهارو بنویسم دورهم باشیم تا بعد... به احتمال زیاد هم میرم نمایشگاه گل و گیاه ، میخوام یه سری گلهای آپارتمانی سایه دوست بخرم چون خونمون نورگیر نداره آرش گفته جمعه بریم منتها اگه نیومد فردا که پنجشنبه است و اون نیست با سپیده و مهران میرم... آخر هفته خوش بگذره تا بعد.
سلام
امروز سومین سالگرد عقد من و آرشه.
برای تکرار مکررات توانی ندارم.
دلم میخواست جور دیگه ای بود امروز .... ولی نیست و نخواهد بود.
فقط نوشتم که یادم باشد سه سال گذشته است... همین!
3
شب قبل آرش گفت ممکنه صبح نخواد از خواب پاشه بیاد بریم آبگرم بازی... ساعت 8 صبح متصدی هتل زنگ زد که حمومتون آماده است.. منم پریدم و حوله به دست برم بیرون که دیدم آرش هم بیدار شد اولش گفت نمیام ولی بعد گفت خوب یه چایی بهم بده... توی آشپزخانه این هتل آپارتمانه گاز و یخچال و اینها بود البته به اضافه یه دونه کتری... خلاصه آرش هوس چایی تازه کرده بود نه فلاکسی!!!!! گذاشتم براش و راه افتادم برم دلم نمی اومد تنهایی برم منتها دوست داشتم صبح هم تجربه کنم تو وان غلت زدنو!!!!!! به آرش گفتم نمیای؟ گفت نه.. گفتم باشه الان خودم میرم دوتا دافی خوشگل هم پیدا می کنم میرم!!!!!!!!!!! ( دوتاااااااااااااااا!!!!!!!!! ) اول خودشو زد به روشنفکری و گفت باشه برو.. منهم رفتم دیدم ای وای جکوزی اتاق ما را از خیلی وقت پیش آب کرده اند ولرمه فاز نمیده.. برگشتم بالا که دیدم آرش هم پاشده بود بیاد دنبال سرم... گفتم چی شد تو که نمیخواستی بیای گفت نه نظرم عوض شد.. خنده بدجنسانه ای زدم و گفتم این به اون در!!!!!!! ، حالا جریان این در و اون در چیه.. دیروزش که از جناب سروان برگه گرفت و اونهم که دیده بود مازنی یه ( نه گیلکی!!!! قابل توجه دوستان نکته سنج !!!!!!! ) دیگه منو بیخیال شده بود و تریپ همشهری بازی ، آرش اذیت میکرد منو و میگفت: بیا.. به همین سادگی میشه خانوم بلند کرد!!!!!! طرف از کجا الان مطمئن شد مثلا تو زنمی یا دوست دخترم!!!!!! ..... و هرهر می خندید... منم می گفتم آرش به مررگ خودم اگه بمیررررررررم ، ببینم با کسی غیر از من اومدی اینجا پیش این برف گوگولیامون میام تو خوابت خفت میکنم!!!!!!!! این هم یکی از همون تیکه کلامهای دوران دوستیمونه ... از کافه نادری .. جنگل نور... ساحل محمود آباد.. ویلای اون دوستش تاااااااااااااااااا بعد از ازدواج گنجنامه همدان و زاینده رود اصفهان و ... که همیشه اونوقتها وقتی اینو میگفتم بهش کیففففففففف می کرد و کرکر می خندید ... شب هم که بهش گفتم خندید و گفت: خواهش کن!!!!!.... یالا... خرج داره...!!!! و .... بعدهم که دید من گفتم عمراً .. اصلاً بعد از مردن من دنیا نباشه !!!! زد تریپ آسوده کرن خیال!!!!! و گفت ... بیخیال بابا عسل.... حالا که نمردی... این یارو هم وقتی دید من بچه اینجاهام زیاد پاپی نشد چون یارو مغز خر نخورده که بچه شمال باشه اونوقت خانوم بلند کنه بیاره اینجا.......... خود شمال کم جا داره؟؟؟؟؟؟... و حالا منم که گفتم نیا دوتا دافی خوشگل پیدا میکنم میرم! دیدم لباس پوشیده دم در واستاده...!!!!!!! بعد رفت با متصدیه صحبت کرد و گفت برو یه دونه دیگه را انتخاب کن.. یارو گفت اشکال نداره..!!!!! منم رفتم یه دونه از اون جکوزی بزرگها که مال اتاق چهارنفره ها به بالا بود پیدا کردم مستطیلییییییی بزررررررررگ و تازه یه سکو هم داشت که میشد روش دراز کشید و ما نوبتی میرفتیم روش دراز می کشیدیم ، وقتی من دراز می کشیدم آرش دورمو با کاسه آب میریخت و برعکس.. فکرکن تو اون بخار.... خنکای سنگ زیرت و یهویی یه آب گرم میخوره بهت.. آخررررررررر آرامش بود.. اینهم جزء اختراعاتمون ثبت شد...ولی شما هم میتونید امتحان کنید! انگار رو سکوهای سونا بخار دراز کشیدیم... وااااااااای خیلی چسبید.... دیگه اینبار فقط به ریلکسیشن پرداختیم!!!!!! و از هرگونه فعالیت جانبی احتراز نمودیم! ... بعدش برگشتیم اتاقمون که باید ساعت 10 تحویل میدادیم و دیگه آب جوش اینا حاضر کردیم و قرار شد بریم بیرون تو هوای آزاد صبحونه بخوریم .. دیگه رفتیم یه جا نزدیک روستا دوسه تا سکو بود با چشم انداز اطراف خیلی باحال بود که اونجا زیرانداز انداختیم و سرشیرمحلی و عسل لار و شیرمال و چایی تازه دم .... به به جاتون خالی. صبحونه را خوردیم و زدیم به جاده.
توی راه حرفهای اقتصادی بینمون ردو بدل شد... از اینکه فرصت مناسبی بود که من با سیاست ازش بخوام به جای پول خرج کردن برای این و اون به فکر این باشه که برای خودمون یه زمینی چیزی بخریم.. حتی همینجا ... تو همین بلندیها... کنار همین آبگرم.. برای روزهایی که دیگه جوان نیستیم... اولین باری بود که با آرش راجع به برنامه های بلندمدت حرف میزدم.. حتی اولین باری که خودم هم به داشتن آینده ای با آرش فکر میکردم.. منی که همیشه در فکر ورقه کاغذی روی میز بودم برای گفتن خداحافظی و تمام... چقدر جالب.. راجع به پیری حرف میزدم.. اینکه آرش.. وقتی پیر بشیم چقدر همین آب برامون مفیده مگه نه... و اینکه زمینشو بخریم و خردخرد مصالح بریزیم.. کسی دنبالمون نکرده که... بیا به فکر باشیم... من 6 سال دیگه و تو فقط 4 سال دیگه میرسیم به 40 سالگی.. 40 سالگی سراشیبی... 40 سالگی برداشت محصول.. 40 سالگی تلخ و یا حتی شیرین.. می گفتم و آرش گوش میداد.. اونقدر خوب گوش داد که پیاده شد و از چندتا بنگاه قیمت زمین را پرسید... اونقدر که گفتم ببین آرش.. ما میتونیم به جای برداشتن پول از صندوق برای دیگران حتی برای خرید سنگ و آهن و آجر برداریم... آرش به حرفام فکرکن... من حتی با اینکه دلم میخواد برای خودم ماشین بخرم ولی اگه تو بیای تو این کار سرمایه گذاری کنیم من یه مدت بیخیال ماشین میشم.. قبوله؟؟؟؟؟.. قبوله... ولی حالا خداکنه اون بالا تمام اینهارو یادش نره.. بهش گفتم ما یه دفترچه داریم که حساب 1000 تومن خرجمونو توش مینویسیم.. و تو آخرش نوشتی کارهای دردست اقدام... آرش این راهم بنویس... هرسال که گذشت و اون نوشته تیک نخورد بیشتر سعی می کنیم .. تو عادت داری به عمل کردن به چیزایی که مینویسی....! ( خداکنه بازم اون بالا این آیه هایی که من تو گوشش خوندم پودر نشده باشه و آرش جان یه کمی بهش فکر کنه.. !!!!)
وقتی رسیدیم به پایین پلور ساعت تازه 11 صبح بود... آرش هی گفت چیکار کنیم و برگردیم و اینها ولی خیلی زود بود... من نق زدم بابا آرش تازه پنجشنبه است ... میخوایم برگردیم چیکار کنیم... بیا بریم « وانه» ( البته اسم اصلیش« وانا » ست ولی محلی « وانه » میگن...که اونهم تو همین اطرافه...من از اینترنت گرفتم یه آبشار و یه قلعه داره .... آرش هم هی میگفت نه اونجا دوره... ( دوباره پنجشنبه.. دوباره ناخودآگاه من ... دوباره ترسیم خاطرات تلخ تنهایی در خانه... دوباره پنجشنبه... دوباره اصرار آرش برای برگشتن.. دوباره دلشوره های من.. دوباره درگیری ذهنم.... تو دلم فکر میکردم حتما میخواد برگرده که عصر بره دنبال بچه... یعنی عمر خوشبختی من همیشه اینقدر کوتاهه.. دوباره میگفتم عیبی نداره.. ببین چقدر به تو خوش گذشت.. بذار دوساعت هم بچه شو بگردونه.. عسل آدم باش... منتها تعبیر آدم بودن برای کسی که روش حساسی معنی نمیده... وقتی تو تقویم ذهنت تمام پنجشنبه ها تداعی کننده غربت و پذیرش اجباری باشه.. وقتی رنگ تمام پنجشنبه های دنیا برات خاکستری شده باشه... وقتی حتی درخواب هم نمیتونی جلوی خواب پنجشنبه صبح مربوط به اونهارو بگیری « حتی در همین مسافرت!!!!! » ، وقتی دلشوره های پنجشنبه هات متفاوت از تمام روزهاست... وقتی مزه پنجشنبه ها همیشه تلخ و شور بوده..وقتی با تمام تلاش بخوای پنجشنبه ها متفاوت نباشه و میشه... وقتی عصرهای پنجشنبه از ناچاری خودتو به خواب میزنی تا ثانیه های کشدار بی او بودن بگذره... وقتی که خودت هم از این احساس خودت بیزاری ولی ناچاری... وقتی.. وقتی.. وقتی .. ناخودآگاه اصرار آرش برای برگشتن ولو اینکه به چیزهایی که تو ذهنته فکر هم نکنه باز برات تمام دلشوره های دنیارو تداعی می کنه... وقتی دلت نمیخواد اون اتفاقی که تو ذهنته بیفته ، به هر شکل ممکنی میخوای جلوش بایستی... تمام انرژِیهاتو میذاری تا ثانیه ای اون اتفاق عقب بیفته... حتی تپش قلبت بالا میره... ناخودآگاه اخم میکنی... تهوع هم شاید بگیری... نمیخوای طرف مقابلت بفهمه ولی اونقدر تابلوئه تغییراتت که هرکسی میفهمه... برگشتم گفتم: بابا اه......... الان بریم کجا آخه!!...... چرا حرفتو نمیزنی عسل... بگو نمیخوام بریم تهران.. نمیخوام ساعت 4 به بعد ثانیه به ثانیه لحظه شماری کنم تا صدای زنگ و اس ام اسی که برای تو عادیه و برای من تا ابد غیرعادی را بشنوم... بگو نمیخوام تو بری.. بگو میخوام از تمام این زندگی مشترک یه پنجشنبه کامل برای من باشی ( شاید وسواسه... تفاوت پنجشنبه با الباقی روزها... حالا مثلاً جمعه تمامش مال توئه.. یا روزهای دیگه.. چه فرقی داره پنجشنبه... ولی من پنجشنبه هارو میخوام.. میخوام بدونم پنجشنبه با تو بود ن چه رنگیه آرش... چه حسی داره پنجشنبه با تو بودن؟ ... اصلا همین « فرقی نمی کند» را میخوام خودم تجربه کنم..... شاید هیچکس تمام این پاراگراف را درک نکنه... دلواژه های من... حساسیتهام.... تفاوت گذاشتن بین روزها... شاید هیچچچچچچچچچچچکس نفهمه.... ولی.... )
ولی آرش فهمید... خیلی عادی گفت: اگه منظورت دیدن بچه است سه شنبه بهش زنگ زدم که نمیرم... فکر کردم میریم کاشان واسه همین بهش گفتم نمیام دنبالت......... آرش... آرش ... آرش... تو از قبل به فکر آسوده کردن خیال من بودی... تو فهمیدی که من تو مسافرت چقدر بدم می اومد از این اتفاق... حالا این تویی که خودت جلوی اون ناخوشایند منو گرفتی... خدای من .. این تویی آرش... چقدر خوب حرف دلمو فهمیدی... منو درک کردی آرش.. حال بدم تو این دقایق از نظرت مخفی نموند... تو منو فهمیدی... راست میگفتی ذهنمو میخونی.. فکر میکردم دروغ میگی آرش... ممنونم آرش... چقدر راحت بهم گفتی... نذاشتی این ثانیه های کشدار تا پایان هفته باهام قدم بزنه.... منو رها کردی آرش... چقدر خوبه که گاهی .. نه همیشه همینطوری باشی... ممنونم آرش... تازه ساعت 11 صبحه و من اووووووووووووووووووه تاااااااااااااااااااا شب کلی ثانیه بی دغدغه دارم... بی هیچ نگرانی ای ... ممنونم آرش... تو این مسافرت تو بزرگترین آرامشهای تجربه نکرده دنیارو بهم هدیه دادی...
اونقدر سریع لحنم عوض شد و خوب شدم که زود گفتم خوب حالا بیا بریم بگردیم تا غروب بعدش برگردیم تهران.. بریم آرش؟ هان؟؟؟ رفتیم...بعد زنگ زد به اون پسرعمو خوبش که عید مارو برد جنگل تو اون گاوها! ببینه کجاست و جایی دیدنی سراغ داره اونهم گفت یه جا هست باید بری تو ابرا.. عمراً بتونید برید... تو راه آبگرم رینه!!!!!!! خندیدیم و گفتیم برو بابا دیشب اونجا بودیم.... کف کرده بود... بین راه تو« آب اسک» نگهداشتیم آرش گفت بیا یه جارو نشونت بدم بابام اون موقعها مارو می آورد اینجا فامیل داشتند... رفتیم.. یه پیرمرد مهربون بود .. آرش خودشو معرفی کرد... فامیلهای مامانش بود طرف نمیشناخت ولی تا گفت من پسر آقا فلانی ام یهویی گفت: خدابیامرزدش باباتو... مرد بود.. باورم نمیشد.. بین اونجا تا شهر آرش اینها کیلومترها فاصله بود... ولی بعد از اینهمه سال هنوز برای پدرش آمرزش می طلبیدند... خوش به حالش...ارش گفت من هم مثل بابام میشم... وقتی مردم همه میفهمند کی بودم!!!!!!!!!! جوگیر!!!!!! تو این مسافرت آرش خیلی تو حال و هوای گذشته ها رفت... اونقدر با فراغ بال از خاطرات کودکی و پدرش می گفت که انگار مدتها بود دنبال گوش شنوایی می گشته که حالا پیدا کرده... جالب بود روستای « وانه » هم جزو خاطرات کودکیش بود... که همگی تو تعطیلات می اومدند و اینجا خونه آشناها می موندند... با ماشین رفتیم و یه جایی ماشینو گذاشتیم و پیاده قدم زدیم تو کوچه ها و آرش با ذوق منو برد تا زمین بازی فوتبالشون... تنوری که اهالی اونجا نان می پختند.. حوضی که ظهرها توش آب تنی می کردند و شیطنتهاشون.....کوچه پس کوچه ها و کوچه باغها.. خونه دوست صمیمیش که براثر تصادف مرد... و حتی کسانی که من نمیشناختم ولی با اصرار میگفت اون فلانی که اون موقع دیدیم مثلاً .. بابا دیدیش عسل... و من تأیید میکردم... آه می کشید و یادش بخیر می گفت... از کنار رودخانه هراز گذشتیم... حالا تو جایی بودیم که دیروز از بالای کوههای اونطرف جاده میدیدیم... دیروز می گفتیم ویلاهای اون طرفو .. امروز بالای ویلاهای اون طرف بودیم!!!! ، رفتیم و رفتیم... رفتیم و رفتیم.. اون بالای بالا که دیگه جاده هراز شبیه یه خط دیده می شد ماشینو دوباره پارک کردیم... پیاده راه افتادیم تو کوچه باغهای باریک که مثل دربند پله پله بود تااااااااااااااااااا رسیدیم به آبشار... آبشار شاهاندشت .. یعنی از وانه یه دوراهی بود یکیش به همون وانه و یکیش هم به شاهاندشت میرفت که آبشار اون بالا بود ... بالای آبشار هم قلعه ملک بهمن بود که ما تا قلعه نرفتیم دیگه از همون جا دید زدیم بعداً البته تو اینترنت من دیدم خیلی قشنگ بود... کلی حجاری های باستانی داشت... خلاصه برگشتیم و دیگه تو راه هم دم اون دریاچه هه که بالاش یه امامزاده است تو جاده هراز نماز خوندم و دیگه ناهار هم دیزی زدیم و دوتا از این خواننده های دوره گرد هم اومدند برامون آهنگ زدند و بعد هی به آرش می گفت پول بده آرش میگفت ندارم .. به من میگفت عروس خانوم تو بهش بگو.. آرش هم میگفت آقا این که عروس خانوم نیست .... الان ذوق زده میشه همه پولهای منو به باد میده!!!!!!!! خندم گرفته بود.. میگم خداییش آرش هنوزم به من میگن عروس خانوم .. تو دلشون هم میگن خوش به حال این پیرمرده!!!!!!!!!!!! یعنی میخواست منو اون وسط بکشه... کلی بدجنسیم فرونشست!!!!!!!!! بیچاره آرش هم با اینهمه مصیب که ادعا میکنه سرش اومده نسبت به همسن و سالهاش خوب مونده و جوونتر به نظر میرسه..با اینحال من وقتی میخوام لجشو دربیارم میگم پیرمرد اونهم کفری میشه توووووووووووپ.. یک حالی میده!!!!!!! سادیسمه دیگه!
بعدش هم دیگه تا 6 بعدازظهر رسیدیم تهران... هردوتامون حسرت میخوردیم که دیروز این موقع کجا بودیم امروز کجاییم.. یادش بخیر... تهران لعنتی پردود پراسترس... پراز افکار منفی.. دوباره تهران... یادش بخیر اون بالای ابرا... خداروشکر که فرداش هم تازه جمعه بود وکلی ذوق کردیم که میتونیم یه روز دیگه هم استراحت کنیم.. آرش میگفت: خداییش این سفرمون تا حالا از همه بهتر بود.. خداییش هم یادش به خیر.. دوروز از عرض عمرمون را طی کردیم.. دوروزی که عمراً از طول عمرمون کم نشد...!!!!!!!!
2
به محض پیاده شدن اینهایی که خونه و سوئیت کرایه میدن اومدن و یکیشون هم مارو برد که مثلا سوئیتها رو نشونمون بده.. یارو فکر کرد ما ازین پپه هاییم بردمون یه سوئیت نشون داد وااااااااای چشمتون روز بد نبینه درو که بازکردیم چون حوضچه هاشون تو زیرزمین هستش و به توی اتاق راه داره بوی گوگرد زد بالا و بعدهم رفتیم پایین دیدیم وااااااااااااای یه حوضچه سیمانی با آب سبزشده و اون بو..... آرش که دید من دارم بالا میارم خندش گرفته بود و میگفت همینه دیگه ... عسل میخوای بریم یا برگردیم.. من فرقی برام نداره ولی اگه دوست داری آب تنی کنیم باحاله ها... واسعه کمردرد و پادرد و اینها خوبه... من که اون تختخواب فنری زهواردررفته را با اون بو و الباقی چیزا دیدم حتی اتاقه تلویزیون هم نداشت گفتم نه.... بیا بگردیم بازهم... حالا یارو هم به قول آرش فکر کرده بود ما ازین تهرونی چیزندیده ایم ( الان جماعت دوستان نکته سنج مارو تو اون بوی گوگرد ول کنید بچسبید به اینکه تهرونی ها چیزندیده نیستند!!!!!! خووووووووب؟ ) آخه ما هروقت میخوایم شمال و اونطرفها جا بگیریم آرش باهاشون گیلکی حرف میزنه میگه اینها زرندگند مارو هالو گیر نیارن ... خلاصه پرسیدیم حالا اینجا شبی چند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یارو نه گذاشت و نه برداشت گفت اگر شناسنامه ها و عقدنامه همراهتونه 75 هزار تومن!!!!!!!!!!!!!!!!! من یهویی قاط زدم گفتم: اینجاااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت آره ویلا هم داریم 250 هزارتومن.... تازه اگه مدارک همراهتون نباشه که هیچ....
اومدیم بیرون و یهویی با آرش زدیم تو پیشونیمون... ما که مدارک نیاوردیم که!!!!!!!! آرش تنها چیزی که همراهش بود کارت ملی بود من که از بیخ و بن بی هویت!!!!!!! یارو که رفت به آرش گفتم بیا بریم هتلهارو ببینیم این موشدونی را که داره میده 75 تومن ببین بقیه جاها چنده.. از هتلها شروع کردیم که یا جا نداشتند یا اتاقهای چهارتخته به بالاشون خالی بود... رفتیم سراغ هتل آپارتمان ها... باورکردنی نبود.... یه اتاق دوتخته خیلی تمیز با تلویزیون و امکانات و حموم دستشویی خیلی تمیز که هر اتاق یه جکوزی مخصوص داشت تو زیرزمین با تهویه خوب و کاملا کاشیکاری مدل همین استخر و جکوزیهای استاندارد... و جکوزیها را وقتی میخواستی بری قبلش خبر میدادی پر از آب میکردند... اومدیم پرسیدیم شبی چند؟ گفت 75 هزارتومن.... دیگه اون هتل معروفش که جا نداشت شبی 130 تومن بود... بقیه کمتر... آرش گفت دیدی یارو میخواست بهمون اون آشغالدونی را بندازه؟؟؟؟؟؟ خلاصه خوشمون اومد و گرفتیم و فقط موند یه چیزی... مدارک.... ای خدا آخه من چه میدونستم واسه گشتن تو دشت لار با اون پول نداریم پول نداریم آرش و قراره تو ماشین بخوابیم الان سر از هتل درمیاریم؟!!!!!!!!!! مدارکمون کجا بود؟؟؟؟....
مسئول هتل گفت مشکلی نیست شما برید کلانتری اونجا ازتون سوال میکنند و تعهد میگیرند و چه میدونم استعلام میکنند و یه برگه میدن بهتون که بیارید ... تا اومدیم بریم دیدیم خود جناب سروانه داره اونجا میگرده دیگه هتلداره صداش کرد و اونهم به من گفت خانوم شما بیرون باش از همسرتون سوال کنم... حالا من همش دلم شور میزد آرش اصلا تاریخ ازدواجمون یا عقدمون را یادش هست؟؟؟؟؟ الان اگه دری وری بگه چی؟؟؟؟؟؟ یهویی دیدم آرش و جناب سروان خنده کنان اومدند پیش من و آرش داره گیلکی با یارو حرف میزنه!!!!!!!! جناب سروان هم همونطوری خوش خوشان رفت منهم همینطوری با شاخهای گوزن شده واستاده بودم که ببینم چرا از من سوال نکرد؟؟؟؟؟؟!!!!!!! ما برگه را بردیم دیدیم به به تمام جاکلیدیهای هتل به جای شناسنامه و اینها پر از این برگه هاست!!!!!!!!!!! قربون جمهوری اسلامی برم با این قوانین مسخره اش...... حالا آرش میگفت آخه عسل تو اینهمه کپی از اون عقدنامه نگه داشتی تو خونه خوب یکیشو بردار همیشه.. اصلا فکرکن من افتادم مردم... الان تو اینجا چطوری برمیگردی؟؟؟؟؟؟؟؟ خندیدم و گفتم خوب با جنازه تو با آمبولانس!!!!!!!!!!! اون موقع اونقدر گریه میکنم که همه میفهمند من زنتم خوب!!!!!!!!!!!! آرش گفت از بقیه زیاد سوال میکردند ولی از من فقط پرسید چندتا خواهر داری؟؟؟؟؟؟ گفتم دوتا .. گفت: اون خانوم هم میدونه؟؟؟؟؟؟؟ آرش گفت خندم گرفت گفتم والا زن من از من بهتر میدونه چندتا خواهرشوهر داره!!!!!!!! و آرش یه چیز دیگه گفت که دلم میخواست بپرم ماچش کنم... یعنی چقدر احساس کردم اون موقع خوشحالم... گفت ازم پرسید بچه دارید گفتم نه.... نگاهش کردم و گفتم واقعا گفتی نه؟؟؟؟؟ گفت خوب آره.. مگه من و تو بچه داریم... اون بچه مال گذشته است چه ربطی به تو داره؟؟؟؟؟؟ گفتم باورت میشه مونده بودم اگه ازم بپرسند چی باید بگم؟؟؟؟
( آرش.. آرش.. آرش...ازت ممنونم.. تو بزرگترین دغدغه منو حل کردی.. تو پذیرفتی آرش.. بالاخره پذیرفتی ... چقدر عوض شدی آرش.. تویی که همه جا با لجاجت میخواستی بچه داشتن خودتو به من ربط بدی.. اونقدر همه جا با خودخواهی بارها گفته بودی که من ترسی ندارم میگم بچه دارم حتی جلوی فامیلهای تو... آرش این تو خود تویی؟؟؟؟؟؟؟ خدای من.. آرش... چقدر وقتی لجباز نیستی دوستت دارم.. چقدر وقتی مراعاتم را میکنی دوستت دارم.. چقدر وقتی حس میکنم احساس بدم را نسبت به این موضوع درک میکنی دوستت دارم... چقدر وقتی منطقی میشی دوستت دارم.. جقدر وقتی هویت زندگیتو با من مستقل میکنی از زندگی گذشته ات و به من رسمیت مستقل میدی دوستت دارم...... آرش.. احساس میکنم ... هیچ.. جز اینکه چقدرررررررررررررررررررر دوستت دارم.)
با گرفتن اتاق و جابجا کردن وسایل تصمیم گرفتیم تا هوا روشنه بریم دشت لار راهم ببینیم و برگردیم... ساعت تازه 6 بود.. دیگه راه افتادیم و چقدر جالب همینطور مردم تو این کوچه پس کوچه ها حوله و ساک به دست در تردد بودند.. آخه استخر عمومی هم داشت.. البته زن و مرد جداها... خلاصه همینطوری آدم بود که قدم میزد تو این کوچه پس کوچه هاش.. کل شهرش شبیه اون خیابون اصلی دربند بود که از دم پله ها تا اون مجسمه هه هست شایدم البته کوچیکتر ... خلاصه همونطوری شیبدار بود و مغازه ها هم که عسل لار و سرشیر محلی و حوله فروشی و سبزی محلی و گوشت کباب شده و خلاصه هرچی که هوس کنی تو اون بالای کوه بخوری بودش... دیگه ما رفتیم اول دشت لار و از کنار برف گوگولیامون هی تندتند رد شدیم و رسیدیم اونننننننننننننننن بالااااااااااااای بالا.. چایی اینها هم که داشتیم دم به دقیقه هم ذوق میکردیم و عکس می انداختیم و خلاصه رسیدیم به اول دشت لار دیدیم حفاظت محیط زیست بسته است و یارو گفت نمیتونید برید الان هم تا خرداد که اینجاها پر از شقایق میشه و گردشگر میاد خبری نیست و دیدنی ای نداره دیگه ماهم دست از پا درازتر برگشتیم... حیف شد.
تو راه برگشتن عسل آویشن چهل گیاه اصل اصل اصل خریدیم.. یادش بخیر نادر ابراهیمی که عاشق عسل سبلان بود... به آرش میگم.. میگه: نادر ابراهیمی کیه؟؟؟؟... خندم گرفت.. میگم اهل مطالعه دانند!!!!!!!! اومدیم و دیگه حوله هم خریدیم و من میخواستم مایو بخرم آرش میگه آخه دهاتی جکوزی خصوصیه ها!!!!!!! جلوی کی میخوای مایو بپوشی؟؟؟؟؟؟ اونهم تو اون یه وجب جا!!!!!!!! خلاصه شامپو اینها هم گرفتیم و رفتیم هتل و امر فرمودیم جکوزی مون را پر از آب کنند دیگه یارو گفت ساعت 9 آماده است خداییش هم خیلی از برخوردشون خوشم اومد خدمات رسانی شون خیلی عالی بود ازمون سوال می کردند بعد تلفن میزدند اطلاع می دادن.. خلاصه آخر خاااااااااااااارجججججججججج!!!!!!! ما اومدیم تا من نماز خوندم و لباسهامونو برداشتم ساعت 9 شد...
اولش بامزه بود رفتیم دیدیم آب جوش غلغل کنان ... آرش خنگ میگه باید عادت کنیم بریم توش... اصلاً عمراً میشد توش رفت.. خلاصه رفت از اون مسئوله پرسید یارو گفت بابا شیر آب سردو از بیرون باز کنید!!!!!!! تازه فهمیدیم ... ا... شیر آب سرد هم داره!!!!!!! خلاصه جاتون خالییییییییییییییییییی یعنی آرش که میگفت عین خارجه.... میرم به همه میگم رفتم استخر مختلط!!!!!!!! خدایا چه آرامشی داشت... تو اون آب داغ.. تمام خستگیمون دررفت.. اصلاً بخارش تمام چینهای صورتمونو باز میکرد... البته بماند که آقا آرش در اون وضعیت بخارآلود و هوای گوگردی شیطونیش گرفته بود.... از اینجا به بعد شطرنجی بشه ..تاااااااااااااااااااااا..... دیدیم داره قلبمون وامیسته... دیگه برگشتیم بالا و من که پریدم زیر دوش آب سرد ولی آرش دیووونه گفت نه گوگردا یه خورده بمونه رو تنم!!!!!!! دیگه تا اومدیم بریم شام بیرون یهویی سرش گیج رفت و قیافش مثل گچ سفید شد و دراز کشید رو تخت.. من که خودمو باخته بودم هی تو دلم میگفتم ای بابا.. دیدی چه غلطی کردیم.. آخه اونجا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! ... هی تندتند بهش نبات داغ میدادم و لبخند میزدم.. تا اینکه حالش بهتر شد.. البته از گرسنگی هم بود چون فقط آش خورده بودیم.. اون فعالیت جسمانی تو جکورزی هم مزید برعلت شد....!!!!!!!!! خلاصه دیدم کم کم داره رنگ صورتش برمیگرده دیگه رفتیم یه خورده تو دل شب تو شهر قدم زدیم و حالش سرجاش اومد... بعدهم حالا من میخواستم چنجه بخورم رو این تختهای بیرون و اون میگفت من اگه برنج نخورم میمیرم بریم رستوران.. دیگه رفتیم رستوران .. داشتیم قدم میزدیم بهش گفتم آرش داشتم از ترس میمردم.. بعدازظهری که گفتی اگه من بمیرم تو اینجا چیکار میکنی.. اگه یه دفعه تعبیر می شد چی... خندید و زد تو تریپ اون تیک معروفه و گفت... خره.. به کسی نگی ما چه کار احمقانه ای کردیما!!!!!!!!! خندیدیم... خداروشکر که حالش خوب شد... دیووووووووونه!... تو رستوران هم من شیشلیک خوردم.. اون جوجه... میگم دیوونه بالای کوه باید فقط گوشت و کباب خورد... میگه باشه شیشلیک را هم بذار من میخورم!!!!! آخرش هم چنجه نخوردیم.. البته من گفتم پلو بگیر از رستوران ببریم رو اون تختها با چنجه بخوریم!!!!!!! ولی رستورانیه زرنگ بود گفت پلوی خالی نداریم!!!!! اون وقت با جوجه داشت!!!!!!! چقدر این مردم زرنگند ای خدا!!!!!! ... برگشتنی هم سرشیر محلی خریدیم با شیرمال برای صبحونه البته تصمیم داشتیم 5 و 6 صبح بریم دوباره آب گرم بازی!!!! بعد بریم کله پاچه بخوریم که از هرکی سوال کردیم گفت اینجا کله پزی نداره!... دیگه به همون عسل و سرشیرمون رضایت دادیم و رفتیم هتل.آهان دم هتلمون یه عالمه گوجه سبز گذاشته بود اومدیم بخریم یارو گفت زیاد ترش نیست ملسه ماهم نخریدیم.. الان دلم خواست ولی....
آقا ما اومدیم هتل دیدیم گوشیهامون پر از میسکاله.. از مامان آرش و شوهرخاله ام!!!!!!!!!! اول زنگ زدیم به عمویی ببینیم چی شده که سرزنشها شروع شد!!!!!!! کجایید .. نمیگید همه را نگران کردید... و .. و .. و..من متعجب بودم که حالا چرا آخر هفته ما اینقدر برای خاله ام اینها مهم شده... کاشف به عمل اومد که مامان آرش زنگ زده خونمون دیده نیستیم زده رو موبایلها که ما با خودمون گوشی تو آبگرم نبرده بودیم البته اگه کف دستمونو بو کرده بودیم می بردیم!!! زنگ زده خونه مامانم اینها اونها هم که زنجان بودند.... زنگ زده سپیده و شماره خاله اینهارو گرفته زنگ زده اونهارو نگران کرده و خلاصه اینور و اونور و خاله هم گفته آرمینو بفرستید دم خونه شون حتماً گاز گرفتدشون!!!!!!!!! خلاصه ما که زنگ زدیم بهش میگه دلمه واسه عسل درست کرده بودم کی میایید ببرید!.. آرش هم گفت ما آبگرمیم و حالا بعداً.... واجبه حالا واسه یه دلمه شهرو بهم ریختی.. بعدش که قطع کرده میگه آره باید می گفتیم خوب.. گفتم اولا تو گفتی به هیچکس نگیم .. خداروشکر اون هیچکس های منظوره !!!!!! هم خودشون مسافرتند... میخوای برگه مرخصی هامونو بعد از پاراف مدیرامون بیاریم به مامان بدیم امضاء تأیید بزنه!!!!!!!!! خداییش لجم گرفته بود نمیدونم مامان چی میگفت به آرش یا بهش غر میزد انگار که اونهم تندتند میگفت باشه حالا فردا برمیگردیم...!!!!!!!! اعصابمون خرد شد....دلمه بخوره تو سرم با این هوسهام!!!!!!! البته دلمه بهانه بود... نگران شده بود بعدشم شنید ما تنهایی پیچوندیم انگار قاطی کرد...( البته بماند که دیشب هم زنگ زده بود به آرش که میخواد بره شمال آخر هفته... آرش گفت دلمه عسلو چیکار کردی مارو کچل کرد با این دلمه اش.. قشنگ شنیدم گفت حقشههههههه.. میخواست نره آبگرم!!!!!!!! منهم خودمو زدم به پررویی و بلند با خنده گفتم مامان دارم میشنوم ها!!!!!!!! دیگه لحنشو تلطیف کرد!!!!!!!!)
اومدیم بخوابیم.... نور بیرون اذیتمون میکرد پتو زدیم به شیشه .. از طرفی تختمون هم نمیدونم چرا اینقدر صدا میداد... یه بچه هه هم از ته سالون صدای مهیب گریه هاش میپیچید.. ولی با همه اینها یکی از آرامش بخش ترین خوابهای عمرمون بود اون شب...
ادامه دارد...
بهترین سفر من و آرش .... از دیدگاه آرش و البته من:
1
سه شنبه که برمیگشتم خونه هوا عجییییییییییییییییییب دونفره بود... بوی خاک نم خورده و هوای بهاری لطیف ... تو دلم داشتم فکر میکردم آرش گفته میریم کاشان... ولی من دوست نداشتم... تازه اونجا بودیم .. نه حرف جدیدی بود نه هیچی.. حالا چرا کاشان هم واسم سوال بود... یهویی به دوستم گفتم یعنی میشه الان که برم خونه آرش بیاد بگه بریم یه جایی که خیلی خوش بگذره؟؟؟ بعد تو دلم گفتم آره جون خودت.... با این وضع بی حقوقی.... حالا اصلا چه کاریه.. میشه مثل همه تعطیلیهایی که الکی تو خونه گذشت... !!!!!
وقتی رفتم خونه تا شب آرش طبق معمول شروع کرد به پرسیدن .. کجا بریم.. کجا بریم خداییش اینبار من اصلاً ایده ای هم نداشتم فقط تو شرکت که بودم یه سری از جاهای دیدنی اطراف تهرانو سرچ کرده بودم و بردم خونه... گفتم حداقل حالا اگه جایی هم نریم مسافرت آنچنانی بیا بریم همین دوروبرا و تا شب برگردیم... اون شب گذشت...
چهارشنبه صبح که از خواب پاشدیم نزدیکهای ظهر داشت می شد که هی گفت کجا بریم و بعدهم اون پرینتهارو نگاه کرد و هی گفت اینها که همش تو جاده هرازه ، اینجارو که رفتم ، خلاصه وقتی حسابی آب دهن منو راه انداخت دوباره نشست سرجاش و گفت حالا اینجاها بریم کو پول؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! منو میگی دیگه کلاً ناامید شده بودم رفتم سر کارام که باز شروع کرد یعنی نمیخوایم جایی بریم؟؟؟؟؟ من مرخصی گرفتم ولی کجا بریم؟ هرجا تو بگی بریم... بدجنس!!!!!!!! تا من میگفتم فلان جا می گفت کو پول؟؟؟؟؟ مگه تو پول داری!!!!!! دیگه تصمیم گرفتیم بریم دشت لار و فوقش شب برگردیم ... منهم کلی وسایل و چادر و بالش و کباب پز و فلاکس و کلمن یخ و همه چییییییییییییی برداشتم و لباس و کوله پشتی و دیگه راه افتادیم. من کلاً آدم طبیعت دوستی هستم یعنی همه جوره حتی تو شرایط سخت هم بهم خوش میگذره... دیگه راه افتادیم تا دقیقه 90 آرش بدجنس جوری رو مخ من رفت که دیگه دلم میخواست خودمو بکشم.. رفت بنزین زد باکو پر کرد و عابربانکهاشو برداشت گفت بذار ببینم چقدر پول دارم!!!!!! رفت برگشت گفت بیا ببین ... وااااااااااااااااااای عسل.. حالا چیکار کنیم!!!!!!!!! 1000 تومن برداشتم 8400 تومن توش مونده!!!!!!! ( خداییش هم تو رسیدش که نشونم داد همینطوری بود!!!!!! ) بیا بریم خونه مامانت اینها ناهار بخوریم و برگردیم خونمون!!!!!!!!! خدایا حالا اونقدر با خونسردی و جدی میگفت که من رسماً باورم شده بود و داشتم فکر میکردم آخه با 8400 تومن که دوتا ساندویچ هم نمیشه خرید!!!!!!!... حتی راهشو کج کرد یه مسافتی را تا خونه مامانم اینها رفت منم هاج و واج مونده بودم... یهویی برگشت گفت حالا ببینیم تا کجا میبردمون این ماشینه!!!!!!!! خلاصه انداختیم تو جاده هراز و پییییییییییییش به سوی دشت لار!!!!!!!!
بعد از مدتها این اولین باری بود که من از این جاده لذت می بردم چون این اواخر اونقدر با حرص و جوش رفته بودیم شمال که من زیبایی های طبیعت را بیخیال شده بودم.. آرش هم به من گفت به هیچکس نگو بذار دوتایی بریم البته اون بیشتر حرص سپیده و مهرانو میخورد منهم نگفتم تو راه سپیده اس ام اس داد که دارن همگی با مامان اینا میرن زنجان... دیگه منهم گفتم ماهم اطراف تهران گردی داریم ، تو راه طبق شناختی که از آرش تا حالا پیدا کردم احساس میکردم محاله ممکنه یه جا بره پول برنداره.. منتها بدجنس خان هی تا میدید من ساکتم یه چیزی میگفت مثلا : اون پفکو بده بخوریم معلوم نیست با 8400 تومن بتونیم چیزی واسه خوردن پیدا کنیم!!!!!!!!! ( حالا انگار مجبورمون کردند... ) یا میگفت ببین 1500 تومنش راهم دادم عوارضی!!!!!!! فقط مونده 7000 تومن.... تاااااااااااااااااااااا رسیدیم به امامزاده هاشم و گفت بدو بریم آش بخوریم.. رفتیم اونجا یه سری دو.غ محلی بود بسته 6 تاییشو میداد 7 تومن!!!!! گفت بیا بخریم عسل منهم با بدجنسی مدل خودش گفتم آخه اگه 7 تومنمنو بدیم به دوغ دیگه نمیتونیم آش بخوریم!!!!!!!!! دیگه تابلو بود که پول برداشته هی می خندید..... من و آرش یه تیک داریم خیلی بامزه است اختراعی خودمونه البته از روی فیلم حکم!!!!!!! پولاد کیمیایی تو فیلم حکم یه وقتایی به نامزدش که نگاه میکرد پوست دماغش و صورتشو می کشید بالا تندتند ( خوب الان من چطوری این شکلکه را دربیارم آخه ملت بفهمن!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟ ) ماهم وقتهایی که یه سوتی ای میدیم یا مثلا به همدیگه افتخار می کنیم یا مثلا سرکیف هستیم این شکلکه را درمیاریم!!!!!!!! ( خدایا حالا الان مواقع این شکلکه را چطوری توضیح بدم من!!!!!!!!؟؟؟؟؟ ) خلاصه اون روزهم آرش تو مود این شکلکه بود تا من نگاهش میکردم میزد تریپ پولاد کیمیایی شدن!!!!!!! خلاصه من رفتم امامزاده هاشم نماز خوندم و وفات حضرت فاطمه هم بود کلی زیارت کردم و کلی دعا کردم واسه همه و همه و همه ... حتی سحر!!!! بعدشم اومدیم بیرون یه آش رشته توووووووووووووووووپ زدیم و راه افتادیم سمت مقصد.
اول مقصدمون دشت لار بود ، تو جاده هراز بعد از پلور تابلو داره ، ما رفتیمممممممممم و رفتیممممممم و دیگه کوه بود و کوه .. سبز بود و سبز... و عاشق اون برفهای گوگولی گنده که ارتفاعشون اندازه ماشین ما بود ولی با فاصله و گله به گله تو سبزه ها دیده می شد شدم......... یعنی اونقدر ذوق میکردم و آرش دم به دقیقه تو اون پیچها مجبور میشد نگه داره و من عکس بندازم.... اسم اون کوه یخهای وسط سبزه هارو هم گذاشته بودم برف گوگولیامون!!!!!!!!! ( مووووووووون را دقت کنید!!!!! حس مالکیت اونهم نسبت به برفهای بدبخت خیلیه ها!!!!!!! ) رفتیم و رفتیم .... بالا و بالاتر... آرش ازت ممنونم که منو تا این بالا بالاها اوردی... بزن بریم .... مرسییییییییی پسرم... تاااااااااااااا رسیدیم به یه دوراهی... حس ششم آرش گفت دست راست ولی ماشین رفت دست چپ!!!!!!!!!!! رفتیم و رفتیممممممممممممممم تاااااااااااااااااااااااااااا رسیدیم به یه روستای ماه خوشگل گوگولی به اسم گرنا... که البته همون آبگرم لاریجان بود که از سه طرف راه داره هم از پلور هم از لاریجان هم از رینه.... خلاصه اونجا که رسیدیم آرش گفت ا...... یادش بخیر بابام مارو اینجا اورده بود ... بیا ببرم نشونت بدم عسل.. تا حالا آبگرم رفتی؟ گفتم آره یه بار بچه بودم رفتیم سرعین ولی مامانم نه خودش رفت طرف استخره نه گذاشت من برم... هی تیش تیش وای وای کرد !!!!!!!! خلاصه فهمیدیم دشت لار همون سمت راستی بود که حس ششم آرش گفته بود... قرار شد بریم ببینییم و تازه من که با خودم حوله هم برنداشته بودم ولی گفتم منو ببر فقط حوضچه هارو ببینم... خلاصه پیاده شدیم ....
ادامه دارد...
عادتها.... پذیرش... روتین ها... زندگی!
روزها و روزها می گذره.. درست مثل هم ... تنها تفاوتش در ورق زدن تقویم روی میزه.. تمرین و تمرین.. تمرین دوست داشتن.. تمرین خواستن.. تمرین زندگی کردن... پذیرش... تسلیم... تبدیل عادتها به روتینها... تبدیل روتینها به لذتها... تمرین کلامی.. تمرین نگاه.. تمرین بیان.. تمرین احترام.. تمرین الفاظ.... ترمیم و ترمیم.. ترمیم زخمها... ایجاد آرامش... حفظ آرامش... لذت بردن از آرامش... و واگویه های با خدا که ممنون از آرامشم... و آرزوی برهم نخورنش... و قدردانی... و قدرشناسی.. و قدر عافیت دانستن... و لذت بردن از عادت کردن روح به شرایط بد.. که این یعنی نعمت... همینکه جسم و روحت واکنش نشون نمیده به بدیها بعنی که خوبه... و باور کردن این خوبی بدیها یعنی زندگی...
تمامی این تمرینها و تبدیلها و ترمیمها یعنی زندگی... تمام اون قدردانی ها و عادتها و ماندنها و رازونیازها یعنی زندگی... تمامی این لذتهای به قول دیگران الکی خوشی یعنی زندگی ... به همین سادگی... به همین سادگی یه زندگی جریان پیدا می کنه... جریان زندگی یعنی باور اینکه میگذره... و باور اینکه میگذره یعنی اییییییییییییی بدک نیست... و باور این اییییییییی بدک نیست هم یعنی که خوبه ... که اگر نگذره بده.. که چون میگذرد غمی نیست... و بازهم این یعنی راکدنبودن ... که جریان داشتن ... که یعنی بازهم زندگی... زندگی و زندگی و زندگی و دیگر هیچ!
بعد از حرص و جوش خوردنهای عید بازهم برگشتیم به روال عادی زندگیمون... وقتی آرشیومو میخونم میبینم چه تکراریه همه چیز... از تولد آرش به بعد.. یادم رفته بود تولد پارسال آرش هم یه اس ام اس از سحر براش اموده بود که پاکش کرده بود و به من گفت اصلا نفهمیدم چی نوشته بود و نمیدونم خوشبختی و بدبختی و روز خوش و ... حالا که عادی نگاه میکنم میفهمم اون هم مثل همون سبدسبد خوشی بوده شاید... پس امسال هم بوده.. پس پذیرش اینکه از همون اول همه اینها بوده و مربوط به امسال نیست یعنی دلخوشی... شاید کسی مثل من نتونه معنی این دلخوشی را بفهمه.. فکرشو که میکنم احساس پیروزی میکنم...سحر ، سه ساله که سبدسبد آرزوی خوش برای آرش کردی سه ساله که آرش جان آرش جان کردی.. سه ساله که آرش نذاشت من بفهمم مگر به ضرورتها... سه ساله که نخواست منو از دست بده.. سه ساله که شاید جوابتم داد ولی نخواست من بفهمم چرا سحر؟؟؟ اگر میخواست منو از دست بده خیلی عادی جلوم با تو حرف میزد و از توجیهات خاص خودش استفاده می کرد.. اگر میخواست من برم... هزار و هزار کار میکرد که برم.. من که مستعد رفتن بودم و هستم... چه احساس خوشی دارم از اینکه سه سال خواستی و نتونستی!!!!!!!!!
بازهم تمام اون جوش خوردنها تو عید پارسال هم بود.. همون مهمونهای ناخوانده همون جوش زدنها .. همون.. دقت که میکنم انگار زندگی همینه... حالا معنی حرف بابارو میفهم... زندگیه دیگه عسل... همینه دیگه.. سخت نگیر بابا.... دیدم سخت گرفتم گذشت... دیدم حرص خوردم گذشت... دیدم گذشت چون باید میگذشت... و ما بازهم برگشتیم به همین زندگی همیشگی... امروز صبح که از خواب بلندشدم احساس کردم همینکه یه ربع بیشتر کنار آرش میخوابم .. همینکه به جای ساعت 7:15 ، ساعت 7:30 از خونه بیرون میریم.. همین یعنی یه تفاوت .. یه تفاوت با الباقی روزها... چقدر جالبه برام کشف تفاوتها... اینروزها سر نماز دعا میکنم خدایا میشه همیشه همینطوری بمونم؟.. من دیگه طاقت اونهمه تلخی را ندارم.. من که چیز زیادی ازت نمیخوام... نمیخوام شرایطو عوض کنی... همه چیز که پابرجا و قرص و محکم سرجاشه... تو فقط حال منو بد نکن... تحملو به صفر نرسون.. بذار همینجوری بمونم... بیتفاوت نمیشه گفت شاید در یک جمله: خوکرده به واقعیتها.. همین!
تو این مدت وضعیت شرکت که قربونش برم دوباره برگشت به روال پارسال.. خبر مبری که از حقوق و اینا نیست... ارش هم بدتر از من... با این اوصاف کلی هم از تنخواهشون واسه وصل کردن adsl برای خونه مامان و خریدن ماشین توسط دخترداییش!!!!!!!!!!!!! برداشت.. مردم هم که از آدم انگار طلبکارند.. همچین زنداییش میگفت آرش باید به ما پول بده انگار خدانکرده حق نفقه و مهریه ای به گردنش از اونها هم داره و ما خبرنداریم!!!!!!!! خلاصه مامان هم که دیگه نگو.... راستی هفت سین راهم بردم دودستی تقدیم کردم که یه وقت سارا واسه سال بعد بی هفت سین نمونه!!!!!!!!!! البته هفت سین هم رفت پیش ماهیا و هزینه ADSL و قسط شمال و هزینه های نصب کولر و ... و ... و... فقط یه بار به روی آرش آوردم اونهم من باب تو گلو گیرنکرن حرف خدای نکرده!!!!!!!!! فقط یه کلام با لبخند: آرش یادته به خاطر 50 هزارتومن که بابا نداشت به خاطر پول یارانه ها که رفته بود تو حسابشون منو تو خیابون داشتی میزدی که برو بگیر و پول این خونه باید تو این خونه خرج بشه؟؟؟؟؟؟ خدارو شکر میکنم که خیلی زود خیلی چیزازرو به ادمها نشون میده.. خیلییییییییی زود...!!!!! آرش فقط نگاهم کرد و گفت خوب چیکار کنم مگه نمی بینی هی زنگ میزنه ندارم ندارم بده بده... گفتم هیچی.. وظیفه فرزندیتو انجام میدی... فقط یادت باشه منهم داشتم وظیفه فرزندیمو انجام میدادم...چیزی نگفت... ولی خیلی عمیق تو فکر رفت... همون لحظه تو ذهنم بستمش.. مثل خیلی چیزا.... فقط نمیدونم چرا من همش با این جمله سیاوش قمیشی حال می کنم.. خیلی ممنون و ... اینا!!!!!!!!!!
بازهم یه اتفاق دیگه... ماهواره لعنتی را که یادتون هست.. همون که سر جمع کردنش کتک خوردم.. همون که بخاطر دلخوریم برای آرش تولد نگرفتم.. همون که آرش بخاطرش تلافی کرد.. همون که برای سحر اس ام اس... بگذریم.. همون که منو تا مشاور خانواده کشوند.. ایام فاطمیه که شروع شد آرش خان وهم برش داشت که دیگه تلویزیون چیزی نداره و باید یه مدت از بیحوصلگی بمیریم!!!!!! من حموم بودم که دیدم از بیرون صدای تق و توق میاد وقتی اومدم بیرون دیدم آرش ماهواره را داره سرهم میکنه!!!!!!!! فقط نگاهش کردم.. خندید و گفت.. مگه چیه.. جمعش می کنم... فقط واسه ایام فاطمیه ... خداروشکر GEM هنوز قطعه... چرا اونطوری نگاهم میکنی ... رفتم تو اتاق خواب.. سکوت کردم.. میدونست که سکوتم پیش زمینه فریاده.. اومد گفت حالا چرا قیافه گرفتی.. لبخند زدم و گفتم برات متأسفم... و برای خودم... برای تو چون اونقدر مرد نشدی که سر حرفت بایستی و برای خودم چون با کسی ددارم زندگی می کنم که فکر می کردم مرده... هی می خندید.. هی به زور صدام میکرد بیا اینو ببین... هی حرف میزد... گفتم: خواهش می کنم کاری نکن که حس کنم اونهمه تحقیر و توهین .. اونهمه تا پای مشاور رفتن.. اونهمه تا اااااااا..... ادامه ندادم... بیخیال... دیگه چه فایده ای داره.... بذار فکر کنم فقط 90 تومن سوزوندی واسه اون دیجیتال مسخره ات!!!! حالا دیگه مطمئنم اون روز خودت نبودی که داشتی منو میزدی... اون روز دیگه یقین دارم که از جای دیگه ای پر بودی.. خداروشکر که این را هم فهمیدم... چیزی نگفت... وقتهایی که ساکت میشه و کم میاره دیگه هیچی نمیگه... تنها کاری که جلوش کردم این بود که هروقت خونه بودم یا تلویزیونو روشن میکردم میزدم رو اون ماهواره دیجیتاله... هی به پروپام می پیچید که بزن رو ماهواره ببینیم خوب... میدونستم که خودش هم میدونه چه مرگمه ولی من هربار که اون داشت تلویزیون میدید میرفتم کتاب میخوندم... میخندیدم و میگفتم دیدی تازه به دوران رسیده ها مثلاً اونقدر گلدون میخرن که همه رو بغل هم بغل هم میذارن... دیدی یه عده اونقدر دکوری میخورن همه رو روهم روهم میذارن تو بوفه درحد انفجار.. دیدی یه عده از یه تیشرت سه چهارتا رنگشو میخرن؟؟؟؟؟؟ ..... ماهم دوتا دوتا ماهواره بغل هم میذاریم...!!!!!! تا مدتها با رفتارم نشونش دادم که فراموش نکردم و نمیکنم... ولی دریغ از یه معذرت خواهی... چه پوچ بود تمام اون تلخیهام... وقتی که دیدم اینقدر همه چیز پوچ و مسخره است دیگه خودمو آزار ندادم.... زندگی کلاً پوچه... !!!!
تازگیا مامان اینا زیادی یاد سحر می افتند... دوست پسر سمیرا بهشون آمار داده که تا مدتها سحر تو کارش بوده و کلی هم برای بچه آرش خرج کرده... خوب خداروشکر.. خوش به حال سحر و آرش... دوست پسرای شریکی ندیده بودیم که دیدیم... حالا از وقتی سمیرا با این یارو دوست شده گاه و بیگاه حرف سحر هم هست.. .من فقط شنونده حرفای تکراریم... دیگه گوشم از اسم سحر هم پر شده... آرش هم هرهفته بدون استثناء بچه را می بینه... زود میره و م برمیگرده ... چیز خاصی نیست .... دیگه به این پنجشنبه های تنها هم عادت کرده ام.. بدک هم نیست... بعد از باشگاه تو خیابون قدم زنان میام خونه و میرم دوش میگیرم و میخوابم و گاهی برای خودم یه ساندویچ میخرم که بیدار بشم بخورم.. با دیال آپ میام تو نت و فیلمی می بینم و تلفنی به اینور و اونور تا بیاد... نمیگم که ثانیه ثانیه های تمام اینهارو منتظر نیستم که در بزنه.. که دروغه.. که من ثانیه های بودن اون بی من را شمارش می کنم ولی بدنم مثل سابق واکنش نشون نمیده... دوران اینکه اگر چنددقیقه دیربشه صدبار زنگ بزنم دیگه تموم شده... من دیگه اصلاًً به آرش اونهم بنا به ضرورت زنگ نمیزنم.... مهم هم نیست چیزایی که تعریف میکنه چنددرصدش راسته... مهم برام هنوزم اون اتفاقی بود که نباید می افتاد که افتاد و اینروزها می گم .. این اتفاق حتما مال امسال نبوده.. خوشحالم که با همه این اتفاقها زندگیمون تا اینجا رسید ... ولو ترک خورده.. ولو ترمیم شده.. ولو ... بیخیال... تو این مدت یه بارش آرش ناهار نخورده بود و رفته بود دنبال بچه که به بهانه ناهار بردش خونه مامان که اون روز هم مامان نبود و سمیرا و آرمین بودند.. دیدم این هفته سمیرا داشت تعریف میکرد که یه آرش کوچولوی مؤدب که منو عمه هم صدا نکرد انگار نمیشناسه... چرند می گفت.... نمیشناسه... اون بچه خونه قدیمیشونو میشناسه اونوقت عمه شو نمیشناسه.. بدم میاد از اینکه وانمود می کنن براشون مهم نیست ولی یواشکی از تو گوشی آرش عکسهاشو بلوتوث می کنن... بدم میاد که مامان هربار یه چیزی رو میکنه.. مثلا اینبار روکرد اوندفعه که دیدمش تو فروشگاه برگشت گفت من خیلی وقته ماهی نخوردم منهم یه دونه ماهی خریدم براش ... یا اون روز می گفت خاله اش اومد بچه را گرفت و برد اینبار گفت مادربزرگش و خاله اش اومدن پایین و بچه رفت پیششون دوباره برگشت ارشو بوس کرد خاله اش یهویی گفت: بمیرم الهی براش!!!!!!! منهم گفتم دختر خودتو نخواست!!!!!!! بدم میاد ازین تراژدی بافیاشون... همون ماهی واسشون فرستاده که اونها هم وهم برشون داشته بود عید دنبال تبریک و گشتن خونه شون و اینها براومدن!!!!!!!.... همون بمیرم براش و دخترتون نخواست باعث میشه دخترشون جری بشه که بخواد!!!!!!!!!!!! بدم میاد از همه اینها ولی ... خدومو میسپارم به دست تقدیر.. خداوندا اگر اینقدر شایسته عذابم ، باشه عذابم بده... ولی فقط یک لحظه .. یک لحظه جاتو با من بنده ات عوض کن... فقط یک لحظه!!!!!!!!!
با تمام اینها همه چیز آرومه ... هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است .. و ما همچنان هستیم و زندگی می کنیم!
عاشقانه ای درخواستی ...:
خواستم از الباقیات تعریف کنم حوصله ام نیامد.. خواستم از روتینها بگم حسش نبود.. خواستم از بچه بگم یا آرش یا مامان دیدم عادی شده... خواستم از مسائل مالی بگم تکراریه.. خواستم از جزئیات بگم که بازم مهمون از شمال داشتم و الباقی و .. دیدم ولش کن بابا .... نوشتم و پاک کردم تا رسیدم به همین موضوع با تأخیر... خواستم به حرف دوستان گوش کنم و شیرین بنویسم هرچند که شیرینی ای نبود .... ولی خواستم هنرم را در کشف زیبایی ها نشون بدم.. ببینم که میتونم خوشحال باشم و لبخند بزنم... خواستم تمرین کنم به دوست داشتن و دوست داشتنی نوشتن... ثمره تمام نوشتنها و پاک کردنها این پست است که می خوانید.
.
.
.
گاهی .. تأکید می کنم گاهی... صبحها که پا میشم از خواب بی دلیل دلم میخواد بلندبلند بگم قربون اون ژست متفکرانه ات برم تو خواب!!!!!! مثل بچه ها چشمهاتو محکمتر فشار میدی که خوابی و نمی شنوی ولی میدونم که میشنوی... !!!!!!!!!!! آرش ... ( فامیلی ) من تورو 9 ساله که میشناسمت.... تکیه کلاممه.. وقتهایی که میخوام بهت ثابت کنم که حتی از حرفهای ظاهریت باطنتو میفهمم... وقتهایی که با اسم و فامیل صدات می کنم و تو میخندی و میگی: آآآآآآآآآآآآآآآرهههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میشناسمت آرش.. خیلی ساله که می شناسمت... از همون سال 82 پشت میز مدیرعامل تو زعفرانیه تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همین سال 91 تو خونه خودمون.... اونقدر که میدونم وقتی از راه میرسی ساکتی... مدلت اینطوریه... یادگرفته ام که من هم ساکت باشم ... ولی پشت این سکوت اعتراف می کنم به اینکه منتظرم و گاهی زیرچشمی نگاهت می کنم... نگاهت می کنم تا کوچکترین حرکاتتو هم ببینم.. و میشناسمت که سنگینی نگاهمو می فهمی و ازقصد چشم از تلویزیون برنمیداری... مثل خودت میشم .. تو آشپزخانه می ایستم و زل میزنم به قابلمه... حرف میزنی... امروز اینطوری شد... مثل خودت بی تفاوت میگم خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ادامه میدی.. ادامه میدی ... خوبه.. افتخار میکنم که قصه هاتو بیشتر از همه آدمها میشنوم.. چون تو برای دیگران حرفی برای گفتن نداری.. تو فقط برای من از محل کارت تعریف میکنی... همین خوبه.. همین خوبه.. همین که کنارت می نشینم تا از ظرف آجیلت بردارم و تو با بدجنسی میگی جوش میزنی نخور!!!!!!!!! و میدونی که من رو جوش زدن حساسم.. ولی میخندم و میگم: آرش ... ( فامیلی ) من تورو میشناسم واسه اینکه دوتا دونه از آجیلهات کم نشه اینو میگی.. میخندی.. وقتی دستتو میخونم میخندی!!!!!!! زود لو میدی خودتو و میگی: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآرهههههههههههه؟؟؟؟؟؟کل کل میکنی ... وقتی ظرف سالاد را میذارم جلوم و تو بشقاب غذای پررا .... با خنده بدجنسانه دستتو میمالی به شکمت و میگی: آرزوت اینه که مثل من مانکن باشی!!!!!!!! میگم: مارمولک تو شبیه استانداردهای مردونه نیستی.... آخه کدوم مردی اینقدر ریزه میزه است.... ؟؟؟؟ شبیه گرسنگان سومالی ای!!!!!!!!! لجت درمیاد و میگی... بروبابا... من مانکنم تو چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگم من نرمالم... حالا یه کم شکم دارم ... جای تورو تنگ کرده ؟؟ آدم شکم داشته باشه بهتره تا کچل باشه!!!!!!!!!! میگه عمراً من کچل بشم.. و دست میزنی به موهات و میگی: ببین ببین.. میخندم و اداتو درمیارم و میگم: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآرهههههههههههههه ؟؟؟؟؟؟؟؟ حرص میخوری و میگی خوب عین آدم غذا بخور!!!!!!!!.... میدونم تمام اون حرفارو زدی که لج منو دربیاری.. میشناسی منو.. تو هم 9 ساله که میشناسی منو... میدونی لجمو دربیاری به اون چیزی که میخوای میرسی!!!!!!!!! نمونه اش سالگرد ازدواجمون بود....
سالگرد ازدواجمون... وقتی شبش بابا اینا برامون کادو آرودند و مناسبتشو گفتند به من نگاه کردی و خندیدی و گفتی.. شما یادتون بود؟؟؟؟؟؟!!!!!!! خنده ات شیطنت داشت... ازون مدل لبخندایی که فقط من میشناسم... ازونهایی که وقتی رودست میخوری و یه جورایی خجالت میکشی میزنی... کادوهارو باز میکنی و ذوق میکنی.. یه سرویس قهوه خوری دکوریه .... با گلهای برجسته ... زود میخوای یه جا بچپونیشون... مثل بچه هایی که تا لباس نو میخرن روهم روهم میپوشنشون!!!!!!!!! .... خندم میگیره.... ذوق زدناتم خنده داره.... به آدمیزاد نرفته کارات!!!!!!
سالگرد ازدواجمونه.... تو راه شرکتیم.. دارم تمرین می کنم به خرق عادت.. به اونی که اون موقعها بودم و اینروزها میخوام نباشم.... میگم آخ جون امروز برام چی میخری؟؟؟؟؟؟ با تعجب نگام میکنی.. میگی واسه چی.. میگم همینجوری .. بی دلیل فکر کن... واسم یه چیزی بخر... !!!!!!!! میگی باشه... تو چی؟ ... میگم منهم یه چیز میخرم!!!!! احساس می کنم سه ساله شدم... چه راحت توافق می کنیم سر خوراکیامون.... خندم میگیره... تو راه تنهایی فکر میکنم .... حس تلافیه تا عصر قویتره.... تا عصر همون روز محاله که بخوام برات چیزی بخرم... ولی یهویی کشفش میب کنم.. امروز .. تنها مناسبتیه که هیچ نخاله ای بهت تبریک نمیگه بابتش....تازه اگر این تاریخو بدونه واست فحش هم میده!!!!!!! پس این مناسبت فقط و فقط خاص من و توئه.. هیچکسی.. تأکید میکنم هیچکسی.. و میدونی منظورم کیه... امکان نداره این روز را بخواد که کرم بریزه برات.... خاطرم جمعه... آرومم... پس امروزی که فقط خاص من و توئه گور بابای تلافی... میخوام ثانیه ثانیه هاشو ببلعم.. حیفه که خوشحال نباشم حتی اگر تو هیچ حرکتی نکنی. برای من!!!!! یه متن تو وبلاگم مینویسم.. همونو برات میفرستم.. خنده داره.. گوشیم فارسی ارسال نمیکنه... برات اس ام اس میدم که یه متن برات گذاشتم تو oovoo برو بخون... انتظار جوابی ندارم.. همینکه اسی ام اسهامو تو گوشیت پاک نمیکنی خوبه... خوبتر بود اگر من هم جواب از تو داشتم یا اس ام اس ناخودآگاه غیرمنتظره ای.. ولی من به نداشته هام فکر نمیکنم.. همینکه تو اس ام اسهای من راهم نگه میداری خوبه.. این تفاوت منه با دیگران.. دیگران راهم میدونی کی ها؟؟؟؟؟؟؟ « ها » نداره البته ، فقط « کی» !!!!!!! .... توی راه برگشت سه تا شاخه گل رز قرمز میخرم... کاش تو برام خریده بودی... ولی حالا من برای تو میخرم.... مدتهاست افترشیوت صورتتو خشک میکنه.... همش از کرمهای من استفاده می کنی.. خیلی مسخره ای خداییش.. میخندم و میگم برت هم نمیاد رژلب بمالیا.... رژلب صورتی منو میمالی به لبت و میگخندی!!!!!!!.. اذیتت میکنم و میگم ای وای 24 ساعته بود!!!!!!!!! مثل این دیووونه ها دور خونه دنبال پنبه و دستمال میگردی تا پاکش کنی... میخندم و جو میدم و میگم ای وای فردارو بگو.. فکرکن تو جلسه با رژلب صورتی... هول کردی.. زود پاک میشه.. میخندم و میگم سرکارت گذاشتم.... ادامو درمیاری و میگی مسخره!!!!!!! ..... میرم تو مغازه.. اقا یه افترشیو کرم دار میخوام... حتما توش کرم داره دیگه؟؟؟؟؟؟ یه نیوآ میاره... میگه خاطرت جمع.... همین فقط؟؟؟ دلم میخواد تمام مغازه را برات بخرم... ولی چیکار کنم ... اون حس تلافیه میگه ولش کن.. به حرفش گوش میدم و میگم فقط همین.. ممنون.... میام خونه... شام و کیک و این حرفا دیگه تکراری شده... ازشون خاطره خوشی ندارم... یاد این آهنگه می افتم مال سیاوش قمیشی... دلم میگیره... خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم.... خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمیگذرم!!!!!!!!....
میای خونه... تو دستت ماست و سیگاره..... کادو را قایم کردم تو اتاق خواب.... گلها رو میزه... نمیدونم چه کرمی داری الکی میری تو اتاق خواب و برمیگردی.... میشناسی منو... خووووووب میشناسی منو....همه چیز عادیه... میخندی و میگی برات میخرم برات میخرم این گلهاست.... به چه دردی می خوره... دوروز دیگه می اندازی دور... میدونم داری بدجنسی میکنی... میگم همینم زیادیه... مگه تو چی خریدی؟؟؟؟؟... بازم منو تحریک میکنی... نمیخوام الان بهت بدم.. میخوام دقت بدم... میگی من ماست خریدم خوب... تازه غر میزنی جوش زدی واست خوبه!!!!!!! مگه من حقوق گرفتم... خوب چی باید میخریدم بگو.. میدونم چیزی نخریدی.... ولی خودمو میزنم به ناباوری و میگم.. امکان نداره... باور نمیکنم حتما قایم کردی منو دق بدی...بازی قشنگیه.. تو قسم میخوری که چیزی نخریدی... هربار که اصرار میکنم پیداش کنم تو انگار بیشتر شرمنده میشی.... بازی دانستن و وانمود کردن به ندانستن قشنگه!!!!!!.... دلم نمیاد دقت بدم.. میرم کادورا میارم.. میگی میدونستم خریدی.. دیدمش... میخواستم بری بیاریش.. مثل بچه هایی .. طاقت صبرکردن نداری.... بازش میکنی و بو میکنی... میگی مرسی.... میخندم و میگم بوسم کن.. میگی تبخال زدم ... میخوای بگیری!!!!!!!!... میگم خداییش بی معرفتی.. میگی خوب چی بخرم تو بگو.. میگم با همون دوهزار تومن ماست یه گوشواره بدلی دم مترو ... یه کارت... یه شاخه گل....یه گل سر!!!!!! میری تو فکر و میگی من چه میدونستم... انگار باور نمیکنی من اینقدر قانع باشم.... میگم اصلا هیچی یه اس ام اس 17 تومنی!!!!!!!! یادت میاد و میگی راستی برام چی نوشته بودی امروز من پشت user خودم نبودم.... میخندم و میگم پس هرکی نشسته بود خوب حالشو برد.. هرکاری میکنی بفهمی چی نوشته بودم بهت نمیگم.. الکی میگم چیزای بدبد نوشته بودم.. !!!!!!!! تا تو باشی یه آمار بدی به من چه من دیدم روشنی.. میگه بابا امروز داشتند سرورارو دستکاری می کردند.. حالا توروخدا بگو چی نوشتی.. میگم نمیگم تا فردا بهت بخندند... خدتو میکشی.. نمیگم بهت.. تو خماری موندنت باحاله... حالا مثلاً شرمنده شدی.. هی میای دوروبرم تو آشپزخونه.. میخندم و میگم برو بیرون منت کشی نکن بی معرفت... !!!! میگی برووووووووووووبابا... گشنمه.. بازم میای.. الکی حرف میزنی.... غدی... میشناسمت... روز خوبیه... ناراحت نیستم.. تو دلم میگم عیبی نداره... مهم حال خودمه که خوبه...مهم اینه که میخندیم.. مهم اینه که باهمیم.. حتی اگر هیچ معجزه ای رخ نداده باشه!!!!!!!!!
هفته دوم تعطیلات نوروزی:
اون روز دیگه بعد از رفتن مهمونها خونه را مرتب کردم و لباسهامونو برداشتم وچمدانو بستم و خلاصه تا غروب هم همینطور گوشم به تلفن بود .. شرطی شده بودم.... یه چیزی بگم... فردای دیدار آرش با بچه اش روز آرومیه ... روز خوبیه... فردای اون روز در یک کلام بهترین روز دنیاست.... شاید نتونم تو جمله بیان کنم یا دلیلشو بگم ... شاید به این خاطر که اون روز کاملا به آرش اعتماد دارم.. میدونم که خبری از سحر و تلفنش و اس ام اسش در اون روز نیست.. نمیدونم ... یه جور آرامشی که منو به این یقین میرسونه... برعکس پنجشنبه ها که من بدون بروبرگرد خواب بچه آرش یا سحر یا گم کردن آرش یا ردتماسش تو خواب یا پیدانکردن گوشیم یا این مزخرفاتو میبینم.. بدون بروبرگرد یعنی امکان نداره من در این دوسال خواب اینجوری پنجشنبه ها ندیده باشم... مگر در یک حالت!!!!! اگر خوابشونو نبینم اون روز آرش نرفته برای دیدن بچه اش!!!!!!!!! یعنی اینقدر این حس قویه که نمیدونم اسمشو چی بذارم.. بهرحال جمعه های این پنجشنبه ها لذتبخشه و فردای اون روز مثل تمام جمعه های لذتبخش زندگیم بود!!!!!!!!
آرش که از سرکار اومد گرفت خوابید.. قبلش زد تو تریپ داستان پردازی که : ای وای.. اینها که یه ایل امشب میخوان بیان کجا باید بخوابن؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! من یه خورده نگاهش کردم و گفتم: آرش.. به مرگ خودم .. اگه این تخیلاتتو جلوی اونها یا مامان به زبون بیاری یعنی دیگه رو من حساب نکن.. چون بد برخورد میکنم!!!!!!!!!! ما فردا داریم میریم خبر مرگمون مسافرت.. من امروز تمام رختخوابهارو جمع کردم .. دوباره نه وقتشو دارم نه جونشو... فردا حنابندونه ... ما کی بلند شیم کی اونها رو راهی کنیم کی خودمون بریم؟؟؟؟؟ .. تو انگار خودتم کرم داری... اونها هنوز نیومده و نگفته تو حرف بذار تو دهنشون.... کجا بخوابن؟ خونه مامان به اون بزرگیه.. حالا لزومی نداره هر زوجی تو یه اتاق بخوابن!!!! البته مطمئن بودم که این حرف خود آرش نیست... چون قبلش شنیده بودم دیروز مامان به طور ضمنی و درددل گونه!!!!!!!!! به آرش گفت اگه اونها بیان کجا بخوابونمشون... ارش هم که دید این تو بمیری از اون توبمیریها نیست دیگه حرفی نزد و گرفت خوابید... ساعت 8 بود که مامان زنگ زد و پرسید کجایید گفتم آرش خوابیده پانمیشه.... یهویی با یه لحن بدی گفت: چه خبره... هنوز راه نیفتادید؟؟؟؟؟ اصلاًَ نیاید دیگه!!!!!!!! منو نمیگی خشکم زد... آرش که تندی ازجاش پرید من ولی وارفته بودم... نمیدونم چرا مامان جلوی فامیلهاش اینطوری میکنه با آدم.. غریب پرست بازی درمیاورد!!!!!!! اصلاً یه لحظه دلم نمیخواست برم.. خلاصه رفتیم و اووووووووه مامان تو آشپزخونه با زنها نشسته بود و کلی هم سفارشات سبزی که داده بود را تحویل گرفته بود!!!!!!!!! و بازهم تو قیافه!!!!!! اصلاً من باورم نمیشد این همون مامانه..
. یه چیز دیگه هم رو مخم میرفت... دخترعموی آرش را که همه میشناسید جریان عروسی و برف و بوران و ... مامان واسش خیلی زحمت کشید برای خرید جهاز و کادو و و مراسم عروسی و خلاصه همیشه یه پای ثابت مراسمهاش بوده... حالا نمیدونم عروس خانوم آفقتاب از کجا دراومده بوده یا به تصور سناریویی من میخواسته لج شوهرشو دربیاره که روز اول عید زنگ زده بوده به مامان و جلوی شوهرش کلی قربون صدقه مامان رفته بوده... حالا این شده بود سوژه مامان و اوووووووووه چقدر دختره را تحویل میگرفت و هی به من میگفت عسل نمیدونی.. فلانی همچین یه ساعت قربون صدقه من رفت و هی میگفت عسل جیگر الهی فدات بشم و........ !!!!!!!!!!! ( شما ادامه بدید علامت تعجبهارو!!!!!! ) من هی میگفتم بسه جلوی شوهرت حسودیش میشه!!!!!! باورت نمیشه عسل این دختر چیکار کرد!!!!!!! آخه من الان حرفم میاد؟ چی بگم؟ یا این داره دروغ میگه یا اون مشکل روحی روانی داره که جیگرعسل کرده!!!!!!!! خوب من الان باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟ اونهم من که به آرش هم ازین حرفا سالی یه بار میزنم!!!!!!! اصلا الان خوب.. منظور؟؟؟؟؟؟؟ الان.. خوب ولش کن... بهرحال حالا این مامان بود و این عروس خانوم که چسبیده بودند به همدیگه و خلاصه مامان یه سلام سرسری کرد و ادامه سبزی شستن و خردکردنها و پاک کردنها و .. تمام « ها » های دنیا!!!!!!! چه میدونم.... اما عسلو هیچکس نشناخته.. عسل جایی که میره باید محور توجه باشه!!!!!!!!!!!!!! فکر کردید با این اداها کم میاره و میره با قیافه آو یزووون میشینه بغل آرش و بعد هی جلب توجه میکنه و چغولی مامانو میکنه؟؟؟؟؟؟ نه.. اشتباه نکنید!!!!! دقیقاً مستقیم رفتم بغل دختره نشستم و طوری باهاش گرم گرفتم که اصلاً مامان آرش را یادش رفت!!!!!!!!!!!!!!! مامان هم که دید عروسش ظاهراً خنگ تر از این حرفاست که معنی پشت چشم نازک کردنشو ببینه دوباره شد همون مامان همیشگی گوگولی!!!!!!!!! بعدشم رفتم وسط آقایون که ببینم دنیا دست کیه و قرارشون چیه و .... آقا اینها هم که انگار من دخترعموشون هستم نه آرش!!!!!! شروع کردند بگو بخند و برنامه ریزی و نظرخواهی و خلاصه خانومها هم با سروصدای ما چه قیافه گرفته چه قیافه نگرفته!!!!!!!!!! همه اومدن پایین ببینن چه خبره که فقط صدای سخنرانی من داره میاد!!!!!!!!!
و اما با نهایت ناباوری مهمونها گفتند که فردا صبح زود عازم قم و جمکران و کاشان هستند... !!!!!!!!!! و پیشنهاد می دادند که حالا که هم مسیر هستیم بیاید همگی باهم بریم و خلاصه مامان هم اون وسط میگفت اگه ماشینشون جا داشته باشه من هم باهاشون میرم!!!!!!!!!!!! خدایااااااااااااااااااااااا... رسماً هنگ کردم .. بیچاره آرش که با اون اولتیماتوم من تو خونه خودشو زده بود به نشنیدن این حرفا و داشت سریال میدید!!!!!!!!! خداییش هیچ نظری هم نداد که استقبال کنه از رفتن با اونها و .. بچه خوبی شده بود... ولی من گفتم نه.. ما فردا ساعت حرکتمون بستگی به هماهنگی با پسرخالم داره که قراره با ما بیاد .. البته راست گفته بودم ولی پسرخالم زنگ زد گفت خودش میره ما منتظرش نمونیم... حالا اونها هی میگفتند فقط قم و جمکران.. این مامان... امان از دست این مامان که گیر داده بود نه.. قم و جمکران که فایده نداره بریییییییییییییییییممممممممم ( بریم را دقت کنید! ) کاشان!!!!!!! خدایا ... یعنی اگه اون لحظه درجا خشک نشدم خدارحم کرد و دلش برای جوونیم سوخت!!!!!!! با همه این حرفا من کلاً آدم مبادی آدابی عذاب وجدانی ای هستم و خودمم کرم دارم !!!!!!!!! بهشون تعارف کردم که امشب اگه دوست داشتید تشریف بیارید خونه ما... منتها شانس آوردم گفتند نه دیگه ما صبح زود میخوایم بریم باهمدیگه باشیم بهتره شماراهم زابراه نمیکنیم.... بعد افتادند رو دور کل کل که حالا دیگه آقا... اینارو دعوت میکنی و قبول نیست به ما شام ندادین و حالا باید درعوض به ما کله پاچه بدی صبحونه منم که پررو کم نمی آوردم میگفتم باشه صبح که بلند بشید کله پاچه حاضر آماده بالاسرتونه... هرکی نخره !!!!!! آرش هم جوش میزد چرا الکی تعارف میکنی.. میگفتم عمراً من کم بیارم ... فوقش فردا میگم خواب موندیم!!!!!!!!! خلاصه جو را تلطیف نمودیم و رفتیم خونه مون لالا!!!!!!!!
فردای اون روز ما عازم کاشان شدیم.. بماند که آرش اینبار دچار امراض ادواری در ناحیه معده شده بود!!!!!!!!!!!! هرچقدر هم به کاشان نزدیکتر میشدیم دردها بیشتر و همراه با تهوع میشد!!!!!!!!!!!! و قیافه تو هم و اخمهای گره کرده و قیافه گرفتنهایی که الحق عادی شده برام!!!!!!!!!! خداییش یه بار به آرش هم گفتم: یادته همیشه میگفتی سحر خوش مسافرت نیست یا حالش بهم میخوره یا تو قیافه است یا خوابیده یا سرش درد میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! احساس میکنم تو خودت فتوکپی اونی!!!!!!!! خیلی بدمسافرتی...!!!!!!! نشد ما یه جا بریم تو یه جاتو نچسبیده باشی!!!!!!! البته تا برسیم هم با موبایل از مسافران شرح گزارش سفر را میگرفت و فهمیدیم که اون شب خونه دوست داماد عمو تو قم اطراق فرموده اند!!!!!!!!!!! خداروشکر که بی جا و مکان نموندند!!!!!!!! رسماً آرش کفرمو درآورده بود یعنی تا با اونها تلفنی حرف میزد چاکریم و مخلصیم و خنده و شوخی ، تا قطع میکرد اخما تو هم و وای وای وای دلم وای دلم !!!!!!!! میخوند... !!!!!!! همین شد که ما تا پامون رسید به کاشان آرشو دیگه ندیدم و آرش جان به بهانه مریضی و خستگی و کم مونده تا مردن!!!!!!!!! رفت خونه دخترداییم که با شوهر اون جوره و حتی لباسهای منم واسه حنابندون تو ماشین مونده بود که داماد داییم آورد.. آرش خواب بود خونه شون!!!!!!!!! خلاصه من که دیدم اینطوریه دیگه گفتم به درک جهنم بذار خوش بگذرونم.. آقا اون شب تا دلمون خواست قر دادیم و رقصیدیم و انگار نه انگار که شوهری هم داریم!!!!!!! به میمنت حضور آرش باقی دامادهای دایی هم رفتند تو جیم پیش اون و دیگه رسماً من و دخترداییهام بی شوهر موندیم و اونها هم مجردی ... مریم را هم که خاطرتون هست؟ عروس خاله که داشتند جدا می شدن... خوب اونهم با ما بود ... فقط سپیده و مهران باهمدیگه بودند اونهم به خاطر اینکه آرش و پسرخالم و شوهردخترداییم سر مسائل مختلف با مهران مشکل داشتند رسماً اون بیچاره را بازی نمیدادن... دیگه ما اون شب تا 4 صبح بیدار بودیم و قلیون و آجیل و میوه و غیبت و خنده و آخر سر هم من و دخترداییم و مریم از صدای ویزویز بچه کوچولوی دخترداییم که یه ماهه به دنیا اومده میرفتیم تو اتاقی که چمدونها بود میخوابیدیم .. ولی خداییش با وجود جای تنگ و ... خوش میگذشت. راستی امیرعلی هم چه جیگری شده بود.. اونقدر باحال و خوشگل و لپ کشانی شده بود که یکریز تو بغل ماها درچرخش بود ( بچه دختردایی دومم که الان 9 ماهش شده ) خلاصه باحال بود.
روز عروسی ما درگیر رفتن به آرایشگاه بودیم و خلاصه بازم خبری از آرش نبود و مردا اینور زنها اونور بودند که فقط یه دقیقه اومدن دم در و گفتند داریم میریم نیاسر!!!!!!!! چرا اون وقت؟؟؟؟؟؟ عمو اینها اومده اند کاشان و ما داریم میریم بگردونیمشون... عروسی هم شبه با ما که الان کار ندارید و جیم جیم خدافظ!!!!!! با وجودی که من دیگه نسبت به اسم عمو و مامان و .. آلرژی پیدا کرده بودم ولی چیزی نگفتم و حتی زنگ زدم بهشون و تعارف کردم و عذرخواهی که نتونستم با آرش بیام و حتی خاله هم با مامان حرف زد و دعوتشون کرد و خلاصه خیلی هم تعارف و اصرار کرد منتها اونها میگفتند نه.. البته ماامن میگفت حالا ببینیم چی میشه اگه خواستیم شب بمونیم ... دستتاون درد نکنه و تالار که نمیایم .. حالا تا بعد و .... خلاصه ما رفتیم آرایشگاه و برگشتیم و آرش جان یه بارش نیاورد این ماشین به نام ما به کام دیگرانو ما ببینیم... یا مهران اومد دنبالمون یا پسرخاله هه بردمون خلاصه آرش یا پیش مامان اینا بود یا خونه دخترداییم.. دخترداییم هم شاکی شده بود که شوهره دوروزه ولش کرده با این بچه زرزرو و رفته نشسته تو خونه و انگار نه انگار .. اصلا همه افتاده بودند به جون همدیگه!!! چیزی هم که داشت خیلی آزارم میداد این بود که دخترداییهام که نصف سن من بودن سوئیچ شوهره تو دستشون بود و خیلی راحت اینور اونور میرفتند اون وقت من که اونها هنوز به دنیا نیودمده ببودند ماشین داشتم حالا واستاده بودم ببینم آرش خان کی تشریف میارن رنگ ماشینمونو ببینیم!!!!!! البته مقصر اول و آخر خودم بودم و بس ، اگه با وجود سرکوفتهایی که آرش بهم میزد من ماشینو برمیداشتم میبردم بیرون الان اینطوری نمیشد... البته همین باعث شد که من مصمم بشم واسه دست خودم یه ماشین بخرم.... خیلی هم جدی به آرش گفتم دیگه میخوام پولهامو جمع کنم واسه ماشین... بگذریم
آقا ما دم در خونه منتظر ماشینها بودیم که سه تاشون راهم اینها برده بودند و هرکی هم داشت با ماشین خودش میرفت دیر هم شده بود و عروس رفته بود تالار و ما هنوز دم در خونه دایی بودیم هرچی هم زنگ میزدیم هی می گفتند الان اومدیم... الان داریم میایم.. بماند که همون وسط هم یکی داشت میومد تو کوچه زد به ماشین خاله اینا و اعصابها همه خرد بود... دیگه من اون روی سگم بالا اومد و زنگ زدم با داد و بیداد که اگه اومدی که هیچی اگه نیومدی داریم میایم دم خونه فلانی!!!!!!! من و دخترداییم که اونهم ازدست شوهرش شکار بود پاشدیم تا پیچیدیم تو خیابون اونها هم رسیدند ... یعنی دلم میخواست بجومش.. تیکه تیکه اش کنم.. اینقدر آدم خونسرد.... خلاصه با اخم و تخم و قیافه های آویزون رفتیم تو تالار... خداییش اصلا هم خوش نگذشت چون همه پر از حس منفی بودند و جالبه سوژه شده بود که هرجا آرش باشه بقیه را هم اونجا میشه پیدا کرد...!! باز از در تالار اومدیم بیرون می بینم ماشین نیست.. خدایا آرش کجایی؟ واستا دارم میام.. رفته بودیم عوارضی!!!!!!!!! عورضی چیکار؟ رفتیم دنبال عمو اینا.... یعنی رسماً میخواستم خودش و عمو اینارو تیکه پاره کنم.. آخه ارش تو از تالار این دوساعتم تحمل نکردی رفتی.. آخه پس واسه چی اومدی کاشان عروسی؟ ... دیگه شورشو دراوردی.. آخه دیگه چی بود که باید بدرقه شون هم میکردی.. بس کن ارش.. گندشو درنیار.. خودتو مسخره عالم و آدم کردی.. بس کن آخه ... و .. و... و... حالا توجیهش چی بود؟ اونها میخواستند برن منهم گفتم با فلانی ( شوهر دخترداییم ) بریم دنبالشون عوارضی را بلد نبودن!!!!!!!!!! آخه کدوم خری عوارضی جایی را که اومده تو اون شهر ازش بلد نیست... دیگه من وانستادم بیاد خودم با ماشین مهران اومدم ولی فقط از خدا میخواستم یه جا گیرش بیارم اینقدر بزنمش تا سروصورتشو خونی مالی کنم بندازمش یه گوشه که خیالم راحت بشه!!!!!!!!!! ولی خوب .. پیش خودم گفتم گور بابای همه شون... وقتی رفتیم خونه ارکستر هم بود اونقدر رقصیدیم و اونقدر الکی خوشی کردم که یادم رفت!!!!!!!! خلاصه اون شب هم گذشت و بازهم ماها تا نصفه شب خوش گذروندیم و گور بابای دنیا گفتیم !!!!!
فرداش معلوم بود که آرش جان سازشو واسه رفتن کوک خواهد کرد.. منهم که چشم نداشتم ریختشو ببینم.. صبح رفتیم با دخترداییهام خونه اون یکیشون و اینور و اونور و هرچی هم شوهرامون زنگ میزدند جواب نمیدادیم.. دیگه رسیدیم خونه دایی دیدیم آقایون جمع شده اند و اینبار اونها غرغر که هیچ معلومه کجایید و خوش میگذرونید و افتادیم رو دور کل کل که اصلاً شماها با یه ماشین برید امروز خوش بگذرونید ماهم با یه ماشین ، ببینیم به کدوممون بیشتر خوش میگذره... حالا من رفتم واسه همکارام سوغاتی بخرم دیدم آرش میگه عسل بیا باهم بریم مامان زنگ زد گفت واسه سارا گل سرخ خشک بخر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خداااااااااااااااااااااا... دیگه گفتم ببخشیدا.. آرش جان مامانت یه روز کامل تو نیاسر بود .. تو مرکز گل و گلابگیری ایران اونوقت یادش نبود الان زنگ زده از کاشان گل پارسالی هارو بخریم ؟؟؟؟؟؟؟ بعدشم من بهش گفتم سارا گل خشک میخواست گفت الان نمیخرم مونده است بعدا تازه شو میخرم براش!!!!!!!!! ( تابلو بود که مامان تیغو گذاشته بود امسال رو جیب ما و برنمیداشت!!!!!!!! ) خلاصه رفتیم و خداییش با اکراه دوتا بسته خریدم.. اون روز عصر ما که بلندشدیم بریم زنونه خوشگذرونی آرش که اول غرزد بریم تهران که من گفتم اگه میخوای خودت برو... و با بدجنسی گفتم میگم ببرن بذارنت ترمینال.. شاید به مراسم 13 به در هم با عموت اینا برسی!!!!!!!!!!!! این حرف برای آرش خیلی زور اومد و من هم خوب میدونستم نیشهایی که گاهاً میزنم چه اثر کشنده ای داره..!!!!!!!!!! باعث شد کلاً دیگه تهران رفتنو فراموش کنه!!!!!!! بعدش هم راه افتاد با بقیه و گفتند ماهم میایم و خلاصه سه چهارتا ماشین شدیم و رفتیم قمصر و بعدهم شهربازی و اینهمه آدم سینما 4 بعدی و خلاصه خیلی خوش گذشت.
اون شب آخرین شب بود و قرارشد همگی جمع بشیم خونه دخترداییم و دیگه هرکی با شوهرش باشه و دوران مجردی تمام!!!!!!!!!! بازهم تا ما رفتیم ، آرش چسبید به سرش و گرفت خوابید.. قرار بود همگی جمع بشیم قلیون بکشیم و حرف بزنیم ، آرش که اینطوری کرد من خیلی بهم برخورد... تو یه جمع که همه وردل شوهرشون نشستند شوهر من عین جنازه دراز به دراز افتاده!!!!!! نمیدونم چه مرگم شده بود که طاقتم هم دیگه طاق بود و همه این مسائل روهم انباشته بود و واقغعا هم یه حس بدی به آرش داشتم ازون مدلهایی که قبل از عید شده بودم.. از بی توجهی هاش خسته بودم.. از اینکاراش خسته شده بودم... یهویی قاط زدم و پاشدم لباس پوشیدم و گفتم من میخوام آخرین شبی که اینجا هستم بهم خوش بگذره گویا اینها حال نمیکنند با بودن ما.. من هم تو جمعی که باهام حال نمی کنند نمی مونم .. پاشدم شبانه برگردم خونه دایی.. حالا آرش که خودشو زد به مرگ موش خوردگی و دیگه مثل موش شده بود چشماشم بازنمیکرد.. یعنی تابلو آرشی که تا پقی کنی بیداره خودشو زده بود به اصحاب کهفی.. شوهر دخترداییم دیگه جلومو گرفت و اون شب که قرار بود مثلا خیرسرمون خوش بگذره ترخورد و رفت.. منتها این جریانات زمینه ای شد برای گفتمانی که درمورد زنها و خواسته هاشون و مردها و خواسته هاشون بود که تا 4 صبح طول کشید و جالب بود منتها آرش خزید تو اتاق و خوابید بماند که فرداش مو به موی تمام حرفارو تعریف کرد ولی خیلی رفتاراش خوب شده بود.. یعنی شاید حرفهای منو شنیده بود.. شاید پختگی نصایح منو به دیگران شنیده بود.. و اونجا بود که داماد داییم هم گفت عسل تو هرچی بگی ولی باور کن بعدازظهر که آرش گفت بریم تو گفتی نمیام .. بعدش حرف شد خودش گفت عسل بدون من نمیمونه .. من هم آدمی نیستم که بدون اون برم!!!!!!!!!!! ای خدا؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!!! چرا آرش خودش حرفاشو به من نمیزنه.. چرا آرش فکر میکنه اگه مستقیم به زنش حرفشو بزنه زنه پررو میشه.. چرا آرش نمیترکه عین آدم اون زبونشو واسه من تکون بده!!!!!!!!!!!!
فردای اون روز سیزده به در بود و ما راهی تهران شدیم .. از اونجایی که من همش چاغاله بادوم میگفتم بالاخره اون روز واستادیم و واسم چاغاله بادوم خریدیم و بعدهم نزدیک تهران یه جا ایستادیم و سبزه گره زدیم البته اولش هی آرش گفت خسته ام و ولش کن و گازشو گرفت که بیاد خونه بعد که دید من جیک جیکم قطع شده و ساکتم گفت: بیا بابا برو گره بزن .. بدو.. منهم رفتم و کلی گره زدم حالا آرش میپرسه داری چی ویزویز میکنی ؟؟؟؟؟ گفتم: دارم نیت میکنم امسال ماشین بخرم... با دهن باز نگاهم کرد.. میدونم که تو دلش از اینکه من همش دارم حسرت ماشین میخورم ناراحته ولی به روم نمیاره!!!! خلاصه اومدیم تهران و بازهم سر ماشینو کج کرد سمت خونه مامان که گلهارو بهش بده و مدارک بگیره ازش واسه وصل کردن ADSL که سارااینها هی سفارش میدن.... دیگه حال نداشتم برم پایین یعنی عید امسال از اول تا 13 بی وقفه در یک کلام با حضور پررنگ و کمرنگ مامان آرش گذشت!!!!!!!!
قصه ما به سررسید کلاغه به خونه اش نرسید!!!!!!
| Design By : Night Melody |

